تأملاتی بر سه موج متفاوت از نظریه سیستم‌های اجتماعی

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

چکیده

چکیده رویکرد سیستمی با هدف ساختن یک دانش جهانی تلاش دارد تا با نزدیک ساختن رشته¬های مختلف علمی، بر پیچیدگی مسائل آن‌ها فائق آید. دلیل اتخاذ چنین رویکردی پیچیدگی روزافزون جوامع است و حاصل آن، شکل¬گیری سه موج متفاوت از نظریه‌ی سیستم¬های اجتماعی بوده است. این نظریه با تلاش جامعه¬ی مدرن برای نظارت و کنترل بیشتر بر خودش هم‌بسته است، و به¬منزله¬ی یک برساخت اجتماعی در پیوند با شرایط اجتماعی و پارادایم¬های موجود شکل گرفته و بسط یافته است. تأملِ بیشتر بر دلائل ورود رویکرد سیستمی به جامعه-شناسی، و مبانی نظری و روند شکل‌گیری این سه موج، اهمیت ارتباطات را آشکارتر می¬سازد. بی¬تردید ارتباطِ علوم و نظریه¬های مختلف با یکدیگر، معرفت بشری را پیش¬تر می¬برد. این نظریه از جانب اندیشمندان چپ با این نقد مواجه شد که خیال نقد، یا ایجاد تغییر جدی را در جامعه ندارد. بدین سبب نوعی نظریه محافظه¬کار است. اما، نظریه‌ی سیستمی قصد ندارد از تأمل بر «نوپیدایی»، «پیچیدگی»، و «پویایی» که رفتار سیستم¬های اجتماعیِ معاصر را تحت¬ تأثیر قرار داده دست بردارد. در این مجال، قصد داریم تا با تأمل بر فلسفه و دلائل شکل¬گیری نظریه¬ها درون این سه موج، از نحوه¬ی تأثیرگذاری آن‌ها بر یکدیگر، و از وجوه افتراق و اشتراک آن‌ها سخن به میان آوریم.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Reflections on the Different Tree Waves from the Theory of Social Systems

چکیده [English]

Abstract
Systems thought is trying to build a global knowledge, and thus, makes closer the separated disciplines to each other, and thereby overcome on the complexity of different issues of the scientific disciplines. The increasing complexity of society led to sociologists show a considerable attention to systemic approach. The result was the formation of the three wave of theory of social systems. The conception of systems and the idea of the theory of systems are mixed with the efforts of modern society to monitor and control on its own. This means that the theory of systems as a social construction is formed and developed in association with social conditions and existing paradigms. More reflection on the reasons the entrance of systemic approach to sociology, and its theoretical principles and its process of formation makes more apparent the importance of communication. Because of, the relationship of different sciences and theories together moves ahead human knowledge. It seems, the philosophy of complexity is influenced the social theories, because of “Social emergence”, “complexity”, and “dynamics” are the most important issues that are considered by these theories.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Keywords: systemic approach
  • social systems
  • complexity
  • Emergence
  • dynamics

 

تأملاتی بر سه موج متفاوت از نظریه سیستم­های اجتماعی[1]

مریم بختیاریان[2]

دانشگاه آزاد اسلامی، واحد علوم و تحقیقات تهران، رشته فلسفه هنر، تهران، ایران

مجید اکبری[3]

 استادیار دانشگاه آزاد اسلامی، واحد علوم و تحقیقات تهران، گروه فلسفه، تهران، ایران

 

چکیده

رویکرد سیستمی با هدف ساختن یک دانش جهانی تلاش دارد تا با نزدیک ساختن رشته­های مختلف علمی، بر پیچیدگی مسائل آن‌ها فائق آید. دلیل اتخاذ چنین رویکردی پیچیدگی روزافزون جوامع است و حاصل آن، شکل­گیری سه موج متفاوت از نظریه‌ی سیستم­های اجتماعی بوده است. این نظریه با تلاش جامعه­ی مدرن برای نظارت و کنترل بیشتر بر خودش هم‌بسته است، و به­منزله­ی یک برساخت اجتماعی در پیوند با شرایط اجتماعی و پارادایم­های موجود شکل گرفته و بسط یافته است. تأملِ بیشتر بر دلائل ورود رویکرد سیستمی به جامعه­شناسی، و مبانی نظری و روند شکل‌گیری این سه موج، اهمیت ارتباطات را آشکارتر می­سازد. بی­تردید ارتباطِ علوم و نظریه­های مختلف با یکدیگر، معرفت بشری را پیش­تر می­برد. این نظریه از جانب اندیشمندان چپ با این نقد مواجه شد که خیال نقد، یا ایجاد تغییر جدی را در جامعه ندارد. بدین سبب نوعی نظریه محافظه­کار است. اما، نظریه‌ی سیستمی قصد ندارد از تأمل بر «نوپیدایی»، «پیچیدگی»، و «پویایی» که رفتار سیستم­های اجتماعیِ معاصر را تحت­ تأثیر قرار داده دست بردارد. در این مجال، قصد داریم تا با تأمل بر فلسفه و دلائل شکل­گیری نظریه­ها درون این سه موج، از نحوه­ی تأثیرگذاری آن‌ها بر یکدیگر، و از وجوه افتراق و اشتراک آن‌ها سخن به میان آوریم.

 

واژگان کلیدی: رویکرد سیستمی، سیستم اجتماعی، پیچیدگی، نوپیدایی، پویایی.

 

 

مقدمه

نظریه‌ی سیستم­ها که مولود تفکر سیستمی و رویکرد سیستمی به مسائل و موضوعات گوناگون است، در جریان توسعه و تحول اندیشه­ها به تدریج شکل گرفته و روش­شناسی علوم مختلف را دستخوش دگرگونی کرده است. به زعم این رویکرد، رشته­های گوناگون علمی از روش­ها، واژه­ها، و اصطلاحات یکدیگر بهره گرفتند. یکی از تبعات مهم این نوع تفکر و رویکرد، اتخاذ رویکردی کلی نسبت به تمام علوم است.

رویکرد مورد نظر، برای نگریستن به چیزهای مختلف از منظری واحد، راه و روشی خاص را فراهم آورده است. مطالعه­ی انواع و اقسام مختلف سیستم­ها در رشته­های گوناگون علمی تغییرات مهمی در تفسیر واقعیت مورد بررسی آن‌ها ایجاد کرده و شکل­گیری روش­شناسی جدیدی را در آن‌ها نوید بخشیده است. همین امر باعث بکارگیری و رواج طیف وسیعی از مفاهیم و اصطلاحات متداول در رشته­های دیگر و کشیده شدن جهت مطالعات به سمت ایده­های جدید و مطالعات میان­رشته­ای شده است.

یکی از تحولات عظیم این رویکرد، اندیشه به هر سیستم با نظر به کل آن و با پیچیدگی خاص آن است، زیرا دیگر، رویکرد تحلیلی به تنهایی نمی­توانست و نمی‌تواند در مورد سیستم­هایی با روابط متقابل پیچیده بکار گرفته شود. شبیه­سازی و پیدایش دانش­های جدید، مولود همین رویکرد است.

مفهوم «سیستم» یکی از لوازمات و عوامل وحدت­بخش در میان علوم، یا به تعبیر دیگر، یکی از اصطلاحات و مفاهیم شناخته­شده­ برای افزایش ارتباط میان رشته­های مختلف است. سیستم، مفهوم جدیدی نبود، اما کاربرد مشابه آن در رشته­های گوناگون علمی، کاملاً نو و جدید بود. بکارگیری مفهوم جدید سیستم، نقاط اشتراک، اصول و مبانی ثابت و همسان میان سیستم­های گوناگون را آشکار ساخت و روابط میان علوم مختلف را غنی­تر ساخت. برای مثال، کل­گرایی در مکتب ساختارگرایی از ارکان تفکر سیستمی شد و باعث شد تا اندیشمندان با روشی مشابهِ روش­شناسیِ ساختارگرا کار خود را پیش ببرند.

درحقیقت، آشکار شدن برخی نارسائی­ها و بحران­ها در روش­شناسی­های کلاسیک، عامل استقبال دانشمندان علوم مختلف از پارادایم­های جدید شد. رویکرد مورد نظر در اوایل سده بیستم درصدد یافتن مفرّی، جهت گریز از بحران­های پیش آمده در شناخت علمی بود، بحران­هایی از قبیل عدم اعتماد به روش­شناسی متمایل به عنصرگرایی[4] که هر پیچیده­ای را با تقلیل به ساده و هر کلی را با تقلیل به اجزایش تعریف می­کرد. در این روش­شناسی تصور می­شد با شناخت ویژگی­های عناصر و اجزاء هر شی‌ء یا پدیده­ای، اعم از طبیعی و اجتماعی، می­توان به خاصیت کلی آن پدیده دست یافت. حتی در نگرش مکانیستی[5]که مبنای آن اصل علیت­گرایی محض بوده است با وجود تکیه بر اصل روابط علت و معلولی، دامنه­ی رابطه علّی به روابط میان اجزا محدود بود و علت نهایی، کارکرد و ساختار کل پدیده­ها در نظر گرفته نمی­شد. اما رفته­رفته با آشکار شدن ضعف و نارسایی این نگرش­ها در تحلیل پدیده‌های پیچیده و جامعه، اندیشمندان و دانشمندان تلاش کردند تا از طریق تجدید نظر در دستگاه مفهومی مربوط به رشته­های­ مختلف علمی، روش­شناسی نوینی را بیابند. با چنین تلاشی اصول جدید دانش آرام­آرام در حال شکل­گیری بود و این باعث افول دو نگرش ذکر شده گردید. بر این اساس، دیدگاهی که متمایل به جزءبینی بود و ارتباط چندانی میان عرصه­های مختلف دانش بشری قائل نبود، کنار رفت؛ چراکه دیگر نگاه کلی به واقعیت­های زیست­شناختی، روان­شناختی، و اجتماعی جایی برای تبیین عنصرگرایانه و مکانیستی محض که، تمایلات تجزیه­گرایانه داشتند، باقی نمی­گذاشت.

بدین­ترتیب، زمانی که نگرش­های تجزیه­گرایانه و مکانیستی از تحلیل پدیده‌های پیچیده جوامع انسانی بازماندند روش­های نوین علمی- از جمله کل‌گرایی یا نگرش سیستمی در جامعه­شناسی رواج پیدا کردند. برخی محققان، گسترش و رواج نگرش سیستمی به علوم اجتماعی را به اندیشه­های وایتهد و پس از  او به جی­فورستر[6] نسبت می­دهند که نیاز به کاربرد تفکر سیستمی را در معرفت به جامعه و علوم اجتماعی مورد مطالعه قرار داد. به هر تقدیر، از نگرش جامع به پدیده­های مختلف، از جمله پدیده­های اجتماعی، نظریه سیستم­ها پدید آمد.

نظریه سیستم­ها را اندیشمندان قرن بیستم در اشکال مختلفی به‌کار بستند. می­توان در قالب سه موج از ظهور تفکر سیستمی در عرصه­ی علوم اجتماعی و جامعه­شناسی نام برد. اولین موج، حاصل تلاش نظری تالکوت پارسونز، نماینده­ی نظریه کارکردگرایی بود. او نخستین کسی بود که نظریه سیستمی سایبرنتیک را وارد قلمرو مطالعات جامعه­شناختی کرد. موج دوم، از نظریه عمومی سیستم­ها و نظریه آشوب تأثیر پذیرفت. موج سوم نیز، که بیشتر به مسأله­ی پیچیدگی و نوپیدایی پرداخت، از توسعه­های اخیر در دانش کامپیوتر و نظریه اجتماعی تأثیر پذیرفت. این موج­ها با تأثیرپذیری از یکدیگر تلاش داشتند تا نقاط ضعف یکدیگر را پوشش دهند. بی­تردید مبانی نظری هر یک از آن‌ها جای تأمل بسیار دارد.

اکنون در مجال پیش آمده در نظر داریم با مرور مختصر تاریخچه­ و روند شکل­گیری رویکرد سیستمی و نظریه­ی سیستم­ها در علوم اجتماعی که در جریان سه موج متفاوت از تفکر سیستمی به وقوع پیوست، ضمن ارزیابی آن‌ها بر زمینه­ها و دلائل شکل­گیری پارادایم‌ها و روش­شناسی­های جدید آن‌ها بیشتر تأمل کنیم. نخست، زمینه­های ظهور کل‌نگری از نوع سیستمی را بیان می­کنیم، سپس به شرح مبانی نظری هر یک از سه موج متفاوت از نظریه سیستم­های اجتماعی می­پردازیم.

 

زمینه­های ظهور یک کل­نگری از نوع سیستمی

اندیشه به این که هستی، ویژگی­های کلی مشترکی داشته و میان بسیاری از چیزهای متفاوت، ارتباطی پنهان وجود دارد، همواره انسان را افسون کرده و از گذشته­های دور وجود داشته است. همین امر، باعث شکل­گیری طیف وسیعی از نظریه­هایی شده است که برخی از آن‌ها با عنوان بینش‌های فلسفی شناخته شده­اند.

نظریه سیستم­ها نیز ناظر به نوعی کل­نگری است و نگرش کل­گرایانه ریشه­ای دیرینه و تاریخی در اندیشه بشری دارد. حتی در فلسفه می­توان ریشه­ی آن را تا تفکر هراکلیتوس، افلاطون و ارسطو سراغ گرفت. برای مثال، ارسطو ضمن ارائه­ی بینشی فلسفی از نظم سلسله مراتبی در طبیعت، در فلسفه و در زمان خویش سنتی از اندیشه به سیستم­های نسبتاً پیشرفته را ارائه داده است. قرن­ها پس از او هگل نیز عباراتی در مورد ماهیت سیستم­ها بیان کرده است که برای نمونه می­توان به این موارد اشاره کرد: کل، چیزی بیش از مجموعه­ی اجزایش است، کل، ماهیت اجزاء را مشخص می­کند، اجزاء نمی­توانند از طریق مطالعه­ی کل درک شوند، اجزا دارای مناسبات مشترک یا وابستگی متقابل به یکدیگر هستند.[7]

گفتنی است مفهوم کل­گرایی اولین ارزیابی مدرن خود را از طریق ساختارگرایی به­دست ­آورد، یعنی مطالعه­ی کل­هایی که نمی­توانستند به اجزاء خویش فروکاسته شوند. در نگرش ساختارگرایانه، جامعه­ی مدرن به­مثابه­ی مجموعه­ای متشکل از ساختارهای خود- سازمان[8] در نظر گرفته شده که با یکدیگر همپوشانی و با قانون، سازگاری داشتند. در این نگرش، کل، اراده فردی و جمعی را کنترل می­کرد.[9] (این نگرش در میان متفکران موج دوم نظریه سیستمی دیده می­شود) ساختارگرایان کل­ها را طوری در نظر گرفتند که نمی­توانستند آن‌ها را به اجزاءشان فروبکاهند. جهت­گیری ساختاری- سیستمی، امکان توسعه یک روش­شناسی مقایسه­ای کارآمد برای تجزیه و تحلیل فرهنگ و طرز فکر تفکر ملت­ها، از جمله تجزیه و تحلیل مقایسه­ای سنخ­شناسی را در مراحل اولیه تکامل اجتماعی- تکوینی به­دست داد.[10] البته، تمایل ساختارگرایانه در افکار و اندیشه‌های متفکران پیش از سوسور نیز دیده می­شود؛ کسانی مانند مارکس و دورکیم و حتی افرادی هم‌چون زیمل، افکار و ایده‌های خود را در قالب طرح ساختارگرایانه ارائه داده‌اند. در روان­شناسی گشتالت نیز نقش کل­های سازمند، یا به اصطلاح گشتالت در فرایندهای روانی نشان داده شد و مطالعه­ی کلیت واحدهای روانی مورد توجه قرار گرفت، و گام­های اساسی به­سوی برداشت تازه­ای از ساختار سیستمی روان برداشته شد.[11] به نظر می­رسد تخصصی شدن و رشد روزافزون علوم منجر به پیچیده­تر شدن موضوعات آن‌ها شده و اصل مراقبت در تحویل امر پیچیده به ساده، توجه اندیشمندان حوزه­های مختلف را به «کلیت» جلب کرد.

اکنون در قرابت کل­نگری با رویکرد سیستمی هیچ جای شکی نیست. این به دلیل نحوه­ی بودن و شکل­گیری سیستم به­منزله­ی یک کل است. از این­رو، هر جا که واژه­ی سیستم به چشم می­خورد باید گونه­ای کل­نگری را نیز انتظار داشته باشیم.

واژه­ی سیستم در مکاتب فکری، فلسفی، و علمی مختلف رواج داشته اما این مکاتب در کاربرد این واژه هر یک اختلافاتی با دیگری دارد که شمارش و شرح یکایک آن‌ها در این مجال نمی­گنجد. قدیمی­ترین برداشت از سیستم به عنوان رابطه اجزا با کل، به نظم درونی آن نظر داشت و توجهی به محیط پیرامونی آن نداشت. به نظر برخی اندیشمندان، در تعریف سنتی از کل (یعنی، مجموعه­ای متشکل از اجزا)، مسأله وحدت سیستم به­مثابه کل و کثرت اجزای آن حل ناشده باقی می­ماند. اما با اندیشه مدرن، تغییر مفهوم سیستم باعث شد تا نظریه سیستمی نیز از پارادایم فکری کل و اجزاء جدا شود، و نظریه سیستمی با یک پارادایم جدید شکل گیرد که مشخصه اساسی آن «تفکیک» و «تمایز» است. سپس­تر ملاحظه خواهیم کرد که در پارادایم جدید، این­بار تفکیک و تمایز میان سیستم و محیط است نه کل و اجزاء آن. در این قسمت مبنای تفکر سیستمی در علوم اجتماعی را در میان سایر نگرش­ها و علوم جویا می­شویم.

 

تفکر ارگانیستی پایه­ی نگرش سیستمی در علوم اجتماعی

همواره باورها و هر گونه شناخت در هر حوزه­ای تحت نفوذ پارادایم­هایی قرار دارند، که در هر دوره بسته به شرایط تغییر می­کنند. برای مثال، زمانی فلسفه­ی اسکولاستیک به­عنوان پارادایم حاکم، سیستم­های اخلاقی، معنوی را با سیستم­های مادی و دنیایی درآمیخته بود. این آمیختگی، بر اصول خاصی مبتنی بود که اکنون معتبر نیستند. برای نمونه، در گذشته علوم طبیعی، تابع تئولوژی (الهیات) بودند. هدف علم نشان دادن هم‌بستگی میان عالم و حقایق سرمدی بود. با وقوع رنسانس به تدریج واقعیت بیرونی و زندگی دنیوی اهمیت یافت و انسان ارزش مشاهدات دقیق، و تحلیل روش­مند را درمی­یافت.[12] پارادایم­ها به سرعت در حال تغییر بودند پس از تأملات دکارتی و انقلاب کپرنیکی و تأثیر آن بر کانت، سوژه­ی استعلایی بیش از هر زمان دیگر قدرت یافت؛ سوژه­ای که همه چیز را از دیدگاهی اومانیستی می­نگریست، و پارادایم­های فکری پیشین را برنمی­تافت. تمایز یابی و جداشدن گستره­ها و قلمروهای مختلف ارزش و دانش از یکدیگر که پیامد مسلم مدرنیته بود، تغییراتی را برای علوم مختلف بهمراه داشت.

در علوم طبیعی روند تغییر و تحولات با ظهور فیزیک آماری و با کاربرد اصول احتمالات آغاز شد که نسبت به اصل علیت محض در نگرش مکانیستی نتیجه­بخش­تر از کار درآمده بود. این‌ها تمهیدات و گام­هایی مقدماتی بودند که در سده­ی نوزدهم برداشته شدند و زمینه­های لازم را برای ظهور روش­شناسی جدید و کل­نگری نوین در سده­ی بیستم فراهم آوردند. در این قرن در زیست­شناسی، مفاهیم ارگانیسمی[13] در برابر مفاهیم مکانیستی بکار برده شدند. هم‌چنین، رواج اندیشه­های ارگانیسمی به این اندیشه راه برد که سازمان طبیعت زنده به مثابه­ی چیزی دانسته شود که سازمان­بندی دارد و تکامل پذیر است. ناگفته نباید گذاشت آن چه به پیدایش گرایش «ارگانیسمی» انجامید، توجه علوم به مفهوم «کلیت» بود که از اصل عدم تحویل پیچیده به ساده، یا کل به اجزا ناشی می­شد.[14] این رویکرد نوین، کل را دارای ویژگی­ها و کیفیاتی دانست که در اجزاء تشکیل‌دهنده­ی آن یافت نمی­شد. بدین ترتیب، نگرشی که در اوایل قرن بیستم شکل گرفت، ارگانیسم یا موجود زنده را «کلی یکپارچه» دانست که خاصیت اجزای آن در تمامیت و کلیت آن نهفته است. این تفکر ارگانیستی، پایه نگرش سیستمی قرار گرفت.[15]

به­طور خاص ظهور تفکر ارگانیستی را می­توان در اندیشه­ی لودویگ برتالنفی سراغ گرفت. او که از دیدگاهی ارگانیستی به موجودات زنده می­نگریست به‌تدریج دریافت که این نظرگاه، میدانی بس وسیع را دربرمی‌گیرد و مفهوم ارگانیسم نیز خود مفهومی جهان‌شمول است. برتالنفی با تکیه بر این که ارگانیسم‌ها، سیستم‌های باز هستند، یعنی با محیط اطراف خود تبادل ماده‌ای دارند، خویشتن را از بستر علوم کلاسیک به مجراهای نوین فکری سوق داد. به این ترتیب نظریه سیستم‌های باز او، وسیله‌ای شد تا افکار خویش را اوج داده و محدوده آن را از زمینه علوم زیستی به شاخه‌های دیگر معرفت نیز گسترش دهد. ابداع «نظریه عمومی سیستم‌ها» از فراورده‌های گسترش چنین اندیشه‌ای بود. [16]در ادامه ملاحظه خواهیم کرد که چگونه این دیدگاه بر موج دوم نظریه سیستم­ها تأثیر گذاشت.

 

مبانی نظری موج اول نظریه سیستم­ها

موج اول نظریه سیستمی را به آراء تالکوت پارسونز نسبت می­دهند. نظریه اجتماعی کارکردگراییِ ساختاری پارسونز بر مفاهیمی که از دانش سایبرنتیک اخذ شده، مبتنی است. سایبرنتیک پروژه و تلاشی میان­رشته­ای است که برای فهم «کنترل» و «ارتباط» در حیوان و ماشین شکل گرفت. این دانش و نظریه اطلاعات به نحو خاصی پارسونز را تحت تأثیر قرار دادند و او اندیشید که «کنترل» در سیستم­های اجتماعی نیز می­تواند نوعی سایبرنتیک باشد. البته، سایبرنتیک، مدلی برای تمام نظریه­های سیستمی، حتی موج­های دوم و سوم شد.

گفتنی است پارسونز نظریه عمومی کنش را در ابعاد بسیار کلی و انتزاعی به گونه­ای که قابل تعمیم به همه صورت­های کنش و نه فقط کنش اقتصادی یا کنش اجتماعی باشد در نظر گرفت. او عقیده داشت برای شناخت نظام(=سیستم) عالم و دنیای اجتماع باید آن را در قالب یکسری مفاهیم انتزاعی درآورد. به نظر وی، «سیستم اجتماعی مفهومی به غایت کلی است و مصداق مستقیمی در دنیای واقعیت ندارد، زیرا این مفهوم یک ابزار تحلیلی با میدان کاربرد بسیار گسترده است».[17] تلقی پارسونز از سیستم­ها به­مثابه ساختارهایی است که سلسله مراتبی و قابل تجزیه فرض شده بودند. او این تلقی از سیستم را از سایبرنتیک وام گرفته بود. سیستم از نظر وی، کلی سازمان یافته است، اما سازمان محدودیتی برای کارکردهای درونی اجزاء  فراهم نمی­کند. نیز می­توان ویژگی­هایی برای هر یک از آن‌ها جدا از سایر اجزاء در نظر گرفت. برداشت پارسونز از سیستم­های اجتماعی، مورد نقد نظریه‌پردازان نظریه پیچیدگی قرار گرفت. آن‌ها عقیده داشتند که سیستم­های تجزیه­پذیر پارسونزی کمتر می­توانند ویژگی­های «نوپیدایی» را در رفتارشان نشان دهند. در سیستم‌های تجزیه­ناپذیر نقش سازمان در رابطه با کارکرد هر جزء، بااهمیت­تر است.[18]

نزد پارسونز، شاخصه سیستم­های اجتماعی کارکرد آن‌هاست. نظریه پیچیدگی معاصر می­گوید در این نوع سیستم­ها «نوپیدایی» کمتر رخ می­دهد. سیستم­هایی که به لحاظ کارکردی مشخص نشده باشند، از روی مطالعه افراد و اجزاء آن‌ها نمی­توان به شناخت کارکرد آن‌ها دست یافت.[19] 

در توضیح اصطلاح «نوپیدایی» این نکته را بیفزاییم که، این اصطلاح در رویکردهای مختلف به طرق گوناگون تفسیر شده است. برخی از جامعه­شناسان، نوپیدایی را به­مثابه فرایندی درک کرده­اند که به موجب آن پدیده­های اجتماعی کلان از دل کنش­های افراد یا اجزاء تشکیل‌دهنده­شان یکباره پدیدار می­شوند. این گروه، نوپیداگرایان فردگرا، باور دارند که ویژگی­های اجتماعی کلان و قوانین، بر اساس رفتار و ارتباطات افراد تعیین می­شود. در مقابل آنان، جمع­گرایان (نوپیداگرایان جمع­گرا) قرار دارند با این باور که، پدیده­های جمعی به کنش­های فردی قابل تحویل نیستند. غالب اندیشمندان قرن نوزدهم بر این پندار بودند که پدیده­های جامعه­شناختی را می­توان از روی مطالعه رفتار افراد و تعامل­های متقابل آنان تحلیل کرد، مانند کسانی از قبیل میل، زیمل، وبر، مارکس و دیگران. کلمن هم باور داشت که رفتار سیستم پیامد نوپیدایِ کنش­های وابسته متقابل کنش‌گران سازنده‌ی سیستم است، و از آن جهت نوپیداست که حاصل سازماندهی اجتماعی است، نه صرفاً تجمع رفتارهای فردی. در این میان کسانی بودند که نظریه­هایشان معطوف به ساختاریابی[20] بود، از جمله آنتونی گیدنز. او می­اندیشید: ساختار نسبت به افراد، «بیرونی» نیست، بلکه امری «درونی» است. هم‌چنین وی با در نظر گرفتن دوگانگی ساختاری، بر نقش انسان در تعیین واقعیت اجتماعی تأکید داشت.[21] در هر حال، یکی از انتقادهایی که بر نظریه پارسونز وارد آمده است، عدم توجه وی به «نوپیدایی» است. فرم­های جدید سازمانی پدیدار شده مخصوصاً به­واسطه تغییر و تحولات اقتصادی، ایجاب می­کند که سیستم­های اجتماعی نیز مانند شبکه­های اجتماعی به­روز رسانی شوند.

والتر باکلی، که به موج دوم نظریه سیستمی تعلق دارد، در سال 1967، نظراتی انتقادی درباره نظریه­های کنش و سیستم­های اجتماعی پارسونز بیان کرده است. به نظر وی، اگر جامعه­شناسی بتواند از اندیشه­های مکانیستی و ارگانیستی و اندیشه­های پارسونز درباره چیستی سیستم­ها فراتر برود؛ آنگاه رویکرد سیستمی بیش از هر چیز دیگر می­تواند برای جامعه­شناسی جذاب و فریبنده باشد. باکلی معتقد بود که حوزه­ی نوپیدای سایبرنتیک، نظریه اطلاعات، نظریه ارتباطات، و نظریه سیستم­های عمومی انتظاراتی را برای جامعه­شناسی به‌همراه خواهند داشت. با گرفتن ایده­هایی چند از این علوم، برای جامعه­شناسان این امکان فراهم می­آید تا علاوه بر گسترش واژگان مشترک، تکنیک پرداختن به پیچیدگی و ارتباطات سیستمی که برای تحلیل­های تجزیه­ای مناسب هستند را دستور کار خود قرار دهند. هم‌چنین باعث می­شود تا آن‌ها سیستم­های اجتماعی- فرهنگی را نه بر اساس هویت‌هایشان، بلکه بر اساس ارتباطات و مطالعه­ی مناسباتشان بررسی کنند و غایت‌مندی غیرانسان- محوری رفتار سیستم هدفدار، فرایندهای شناختی نمادین، آگاهی و خود- آگاهی، نوپیدایی فرهنگی اجتماعی، و پویایی سیستم­ها را به­طورکلی تبیین کنند. او می‌افزاید این انتظارات بزرگ، کار جامعه­شناسان را سخت می­کند.[22]

به هر تقدیر، تفکر سیستمی توسط پارسونز به قلمرو مطالعات علوم اجتماعی وارد شد و او موج اول نظریه سیستمی را به راه انداخت که بعدها توسط برخی از متفکران موج دوم این نظر نقد شده و نیز برخی مفاهیم آن الهام‌بخش آنان واقع شد. اما در این قسمت ببینیم پارادیم­های نوظهور چه نقشی در شکل­گیری موج دوم داشتند.

 

موج دوم نظریه سیستمی: نظریه عمومی سیستم­ها و نظریه آشوب به­منزله­ی پارادایمی نوظهور

متفکران موج دوم نظریه سیستمی در تدوین نظریه­های اجتماعی از «نظریه عمومی سیستم­ها» و «نظریه آشوب» بسیار تأثیر پذیرفتند. «نظریه عمومی سیستم­ها» مسأله­ی نظم را از حاشیه پژوهش­های نظری متافیزیکی رانده و آن را محور بحث پژوهش­های علمی قرار داد. یکی از اولین تغییر پارادایم­ها توسط برتالنفی آغاز شد. او تمایز میان جزء و کل را با تمایز میان سیستم و محیط جابه‌جا کرد. در نتیجه این تغییر پارادایم بسیاری از رشته­ها و نظریه­های گوناگون، مانند نظریه ارگانیسم، ترمودینامیک، نظریه تکامل، نظریه اطلاعات، دانش سایبرنتیک و کامپیوتر با یکدیگر وارد تعامل شدند.[23]

بنا بر نظر برتالنفی هدف از این نگرش خاص در نظریه عمومی سیستم­ها «یافتن هم­شکلی­ها و همانندی­های واقعی است که میان پدیده­های مختلف جهان و درجات مختلف سیستم­ها وجود دارد و هدف آن‌ها ایجاد ارتباط میان شعب معرفت و دست­یابی به عمق مفاهیم و پدیده­ها و قانون­مندی­ها و تبیین جامعی از جهان و پدیده­های آن است».[24]

هم‌چنین، برتالنفی میان دو نوع سیستم باز و بسته تمایز نهاد. سیستم بسته، سیستمی خودپایدار(ایستا)[25] است؛ زیرا هیچ تبادلی (دادوستدی) با محیط خویش ندارد، تغییر ناگهانی نمی­کند و به یک تعادل درونی رسیده است. در مقابل، سیستم باز، دائم با محیط خود در ارتباط است و در واکنش به آن وضعیت خویش را تغییر می­دهد. باید به خاطر داشت که هیچ رابطه­ی علت و معلولی میان سیستم و محیط وجود ندارد، بلکه یک سیستم باز «جعبه­ی سیاهی» است که در واکنش به تغییرات محیطی، سازمان­های درونی خود را تغییر می­دهد. وقتی این تغییرات به نوبه­ی خود بر محیط اثر کردند، یک جریان بازخورد شکل می­گیرد. مکتب کلاسیک سایبرنتیک این را به­مثابه­ی کنترل دوسویه­ی سیستم و محیط درک می­کند.[26] سیستمی که به محیط خویش با تغییر دادن سازمان درونی­اش واکنش نشان می­دهد سیستمی خود- سازمان نامیده می­شود. چنین سیستمی به خود- گرابودن تمایل دارد. این جنبه­ی خودشناسانه­ی سیستم­های خود- سازمان فراتر از علیت خطی فیزیک کلاسیک می­رود.

در نگرش استاتیک به سیستم که قانون علیت خطی حاکم است، سیستم­ها ساده، بسته، باثبات و تغییرناپذیر تعریف می­شوند و بنابراین اوضاع آن‌ها قابل پیش­بینی است. در این نگرش، تصور واحدی از جهان برپایه‌ی تبدیل همه‌ سطوح واقعیت به سطح فیزیک در نظر است. در این نگرش هر پدیده علت مشخصی دارد، یعنی رابطه علت و معلول یک رابطه­ی خطی مشخص و قابل پیش­بینی (ضروری) است. رفتار هر سیستم علت مشخصی در محیط دارد. اما در نگرش دینامیک به سیستم که قانون علیت چرخه­ای (مداری) حاکم است، سیستم­ها باز بوده و ثبات دینامیکی دارند، یعنی ضمن پویایی و تغییر کردن، اوضاع ثابت و متعادلی دارند، ولی غیرقابل پیش­بینی هستند. علت این امر جز این نیست که ساختار متغیر سیستم به وجود آورنده­ی رفتار سیستم است. در این دیدگاه روابط و تعاملات تعیین‌کننده هستند، نه یک رویداد، یا پدیده خاص.

پارادایم سیستم­های باز، پای بحث سیستم­های اجتماعی را به نظریه عمومی سیستم‌های خود- ارجاع کشاند. این نظریه ابتدا مفهوم خود- سازمانی را بکار برد که متوجه ساختارها و تغییرات ساختاری یک سیستم بود. در این نظریه، سیستم­ها در ساخت عناصر و انجام هر عملکردی تنها به عناصر و عملکردهای پیشین خود رجوع می­کنند. سیستم­ها برای حفظ این خود- ارجاعی باید قادر باشند تا تفاوت سیستم و محیط را درون خود به اجرا درآورند. «فروبستگی خود- ارجاع»[27] فقط با وجود یک محیط و فقط تحت شرایط اکولوژیکی ممکن است. محیط هم‌بسته­ی ضروری عملکردهای خود-ارجاع است، زیرا هیچ عملکردی نمی­تواند با خودتک­انگاری انجام پذیرد».[28] در این میان، «سیستم­ها وقتی خود را بازتولید می­کنند باید تفاوت میان «این همانی» و «این نه آنی» را در نظر بگیرند. به تعبیری می‌توان گفت بازتولید، مدیریت این تفاوت است».[29] در نظریه عمومی سیستم­ها این تغییر پارادایم دوم به تغییراتی منجر می­شود، برای مثال توجه را از تنظیم و کنترل به خودمختاری و حساسیت محیطی، از برنامه­ریزی به تکامل، و از ثبات ساختاری به ثبات پویا معطوف می‌کند.

مشخص­ترین ویژگی نظریه سیستم­های موج دوم تمرکز بر پویایی و تغییر است. در حالی که موج اول به­طور عمده با ساختار و ثبات سروکار داشت. این تغییر جهتی است از مطالعه­ی سیستم­های بسته و نگرش استاتیک (ایستا) موج اول به مطالعات پیچیدگی سیستم­های باز در نگرشی دینامیک (پویا). پس سیستم باز یک سیستم پیچیده است. بی‌تردید رفتار سیستم باز ساده به شمار نخواهد آمد، زیرا دیگر از روی مطالعه­ی اجزاء و عناصر نمی­توان رفتار یک سیستم را پیش‌بینی کرد. در این‌جا پیچیده در مقابل ساده تعریف می‌شود، نه دشوار.

در تعریف سیستم پیچیده این را بیفزاییم که، «به­طور معمول، امری پیچیده خوانده می­شود که ترکیبی از عناصر گوناگون باشد. پیچیده، ترکیبی است که روابط میان اجزاء آن چشم‌گیر است. زیرا آن‌ها با این ترکیب، کلی را ایجاد کرده­اند که به آن‌ها یکپارچگی و پیچیدگیِ تحلیل اعطا کرده است».[30] در یک سیستم پیچیده، هر چند اجزاء به لحاظ تحلیلی ساده هستند، اما با ترکیب خود چنان شبکه­ی پیچیده­ای از روابط ایجاد کرده­اند که به سادگی قابل پیش­بینی و برنامه­ریزی نیستند. البته، «در یک شبکه پیچیده ویژگی­های خاص و فردی از بین نمی­روند، بلکه هماهنگ می­شوند».[31] انقلاب برآمده از سیستم­های پیچیده به همان اندازه انقلابی که در علم فیزیک رخ داد، عمیق، اما گسترده­تر از آن است...».[32] همان‌طورکه ملاحظه می­شود پیچیدگی یکی از عوامل و دلائل تغییر پارادایم­هاست.

به­طور کلی برای مطالعه­ی یک سیستم پیچیده دانستن و شناختن این موارد لازم است: عناصر، تعاملات، شکل و عملکرد، تنوع و تغییر، محیط و تأثیرات آن، فعالیت سیستم و اهداف آن. هم‌چنین گفتنی است از یک سو، سیستم­هایی با اجزاء پیچیده وجود دارند که درنتیجه کل و رفتار کل را نیز پیچیده می­سازند. از سوی دیگر، سیستم­هایی با اجزاء ساده وجود دارند که رفتار آن‌ها به طریقی است که رفتار کل را پیچیده می­سازد، این «پیچیدگی نوپیدا»[33] نام دارد. در مقابل این سیستم­ها، سیستم­هایی وجود دارند که مرکب از اجزاء پیچیده هستند، اما رفتار کلی آن‌ها ساده است؛ مانند سیاره زمین که با وجود پیچیدگی­های فراوانی که در خود دارد بر گرد یک ستاره می­چرخد، این نیز «سادگی نوپیدا»[34] خوانده می‌شود. پیچیدگی را می­توان از روی میزان اطلاعات لازم برای توصیف یک سیستم تشخیص داد. سیستم­های پیچیده، سیستم­هایی هستند متشکل از اجزاء گوناگون با رفتاری نوپیدا، یعنی رفتاری که به سادگی از رفتار اجزاء سیستم استنباط نمی­شود. میزان اطلاعات لازم جهت توصیف رفتار چنین سیستم­هایی همان میزان پیچیدگی آن‌هاست. بنابراین، رفتار نوپیدا، رفتاری جمعی است که به راحتی از مطالعه­ی رفتار اجزاء حاصل نمی­شود.[35]

در نظر متفکران نظریه سیستمی، جامعه پدیده­ای است که پیچیده خوانده می­شود به این دلیل که تعداد زیادی از متغیرهای ناهمگن را دربردارد که با هر گونه توصیف و تبیین استاتیک، یا علّی ناسازگار است.[36] بی­تردید چنین سیستم پیچیده­ای بیش از هر زمان با تغییر و پویایی و عدم تعادل صِرف مواجه است، پس دیگر جایی برای نگرش استاتیک به جامعه وجود نخواهد داشت.

والتر باکلی، یکی از منتقدان نظریه پارسونز(موج اول)، ضمن انتقاد از پارسونز به دلیل تمرکز بیش از اندازه بر تعادل و سکون، نسخه­ای پویا از نظریه­ی سیستم­ها ارائه کرد که با حفظ تعادل و تغییرات اساسی سازگار است. [37]نیکلاس لومان، یکی از اندیشمندان متعلق به موج دوم، در نظریه سیستم­های خویش، که یکی از شناخته­شده­ترین نظریه­های سیستمی است، تلاش کرد تا تمام چیزهایی را که باکلی به آن‌ها اشاره کرده است، لحاظ کند. در نظریه او می­توان مطالعه هر سیستم را به مطالعه یا خواندن یک متن تشبیه کرد که لازم است تا تمام واژه­ها و علائم آن و روابط آن‌ها را در نظر گرفت تا در نهایت به معنای کلی متن واقف شد. او در سراسر نظریه خویش با نگرشی پویا به سیستم­های اجتماعی، پیچیدگی، نوپیدایی و تغییر در رفتار انتخابی، پیش­بینی­ناپذیری آن‌ها را از نظر دور نداشته است. البته، گفتنی است که در نظریه وی، تمام خرده­سیستم­ها از قبیل سیاست، اقتصاد، دین، هنر، حقوق، آموزش و غیره نوعی جامعه در مقیاس کوچک‌تر هستند که همانند جامعه عمل می­کنند و هر یک مراتبی از پیچیدگی و پیش­بینی­ناپذیری را در خود دارند. این ویژگی مشترک تمام متفکران موج دوم است که بر غیر خطی بودن جریان امور تأکیده کرده و با هر گونه برنامه و طرح تحویل­گرایی علمی مخالفت ورزیده­اند. آنان این خصوصیت را از «نظریه آشوب» وام گرفتند.

نظریه آشوب هم تلاش داشت تا مدل­های کلی و قابل تعمیمی را بسط بدهد که بر تمام تحلیل­ها در هر سطح قابل اطلاق باشد. «نظریه آشوب و پیچیدگی هر دو حوزه­های جداگانه­ای از پژوهش و روش­شناسی هستند».[38] تفاوت در این است که آشوب برخلاف پیچیدگی در سیستم­هایی با ابعادی کمتر، که رفتارشان کاملاً به­واسطه قوانین غیر خطی تعیین می­شود، رخ می­دهد و رفتار سیستم را در عمل غیرقابل پیش­بینی می­سازد. پیچیدگی نیز در پدیده­ها و سیستم­هایی با ابعاد بزرگ‌تر رخ می­دهد که آزادی بیشتری در آن جریان دارد و تعامل میان اجزاء سهم ویژه­ای در شکل­گیری و تداوم آن سیستم دارد. موج دوم نظریه سیستم­ها به نظریه آشوب نزدیک‌تر است. این به دلیل چنین باوری است که «روش­های تحویل­گرایانه سنتی برای شرح عملکرد چنین سیستم­هایی دشوار بکار می­رود، زیرا برخی از ابزارهای ریاضی بکار رفته در دانش سنتی برای سیستم­های خطی توسعه یافته­اند و برای سیستم­های غیرخطی کاربرد ندارند».[39] این بدان معناست که از نظر آنان حتی یک تغییر کوچک می­تواند تغییرات بزرگی را به دنبال داشته باشد.

به­طورکلی دانش سیستمی با پدیده­هایی سروکار دارد که از فرایندهای پویایی هم‌چون خود- سازمانی، خود- ارجاعی و خودسازی برخوردارند. در حالی که دانش تحلیلی سنتی، تمایل داشت تا بر روی مدل­های خطی با متغیرهای نسبتاً کم که روابط علّی ساده داشتند، تمرکز کند. دانش سیستمی با خرده­سیستم­های تکین و با نظر به میزان پیچیدگی آن‌ها عمل می­کند.[40] البته، نظر به این که روابط علّی غیرخطی عامل رفتار سیستم است، در توصیف این نوع رفتار از «نوپیدایی» بهره گرفته­اند، هر چند موج دوم نظریه سیستمی توسط موج سوم متهم شده است به این که مسأله­ی واقعیت اجتماعی و نوپیدایی اجتماعی را حل ناشده باقی گذاشته است.

در کل، یک فرض اساسی درون هر دو پارادایم فکری نظریه عمومی سیستم­ها و نظریه آشوب وجود دارد که می­گوید تمام سیستم­ها قوانین مشابهی از پیچیدگی را دنبال می­کنند به عقیده­ی برخی «وحدت علوم طبیعی و علوم اجتماعی، بیش‌تر یک امید است تا یک امر تحقق یافته...»،[41] اما به نظر نمی­رسد که مراد این اندیشمندان برداشتن مرزهای علوم و یکسان­سازی آن‌ها باشد، بلکه قصد آنان بیشتر، مشخص ساختن شباهت­های میان سیستم‌های اجتماعی و سایر سیستم­ها، حتی سیستم­های بیولوژیکی است تا از این طریق ویژگی­های منحصربه‌فرد آن‌ها را آشکارتر سازند. در این میان کسانی بودند که عقیده داشتند ساختار جامعه و نحوه­ی عملکرد آن مشابه یک ارگانیسم بیولوژیکی است (مانند هربرت اسپنسر).

به هر تقدیر، برخی نظریه­پردزان این حوزه مدعیِ وجود قابلیت­های مشترکی میان سیستم­ها هستند. برای نمونه، لومان سیستم­های اجتماعی را برای نخستین بار با انسان به­مثابه‌ی سیستم روانی مقایسه کرده و از این طریق قابلیت­هایی برای آن‌ها برشمرده است که تا پیش از وی کسی به آن‌ها اشاره نکرده است (مانند مشاهده و خود-توصیفی). متهم کردن متفکران موج دوم به بی­توجهی به امر پیچیدگی نیز با توجه به برداشت لومان از سیستم چندان واقعی به نظر نمی­رسد. زیرا رابطه‌ی سیستم و محیط برحسب تفاوت در میزان پیچیدگی ادراک می­شود و کارکرد عمده سیستم اجتماعی فروکاستن آن پیچیدگی است. در هر حال، موج سومی­ها بیشتر به مسأله‌ی پیچیدگی و نوپیدایی پرداخته­اند که در مبانی نظری آنان باید آن را بررسی کنیم.

 

مبانی نظری موج سوم نظریه سیستمی

موج سوم، بیشتر از توسعه­های اخیر در دانش کامپیوتر و نظریه اجتماعی تأثیر پذیرفت، اما از مفاهیمی مثل غیر خطی بودن روابط و فرایند پویای موج دومی­ها نیز بهره گرفته است. اندیشمندان موج سومِ نظریه سیستمی، به­طور اساسی به مفهوم «نوپیدایی»، تعاملات میان اجزاء، ارتباط میان مراحل تحلیل، ویژگی­های منحصربفرد سیستم اجتماعیِ انسان پرداخته­اند. نظریه­های این موج با عناوین «نظریه سیستم­های پیچیده­ی پویا»، «نظریه سیستم­های پیچیده­ی تطبیقی»، و «نظریه پیچیدگی» شناخته شده­اند. البته، نظریه پیچیدگی می­تواند باعث خلط میان موج دوم و سوم شود و تفاوت­های مهم آن‌ها مثل معادلات پویای غیر خطی و سیستم­های چند عامل را نادیده بگیرد، از این­رو کمتر از آن استفاده می­شود.[42]

به نظر جامعه­شناسان، مطالعه­ی تجربی فرایندهای اجتماعی دشوار است، زیرا آن‌ها به آسانیِ پدیده­های طبیعی قابل مشاهده و آزمون نیستند. بر این اساس، «نظریه سیستم­های پیچیده­ی تطبیقی» ابزارهایی را برای کاوش این فرایندها فراهم می­سازد. از آن‌جا که فرایندها به­طور دائم در حال تغییر هستند، سیستم ناگزیر است که واکنش مناسب را نسبت به محیط خود نشان دهد. به نظر می­رسد که واژه­ی «تطبیقی» می­خواهد همین خصلت سازگاریِ سیستم­ها را گوشزد کند. نقد موج سومی­ها بر نظریه­های موج دوم این است که در آن‌ها کمتر دیده می­شود از قابلیت تطبیق به حدّ کافی سخنی به میان آمده باشد، یا روند تغییر و تکامل فرایندها و نوپیدایی به­طور دقیق توضیح داده شده باشد.

کاربردهای اجتماعی مفهوم پیچیدگی نزد بیشتر اندیشمندان از طریق ارجاع به اقتصاد کلان نوکلاسیک بوده است. به تصور آنان دانش پیچیدگی، یک روش­شناسی جدید را با نظر به برنامه­ی روش­شناختی فردگرا فراهم می­سازد. اقتصادانان به این باور تمایل دارند که علت پدیدار شدن پدیده­های اجتماعی از کنش فردی، یا جمعی، با مطالعه­ی سطح پایین­تری از کنش­های فردی برملا می­شود. البته، جامعه­شناسان این را نمی­پذیرند، به این دلیل که واقعیت پدیده­ی اجتماعی، مانند شبکه­ها، تعاملات نمادین، و مؤسسات را نادیده می­گیرد. آنان بر این باورند که ویژگی­های نوپیدای اجتماعی نمی­توانند بر اساس تحلیل عملکرد افراد سازنده­ی جامعه بیان شوند. به نظر می­رسد که موج سوم نظریه سیستمی با تأمل بر نوپیدایی، فرصتی فراهم می­سازد برای اقتصاددانان و جامعه­شناسان تا زمینه­های مشترکی بیابند.[43]

موج سوم مجالی برای ادغام نظریه­های ارتباطات نمادین و سیستم­های چند عامل است. در سیستم­های چند عامل با انتخاب افرادی که با یک زبان در ارتباطند و از طریق شبیه‌سازی، زمینه­ی شکل­گیری یک جامعه تصنعی فراهم می­آید. این امر،روشی را برای آزمودن مفاهیم گوناگون ارتباطات نمادین فراهم می­کند و نشان می­دهد چگونه این مفاهیم، ارتباطات خرد و کلان را تغییر می­دهند. به نظر می­رسد در جستجوی راهی هستند برای فائق آمدن بر معضلات و مشکلات مطالعه­ی تعاملات و روابط متقابل میان افراد که برخلاف سیستم­های طبیعی قابل مشاهده نیست. هم‌چنان­که ماهیت اطلاعات ردوبدل شده میان افراد نیز به­راحتی قابل فهم نیست. در هر حال، یک سیستم اجتماعی پیچیده­تر از یک ارگانیسم یا پدیده­ی طبیعی است، زیرا در آن‌ها معنا، تفسیر، روابط بین­الاذهانی و اعمال ارادی مطرح نیست.

  

نتیجه

در مجموع، تصور این که امروزه رشته­های علمی بدون ایجاد اتصلات و پیوندهایی با سایر علوم بتوانند کار خود را پیش ببرند دشوار است. یکی از عوامل مؤثر در تولید نظریه و پیشرفت هر علم، نقد نظریه­های پیشین و پیدا کردن نقاط ضعف و قوت آن‌هاست. این سه موج نظریه سیستمی به خوبی روندِ پیوسته­ی شکل­گیری و تولید نظریه­ها را در جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی نشان می­دهند. عوامل و هم‌چنین طبقات و مراتب مختلف علوم و نظریه­ها به انواع و اشکال گوناگونی با هم پیوند و رابطه دارند و این آن چیزی است که رویکرد سیستمی را در ایجاد دانش­های جدید و مطالعات میان­رشته­ای به توفیق رسانیده است. آن­چه به یُمن گسترش رویکرد سیستمی پدید آمد مقایسه­ی پدیده­های گوناگون با یکدیگر است. برای مثال، می­توان به انواع مدرنِ ارگانیسم­گرایی اشاره کرد، با این باور که جامعه مثل یک ارگانیسم بیولوژیکی می­تواند لحاظ شود و سیستم­های اجتماعی به طریقی مشابه سیستم­های طبیعی می­توانند مطالعه شوند. این شیوه و نگرش بدین­سبب که در سیستم طبیعی، معنا، تفسیر، و اعمال ارادی جایی ندارند در میان متفکران موج سوم نظریه سیستمی منتقدانی داشته است.

آن­چه میان هر سه موج نظریه سیستمی مشترک است در نظر گرفتن جامعه به­مثابه‌ی یک سیستم اجتماعی است و اختلاف نظر آنان بیشتر در موضع­گیری نسبت به سیستم اجتماعی است. نظریه­ سیستمی یک برساخت اجتماعی در حال رشد و تکامل به نظر می‌رسد. یکی از علت­های شکل­گیریِ باورها، شناخت­ها و نظریه­ها نوع پارادایمی است که متفکران در چهارچوب آن به تحلیل مسائل می­پردازند. پارادایمی که موج اول نظریه سیستم­های اجتماعی و به­طور مشخص تالکوت پارسونز را متأثر کرده بود، برآمده از دانش سایبرنتیک و نظریه­ی کنترل بود. البته هر سه موج از این دانش الهام گرفته­اند، اما این پارسونز بود که برای نخستین­بار آن را وارد مطالعات جامعه­شناختی کرد و از این جهت، نقش او حائز اهمیت است. اما نگرش او به جامعه هم‌چنان نگرشی ایستاست، زیرا وضعیت تعادل را همواره برای آن فرض می­گیرد. در بیشتر موارد نظریه پارسونز به دلیل فقدان توجه و عنایت به تغییر و تحولات و پویایی جامعه مدرن با انتقاد مواجه شده است. اما همین انتقاد، زمینه­ی بروز و ظهور نظریه­های موج دوم شد. به هر تقدیر، موج اول با این انتقاد روبروست که مسأله­ی «نوپیدایی»، «پیچیدگی»، «پویایی» سیستم­ها را نادیده گرفته و بیش از حد بر نیازهای کنش‌گران اجتماعی، و حفظ وضع موجود تمرکز کرده است.

آن­چه که به شکل­گیری موج دوم انجامید، پارادایمی جدید بود که با شکل­گیری «نظریه عمومی سیستم­ها» و «نظریه آشوب» جای خود را در میان نظریه­های اجتماعی باز کرد. نظریه عمومی سیستم­ها با متمایز ساختن سیستم­های باز و بسته که توسط برتالنفی انجام گرفت. توجه متفکران را به سیستم­های باز سوق داد و بدین­سبب پای پارادایم سیستم­های باز به مبحث سیستم­های خود- ارجاع کشیده شد. نظر به این که سیستم به لحاظ ساختاری گشوده یا باز است، نیاز به محیط و تعامل با آن بیش از هر زمان برای سیستم ضروری می‌نماید. این پارادایمی اساسی و تأثیرگزار بود که توسط تمایز هدایت‌گر سیستم/محیط معرفی می­شد. اهمیت این تمایز در این است که به جای پارادایم قدیمی، یا برداشت سنتی از رابطه جزء و کل قرار گرفت و تمام محاسبات پیشین در مورد این رابطه را بر هم زد. زیرا دیگر، کل آن چیزی نبود که بتوان از روی مطالعه­ی اجزایش به شناخت آن نائل آمد.

اما پارادایم دیگری نیز وجود داشت که بر مبانی نظری نظریه­های موج دوم تأثیرگذار بود. این پارادایم برگرفته از نظریه آشوب بود که مدل علیت خطی فیزیک کلاسیک را به چالش خواند. موج دوم بر غیر خطی بودن روابط علّی تأکید کرده و مخالف هر گونه تحویل‌گرایی علمی است. یکی از ویژگی­های مسلم آن‌ها در نظر گرفتن سیستم­های اجتماعی به­مثابه‌ی سیستم­های باز است. سیستم باز ناگزیر است تا ضمن واکنش نشان دادن به محیط خویش ساختار درونی خود را تغییر داده و مجدداً سازمان­دهی کند. این همان نگرشی پویا به سیستم است و در نگرش پویا به سیستم، قانون علیت چرخه­ای (مداری) حاکم است، سیستم­ها باز بوده و ثباتی پویا دارند، یعنی با وجود پویا بودن و تغییر کردن اوضاع ثابت و متعادلی دارند ولی در عین حال، غیرقابل پیش­بینی هستند. چنین شرایطی سیستم را مهیای پیچیده­تر شدن می­کند. نظر به این که گذر از آستانه­ی پیچیدگی از شرایط مدرن شدن سیستم­هاست، در نظر نگرفتن آن در مطالعه­ی رفتار سیستم­ها امری محال است.

بر این اساس، متفکران موج دوم نظریه سیستمی بیشتر بر مسأله­ی «پویایی» و «پیچیدگی» سیستم­ها تأمل کردند. سیستم پیچیده تشکلی از ارتباطات تنگاتنگ یا اجزاء «درهم­تنیده» است. در حالی که سیستم­های ساده و پیچیده هر دو اجزایی دارند، اما برای مطالعه رفتار یک سیستم پیچیده علاوه بر مطالعه رفتار اجزاء، ضروری است درک این که اجزاء چگونه با یکدیگر تعامل می­کنند و رفتار کل را شکل می­دهند. این از یک سو، به معنای اهمیت یافتن ارتباطات و مناسبات است و از سوی دیگر، تأیید آن است که توصیف کل بدون توصیف هر جزء محال است، و توصیف هر جزء نیز باید در ارتباط با سایر اجزاء صورت پذیرد. از حیث توجه به مسأله­­ی پیچیدگی موج دوم و سوم به یکدیگر نزدیک‌تر هستند. اما موج دوم همواره با این انتقاد از جانب موج سومی­ها مواجه است که کمتر به مسأله­ی پیچیدگی پرداخته و نتوانسته تا آن طور که باید و شاید به نوپیدایی بپردازد و نیز مسأله­ی تطبیق و سازگاری میان سیستم و محیط را در هاله­ای از ابهام فروگذاشته است.

موج سوم ویژگی غیر خطی بودن و فرایندهای پویا را از موج دوم گرفت، اما به­طور خاص از دانش کامپیوتر و نظریه اجتماعی تأثیر پذیرفت. قصد آنان بیشتر فهم و دریافت نوپیداییِ رفتار سیستم­ها، تعاملات کلان اجتماعی، و بیان دقیق تکامل فرایندهای پویاست که از طریق مطالعات تجربی، مشاهده، و آزمون ممکن نیست. آنان بیشتر، ویژگی­های منحصربفرد سیستم­های اجتماعیِ انسانی را بررسی کردند. با پدیدار شدن تکنولوژی سیستم­های چند عامل از اواخر دهه 1990، به شبیه­سازیِ اجتماعی مبادرت ورزیدند. شبیه­سازی با انتخاب عوامل یا افرادی صورت می­پذیرد که با یک «زبان» با یکدیگر در ارتباطند. این ارتباطات نمادین فرصتی است تا یک جامعه­ی ساختگی پدیدار شود. شبیه‌سازی از جامعه در یک مقیاس کوچک، مجالی فراهم می­سازد برای فهم این که چگونه و تحت تأثیر چه عواملی ارتباطات خرد و کلان شکل می­گیرند. در هر حال، دانش سیستمی در هر سه موج در دریافت فهم انسان و محیط او به منزله­ی اجزایی از سیستم­های متعامل، نقطه نظر خاص خود را دارد که وجوه اشتراک و افتراق برجسته­ای دارند و بنابراین تأمل بر آن‌ها می­تواند بحث­های جدی و مفیدی به راه انداخته و به تولید نظریه­های جدیدی بینجامد. به نظر می­رسد در زمانه­ای که با گسترش کمّی و کیفی سیستم­های اجتماعی روبه‌رو هستیم و پدیده­های اجتماعی هر روز پیچیده­تر شده و امکان هر گونه پیش­بینی و برنامه­ریزی را دشوار می­سازند، این فلسفه­ی پیچیدگی است که ماهیت نظریه­های اجتماعی را تعیین می­کند.

 

منابع

فرشاد، مهدی، نگرش سیستمی، تهران، امیرکبیر، 1362ش.

گلابی، سیاوش، توسعه منابع انسانی ایران؛ جامعه شناسی توسعه ایران، تهران، فردوس، 1369ش.

گی روشه، جامعه­شناسی تالکوت پارسونز، ترجمه نیک­گهر عبدالحسین، تهران، مؤسسه فرهنگی انتشاراتی تبیان، 1376ش.

و.ن. سادوسکی، ا. و. بلاوبرگ، ا.گ.یودین، نظریه سیستم­ها: مسائل فلسفی و روش­شناختی، پریانی، کیومرث، تهران، تندر، 1361ش.

 

Agazz Evandro & Montecucco Luisa, Complexity and Emergence, World Scientific, 2002.

Bukley, W., Sociology and Modern Systems Theory, Oxford England: Prentice-Hall, 1967.

Hooker, C., Handbook of the Philosophy of Science: Philosophy of Complexity Systems, Vol.10, Elsevier, 2011.????

King & Thornhill, Niklas Luhmann’s Theory of Politics and Law, Basingstoke: Palgrave Macmillan, 2003.

Luhmann Niklas, Social Systems, John Bednarz, Hr. and Dirk Baeker(trans.), Stanfor University Press,1995.????

Sawyer, R. K., Social Emergence: Societies as Complex Systems, Cambridge University Press, 2005.

Skyttner, L., General Systems Theory, World Scientific, 2001.

Yaneer B-Y., Dynamics of Complex Systems, Massachusetts, Addison Wesley, 1997.



[1]. تاریخ وصول: 12/2/1393؛  تاریخ تصویب: 9/5/1393

[2]. پست الکترونیک(مسؤول مکاتبات): maryam.bakhtiarian@yahoo.com

[3]. پست الکترونیک:akbari@srbiau.ac.ir  

[4]. elementalism

[5]. mechanistic attitude

[6]. جی فورسترJay Wright Forresterدیدگاه مهندسیِ سیستم­های خود را روی سیستم­های اجتماعی پیاده­سازی کرده است. وی از شبیه­سازی کامپیوتری در تحلیل سیستم­های اجتماعی استفاده کرده است.

[7]. Skyttner, L., General Systems Theory, World Scientific, 2001, pp.45-46.

[8]. self-organization

[9]. Skyttner, General Systems Theory, p.46.

[10]. گلابی، سیاوش، توسعه منابع انسانی ایران؛ جامعه شناسی توسعه ایران، تهران، فردوس، 1369، صص28-26.

[11]. Skyttner, General Systems Theory, p.46.

[12]. Skyttner, General Systems Theory, p.5.

[13]. organismic

[14]. برای مطالعه بیشتر بنگرید به: و.ن.سادوسکی، ا.و. بلاوبرگ، ا.گ.یودین، نظریه سیستم‌ها: مسائل فلسفی و روش­شناختی، پریانی، کیومرث، تهران، تندر، 1361ش، صص26-23.

[15]. گلابی، سیاوش، توسعه منابع انسانی ایران؛ جامعه شناسی توسعه ایران، ص16.

[16]. گی روشه، جامعه­شناسی تالکوت پارسونز، ترجمه نیک­گهر عبدالحسین، تهران، مؤسسه فرهنگی انتشاراتی تبیان، 1376ش، ص62.

[17]. گی روشه، جامعه­شناسی تالکوت پارسونز، ترجمه نیک­گهر عبدالحسین، ص62.

[18]. Sawyer, R. K., Social Emergence: Societies as Complex Systems, Cambridge University  press, 2005, pp.12-13.

[19]. Ibid, p.13.

[20]. structuration structuration

[21]. Ibid, pp.63-88.

[22]. Bukley,W., Sociology and Modern Systems Theory, Oxford England: Prentice-Hall,1967, pp.39-40.

[23]. Luhmann, N., Social Systems, John Bednarz, Hr. and Dirk Baeker(trans.), Stanford University, Press, 1995, p.xxi.

[24]. فرشاد، مهدی، نگرش سیستمی، تهران، امیرکبیر، 1362ش، ص 34.

[25]. homeostatic

[26]. King & Thornhill, Niklas Luhmann’s Theory of Politics and Law, Basingstoke: Palgrave Macmillan, 2003, pp.21-24.

[27]. self-reference closure

[28]. Luhmann, N., Social Systems, p.9.

[29]. Ibid, p.10.

[30]. Agazz  Evandro & Montecucco Luisa, Complexity and Emergence, p.7.

[31]. Ibid, p.11

[32]. Hooker, C., Philosophy of Complexity Systems, Elsevier, 2011, p.6.

[33]. emergent complexity

[34]. emergent simplicity

[35]. Yaneer B-Y., Dynamics of Complex Systems, Massachusetts, Addison Wesley, 1997, pp.1-11.

[36]. Hooker, C., Handbook of the Philosophy of Science: Philosophy of Complexity Systems, p.11.

[37]. Sawyer, R. K., Social Emergence: Societies as Complex Systems, 2005, p.16.

[38]. Sawyer, R. K., Social Emergence: Societies as Complex Systems, p.15.

[39]. Ibid, p.16.

[40]. Skyttner, L., General Systems Theory, p.39.

[41]. Ibid, p.18.

[42]. Sawyer, R. K., Social Emergence: Societies as Complex Systems, pp.22-23.

[43]. Ibid, pp.23-24.

منابع

فرشاد، مهدی، نگرش سیستمی، تهران، امیرکبیر، 1362ش.

گلابی، سیاوش، توسعه منابع انسانی ایران؛ جامعه شناسی توسعه ایران، تهران، فردوس، 1369ش.

گی روشه، جامعه­شناسی تالکوت پارسونز، ترجمه نیک­گهر عبدالحسین، تهران، مؤسسه فرهنگی انتشاراتی تبیان، 1376ش.

و.ن. سادوسکی، ا. و. بلاوبرگ، ا.گ.یودین، نظریه سیستم­ها: مسائل فلسفی و روش­شناختی، پریانی، کیومرث، تهران، تندر، 1361ش.

 

Agazz Evandro & Montecucco Luisa, Complexity and Emergence, World Scientific, 2002.

Bukley, W., Sociology and Modern Systems Theory, Oxford England: Prentice-Hall, 1967.

Hooker, C., Handbook of the Philosophy of Science: Philosophy of Complexity Systems, Vol.10, Elsevier, 2011.????

King & Thornhill, Niklas Luhmann’s Theory of Politics and Law, Basingstoke: Palgrave Macmillan, 2003.

Luhmann Niklas, Social Systems, John Bednarz, Hr. and Dirk Baeker(trans.), Stanfor University Press,1995.????

Sawyer, R. K., Social Emergence: Societies as Complex Systems, Cambridge University Press, 2005.

Skyttner, L., General Systems Theory, World Scientific, 2001.

Yaneer B-Y., Dynamics of Complex Systems, Massachusetts, Addison Wesley, 1997.