علیتِ فیزیکی: توصیف علیت بر پایه‌ی مفاهیم فیزیکی

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

چکیده

چکیده
در سده­ی گذشته، فیلسوفان در مفهومِ علیت بازنگری ژرفی کرده­اند. نخست بدان سبب که مفاهیم سنتی پاسخ­گوی درکِ نوین از علیت نبوده است و دیگر اینکه مفاهیم تازه­ای در علمِ نوین تعریف شده­اند که می­توانند آغاز و بنیاد خوبی برای ساختنِ نظریه­هایی پیشروتر باشند. در این پژوهش، در پی معرفی این گونه از نظریه­ها هستیم که نظریه­ی فرایندیِ علیت و نظریه­ی کمیت پایستار دو نمونه­ی برجسته و کامیاب از آن‌هاست. آغاز بحث ما، بی تردید، نظریه­ی انتظام هیوم به عنوان آغاز گر این بحث­ها خواهد بود و سپس روند شکل­گیریِ نظریه­های نوین را که با نقد نظریه­ی مذکور و افزودن یافته­های فلسفی و فیزیکی تازه به آن شکل گرفته­اند، پی خواهیم گرفت. از این رو گام بعدی ما معرفی نظریه­ی احتمالی و پس از آن نظریه­های انتقالی، فرایندی و کمیت پایستار خواهد بود.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Describing Causation by Way of Concepts of Physics

چکیده [English]

Abstract
Abstract: In the last century, philosophers have profoundly revisited the concept of causation. Primarily because the traditional conceptualizations were not compatible with our new understanding of causation, and also because some of the recent conceptualizations in modern science can establish a proper foundation to start constructing more progressive theories. Our goal, in this research, is to introduce such theories, amongst which the Process theory of causation and the Conserved quantity theory are two dominant and successful examples. We undoubtedly start our discussion with Hume’s Regularity theory of causation, and then we will follow the formation process of the modern theories which have been shaped by criticizing this theory and adding to it the new findings in philosophy and physics. Therefore, our next step will be introducing the Probabilistic theory of causation and after that the transition theory, the process theory and the conserved quantity theory of causation.    

کلیدواژه‌ها [English]

  • Keywords: Causation
  • Determinism
  • Indeterminism
  • Probabilistic causation
  • Process theory
  • Transference Theory
  • The Conserved Quantity Theory

 

علیتِ فیزیکی:

توصیف علیت بر پایه­ی مفاهیم فیزیکی[1]

آرش پورشعبان[2]

دانش‌آموخته دکتری دانشگاه آزاد اسلامی، واحد علوم و تحقیقات تهران، رشته فلسفه علم، تهران، ایران

 

چکیده

در سده­ی گذشته، فیلسوفان در مفهومِ علیت بازنگری ژرفی کرده­اند. نخست بدان سبب که مفاهیم سنتی پاسخ­گوی درکِ نوین از علیت نبوده است و دیگر اینکه مفاهیم تازه­ای در علمِ نوین تعریف شده­اند که می­توانند آغاز و بنیاد خوبی برای ساختنِ نظریه­هایی پیشروتر باشند. در این پژوهش، در پی معرفی این گونه از نظریه­ها هستیم که نظریه­ی فرایندیِ علیت و نظریه­ی کمیت پایستار دو نمونه­ی برجسته و کامیاب از آن‌هاست. آغاز بحث ما، بی تردید، نظریه­ی انتظام هیوم به عنوان آغاز گر این بحث­ها خواهد بود و سپس روند شکل­گیریِ نظریه­های نوین را که با نقد نظریه­ی مذکور و افزودن یافته­های فلسفی و فیزیکی تازه به آن شکل گرفته­اند، پی خواهیم گرفت. از این رو گام بعدی ما معرفی نظریه­ی احتمالی و پس از آن نظریه­های انتقالی، فرایندی و کمیت پایستار خواهد بود.

 

واژگان کلیدی: علیت، تعیین­گرایی، ناتعیین­گرایی، علیتِ احتمالی، نظریه­ی فرایندی، نظریه­­ی انتقالی، نظریه­ی کمیتِ پایستار.

 

 

 

 

 

 

مقدمه

نظریه­های علّیِ نوین، ریشه در رویکرد شکاکانه­ی هیوم به علیت دارند. کنار نهادنِ مفهومِ ضرورت از رابطه­ی علّی و فروکاستنِ تعریف علت و معلول به انتظام­های مشاهده شده در طبیعت، فیلسوفان را بر آن داشت تا در پی یافتنِ نسبتی دیگر میان علت و معلول باشند. این مسأله آغاز پژوهش­هایی نو درباره­ی علیت بود که چندان پایبند به تعریف­های سنتی نبود و علم نوین را به خوبی در تحلیل­های خویش به کار می­گرفت.

مرز میان پژوهش­های سنتی و  نو را می­توان در چارچوب دو رویکرد به علیت تعریف کرد: نخست رویکرد مفهومی[3] که در پی روشن کردن معنای متعارفِ علیت است؛ زیرا بسیاری از کاربردهای این واژه ممکن است مبهم، نادرست و یا غیر منطقی باشند. ولی در این پیراستنِ معنا هیچ بازآفرینی­ای در معنا یا تکامل معنایی رخ نمی­دهد. موضوع بحث همان مفهوم جاافتاده است. از این رو رویکرد مفهومی بازنگرشگر[4] نیست. ممکن است به دلیل­ مشکل­ها یا پیچیدگی­هایی فیلسوف مجبور به دگرگون کردن بخشی از مفهوم شود که در این صورت کاری بازنگرشگرانه رخ داده است. ولی باید در نظر داشت که این دگرگونی در مفهوم، در پی کنجکاوی فلسفی رخ نداده است و تنها به ضرورت و برای برون رفتن از یک بن­بست مفهومی روی می­دهد.[5]

رویکرد دیگر رویکرد تجربی[6] است که در پیِ یافتن مفهوم علیت در جهانِ عینی است، جدا از این‌که تا کنون چه مفهومی داشته است. در این رویکرد است که نقش علم برجسته می­شود. در این رویکرد مفهوم­های کهن­تر مانند انرژی و اندازه­حرکت­­ برای توصیف علیت به کار گرفته می­شود یا ممکن است مفهوم­های نو مانند پیامدهای مکانیک کوانتومی، نگاه ما را به علیت دگرگون کند. رویکرد تجربی نیز می­تواند بازنگرش‌گر باشد یا نباشد. شاید در کاوشِ جهانِ عینی، پی ببریم که علیت همان چیزی است که تا کنون معنا می­کردیم و یا دریابیم که چیزی است متفاوت با آن‌چه تا کنون می­پنداشتیم. رویکرد ما در این پژوهش رویکردِ تجربی است به این معنا که تعریف­های ما از علیت بر پایه­ی مفهوم­هایی همانند احتمال، انرژی، اندازه­حرکت و یا کمیتِ پایستار است. هم‌چنین به نظر می­رسد که تمامی بحث­ها، بحث­های بازنگرش‌گرانه­­اند. زیرا از نظریه­ی نخست که هیوم پی­ریز آن بوده است، دیدگاه‌های معمول، نقد و علیت بازتعریف می­شود و این نقد و باز تعریف شدن در نظریه­های دیگر نیز ادامه می­یابد به گونه­ای که تعریف­های نو و متفاوت با تعریف­های پیشینِ علیت، ارائه می‌شود.

از آن‌جا که هدف ما توصیف علیت بر پایه­ی فرایندها و کمیت­های فیزیکی است ولی بنیادهای شکل­گیری این نظریه­ها را نیز نمی­توانیم نادیده بگیریم؛ در قسمت تاریخچه­ی بحثِ دو نظریه­ی انتظام و احتمالی علیت را شرح خواهیم داد. جدا کردن این دو نظریه از دیگر نظریه­ها به صورت تاریخچه تأکید بر این نکته است که تمرکز ما تعریف کردن علیت بر پایه­ی مفاهیم تجربی و فیزیکی است نه توصیف نظریه­های انتظام و احتمالی علیت، که در این چارچوب نمی­گنجند. اگر چه این تاریخچه اندکی مفصل به نظر می­رسد ولی بازگوی این نکته­ی کلیدی است که بحث­های نو در علیت پیرامونِ چالش­های همسانی شکل گرفته است و هر نظریه با نقد یا افزودن و کاستن مفهومی خاص به نظریه­های پیشین شکل گرفته است و ما را ناگزیر می­کند تا پی در پی به پیشینه­ی بحث باز گردیم.

از جمله­ی این چالش­های همسان، رقابت نظریه­های نو در ارائه­ی توصیفی فراگیر و دقیق یا به گفته­ی گذشتگان جامع و مانع از علیت است. توصیفی که همه­ی پدیده­های علّی را تبیین کند و البته پدیده­های غیر علّی را در بر نگیرد. زیرا همان­گونه که خواهیم دید بسیار از این تعاریف از آن جهت ناکارآمد هستند که بسیاری از پدیده­های علّی را تبیین نمی­کنند یا پدیده­هایی را علّی می­دانند که شهود یا تجربه­ی ما آن‌ها را علّی نمی­داند.

پس از آن‌که در قسمت 1 نظریه­­های انتظام و احتمالی را شرح دادیم، در قسمت 2 به نظریه­ی نوآورانه­ای می­پردازیم که پیچیدگی­های دو نظریه­ی پیشین را با تعریفی تازه از علیت، بر پایه­ی انتقالِ کمیت­های فیزیکی میان علت و معلول، حل می­کند. این نظریه­ی انتقالی را نخست ارونسون ارائه کرد و سپس فیر آن را کامل نمود. فراگیر نبودن و عدم دقت این نظریه را سمن با ارائه­ی نظریه­ی فرایندی علیت - قسمت 3- کامل­تر کرد. سرانجام در قسمت 4 نظریه­ی کمیت پایستار داو را طرح خواهیم کرد که از نظر نگارنده توصیفی فراگیرتر و دقیق­تر از علیت، نسبت به نظریه­های پیشین ارائه می­دهد.

خواننده باید در نظر داشته باشد که هر کدام از این نظریه­ها با نقدهایی بسیار بیشتر از آن‌چه در این‌جا طرح شده است روبه­رو اند و هر کدام­شان بحثی جداگانه را می­طلبند. به ویژه بحث­های متافیزیکی زیادی در این حوزه وجود دارند که در چارچوب رویکرد تجربی و توصیف فیزیکی ما نمی­گنجند. اما بحث حاضر ما را با ویژگی­های مهمی از نظریه­های مدرن آشنا می­کند و پیوند تنگاتنگ فیزیک و فلسفه را در بحث علیت نشان می­دهد.   

  

1. تاریخچه

بررسی علیتِ فیزیکی نیازمندِ شرح مختصری درباره­ی دو نظریه­ی علّی است: نظریه­ی انتظام و نظریه­ی احتمالیِ علیت. این بررسی به دو دلیل مهم است: نخست این‌که این دو نظریه سرآغازِ بحث­های نوین درباره­ی علیت هستند و آگاهی از آن‌ها برای ارائه­ی شرحی کامل از نظریه­های فیزیکی لازم به نظر می­رسد. اما نکته­ی دوم و مهم­تر این است که نظریه­های فیزیکیِ علیت در پاسخ به کاستی­های این دو نظریه­ - در تبیین پدیده­های علّی- شکل گرفته­اند. بنابراین در این بخش، نخست به شرح این دو نظریه خواهیم پرداخت و سپس نقدهای وارد بر آن‌ها را توضیح خواهیم داد، و البته بر این نقدها تأکید بیشتر خواهیم کرد زیرا این نقد­ها محل شکل­گیری نظریه­های فیزیکیِ علیت هستند.

 

1.2.    نظریه­ی انتظام

آغازگر بحث­های تجربیِ نو درباره­ی علیت، دیوید هیوم[7] بود. او هم‌چنین بنیاد­گذار نظریه­ای علّی به نام انتظام بود. اهمیت نظریه­ی هیوم از این رو است که نقطه­ی آغاز همه­ی نظریه‌های علّی در دو سده­ی پیشین است. از دل آن نظریه­ی احتمالی برون آمده و پیامدِ کاستی­های آن، نظریه­ی انتقالی است. از سوی دیگر بحثِ شکاکانه­ی هیوم درباره­ی باورِ همه­گیرِ علیت تنها نظریه­ای علّی نبود زیرا پرسش­های فراوان دیگری را نیز برانگیخت که پیامد آن مسأله­ی استقرا و در پی آن مسأله­ی تبیین و قانون­های طبیعت بود.

از دید هیوم هر دو چیزی را که علت و معلول می­نامیم، ریشه در نسبت­هایی میان آن دو دارد، نه در کیفیت­هایی که در چیزها هست. از این رو وی کوشید تا همه­ی نسبت­هایی را که میان علت و معلول می­بیند گرد آورد. نخستین نسبتی که وی یافت این بود که علت و معلول همیشه در کنار هم دیده می­شوند و از نظر فضایی و زمانی در کنار هم­اند. آن‌ها پیوستگی[8] دارند. علت و معلول­های دور از هم نیز در حقیقت با زنجیری از علت و معلول‌های پیاپی و پیوسته با هم پیوند دارند. نسبتِ دوم، پیشینگیِ زمانیِ[9] علت نسبت به معلول است.[10]

از دید هیوم دو نسبت بالا بیان­کننده­ی همه ویژگی­های علیت نیست، زیرا چه بسیار چیزهایی که پیوسته و پی­آیند[11] هستند، ولی رابطه­ی علّی ندارند؛ هم‌چون رعد که از پیِ برق آشکار می­شود ولی این دو علت و معلول نیستند. پس نسبتی مهم­تر باید در میان باشد. نسبتی که میان دو رویداد پیوندی جدایی­ناپذیر به وجود آورد. هیوم آن را پیوندِ ضروری[12] نام نهاد.[13] این مسأله را می­توان در سه پاره­ی زیر نشان داد:

هنگامی که می­گوییم A علت B است یعنی

  1. A و  Bپیوسته­اند.
  2. A پیش از B روی می­دهد.
  3. B پیامد ضروری A است.[14]

ولی آشکارا میان این نسبتِ سوم با دو نسبتِ پیشین تفاوتی هست، زیرا این نسبت هرگز میان آن‌چه علت و معلول می­نامیم دیده نشده است. روشن نیست که ذهن چگونه این نسبت را بر چیزها بار کرده است. هیوم بر این باور بود[15] که ذهن انسان با دیدن دو چیز به تنهایی، توانایی شناخت نسبتِ ضروری را ندارد. موجود هوشمندی که برای نخستین بار به جهان ما می­آید میان دو چیز پیوسته و پی­آیند رابطه­ای ضروری نخواهد یافت. آن‌چه روی می­دهد این است که با گذر زمان و تکرار مشاهده­ی آن دو چیز در کنار هم، چشم دارد که در آینده نیز آن دو را پیوسته و پی­آیند ببیند. در حقیقت ما به دیدن پیاپیِ دو چیز خو[16] می­کنیم و از این­که اکنون به گذشته مانند است، چشمِ آن داریم که آینده نیز به اکنون و گذشته مانند باشد.

همه­ی این نگرش­ها ریشه در تجربه دارد، ولی چه چیزی در این تکرارِ تجربی هست که بتوان از دل­اش پیوند ضروری را بیرون کشید؟ از دید هیوم هیچ چیز. تکرار هیچ سودی برای کشفِ پیوند ضروری ندارد. بنابراین بهترین کار کنار نهادن نسبتِ سوم است و بازنگری دوباره در مفهوم علیت.

پس از آن‌که هیوم نشان داد که حسِ مشترک درباره­ی علیت به تمامی درست نیست، کوشید که نشان دهد که آن نسبت دیگر که تعریف علیت را کامل می­کند چیست. نسبتی که جدا از ذهن ما بین علت و معلول برقرار است چگونه نسبتی است. همان­طور که دیدیم هیوم بندهای 1 و 2 را پذیرفت و نشان داد که بند 3 نادرست است. از این رو نسبتِ علّی را چنین تعریف می­کند: «علت چیزی است پیشتر و پیوسته با چیز دیگری که چنان با هم یکپارچه­اند که ایده­ی یکی شکل­دهنده­ی ایده­ی دیگری در ذهن است...».[17] از سوی دیگر همه­ی چیزهایی که در نسبتِ پیشینگی و پیوستگی، یکسان و همانند با آن علت باشد نیز معلول یکسانی در پی خواهد داشت. پس علت­های یکسان، معلول­های یکسان خواهند داشت و اگر زمانی از علت­هایی یکسان، معلول­های متفاوتی برآمد باید این بی­نظمی را در تفاوتی میان علت­ها جستجو کنیم.[18]

این نگاه هیوم را که بر پایه­ی همانندی بیان شده است، نظریه­ی انتظام می­نامند و می‌توان آن را در سه پاره­ی زیر بیان کرد:

A علت B است اگر و تنها اگر

  1. A و B پیوسته باشند.
  2. A پیش‌تر از B باشد.
  3. هر B ای پیوسته در پی هر A ای بیاید.[19]

پیامدهای نظریه­ی انتظامِ هیوم برجسته هستند. نخست این­که هیوم نمونه­های ویژه­ی علیت را به رده­ای از همه­ی آن نمونه­های ویژه پیوند می­دهد، زیرا از دید او هنگامی یک چیزِ پیوسته و پیشتر، علتِ چیز دیگر است که همه­ی چیزهای همانند با آن دارای چنین نسبتی باشند. هنگامی که هیوم واژه­ی همه را به کار می­برد، در همان حال قانونی علّی را برساخته است. بنابراین، نسبتِ علّی (A علت B است اگر...) در حال فراآیی[20] به قانونی علّی است (همه­ی چیزهای همانند با A ، چیزهایی مانندِ B را در پی دارند) و قانونِ علّی خود بر امرهای واقعِ[21] واقعی (هر A ای که ببینیم B را در پی دارد) فراآیی می­شود.[22]

از سوی دیگر نظریه­ی انتظام، نظریه­ای تعیین­گرا[23] است. تعیین­گرایی در حالت کلی به این معنا است که دانستن شرایط نخستین و قانون­های حاکم بر جهان، توانایی پیش­بینی آینده­ی رویدادها را به ما خواهد داد. با این معنی یک نظریه­ی تعیین­گرا، وجود شانسِ عینی را در جهان رد می­کند. احتمالِ رخ دادنِ یک رویداد یا صفر است و یا یک. از نظر علّی، تعیین­گرایی به این معنی خواهد بود که علت، حتماً معلول خود را در پی دارد. ممکن نیست که جهان گونه­ای از احتمال را در خود داشته باشد که علت، گاهی به معلول بیانجامد. بنابراین اگر رویدادی علتِ رویداد دیگر باشد، وجودش برای روی دادنِ معلول کافی[24] است و احتمال روی دادنِ معلول یک خواهد بود (اگر رویدادی علت رویداد دیگر نباشد احتمالِ معلولِ نسبت داده شده به آن صفر خواهد بود). به بیان دیگر، C شرط کافی برای E است اگر همه­ی C ها، E ها را در پی داشته باشند. با بیان احتمالاتی داریم:.p(E/C)=1   پس نظریه­ی انتظامِ هیوم نظریه­ای تعیین­گرایانه است. مفهوم دیگر تعیین­گرایی این است که زنجیره­ی علت­ها در جهان تنها یک پایان می­تواند داشته باشد و دانستن رابطه­های علّی ما را در پیش­بینی آینده توانا می­کند، اگر چه وجود چنین دانشی ممکن به نظر نرسد.

اکنون خواهیم دید که همین دیدگاه تعیین­گرایانه است که در نظریه­ی احتمالی علیت چالش­برانگیز می­شود.

 

 

1.3.    نظریه­ی احتمالی علیت

علیتِ احتمالی به مجموعه­ای از نظریه­ها گفته می­شود که نسبتِ علت و معلول را با به کارگیریِ ابزارهای نظریه­ی احتمالات توضیح می­دهد. ایده­ی بنیادینِ این نظریه­ها این است که علت­ها سبب تغییر در احتمالِ رخ­دادنِ معلول­هایشان می­شوند.[25] نیاز به یک نظریه­ی احتمالاتی درباره­ی علیت، ریشه در کامل نبودنِ نظریه­ی انتظام دارد. کامل نبودنِ نظریه­ی انتظام به این معنا است که این نظریه توانایی تبیین دسته­ای از پدیده­ها را ندارد. پس نخست به بیان کاستی­های نظریه­ی انتظام می­پردازیم.

 

1.3.1. کاستی­های نظریه­ی انتظام

الف. انتظام­های ناکامل.[26] بر پایه­ی این تحلیل پی­آیندیِ بی­تغییر[27] همیشه مشاهده نمی­شود. برای نمونه سیگار کشیدن را علتِ سرطان ریه می­دانند ولی بسیاری از سیگاری­ها به آن دچار نمی­شوند.[28]

 در واقع می­توان مرزِ نظریه­ی انتظام و نظریه­ی احتمالیِ علیت را در تعیین­گرا بودن نظریه­ی نخست و ناتعیین­گرا بودن نظریه­ی دوم یافت. از نظر هیوم «علت چیزی است که در پی­اش چیزِ دیگری می­آید و در پیِ همه­ی چیزهایی که همانندِ چیزِ نخست هستند چیزهایی همانند چیزِ دوم می­آید. به بیانی دیگر اگر چیزِ نخست نمی­بود، چیزِ دوم هرگز وجود نمی­داشت ... آشکار شدنِ آن [چیزِ نخست] ذهن را به اندیشه­ی دیگری [چیز دوم] می­اندازد».[29] این شیوه­ی بیان نشان می­دهد که معلول پی­آیندِ تغییرناپذیرِ علتِ خود است. یعنی لازم است که پس از علت، معلول رخ دهد و علت به تنهایی برای رخ­دادن معلول کافی است. این کفایت که در رابطه­ی علت و معلول وجود دارد، تعریف ما از تعیین­گرایی است. اگر چنین کفایتی به هر صورتی نقض شود با یک حالت ناتعیین­گرا روبروییم.

به گونه­ای دیگر نیز می­توان تمایز این دو نظریه را نشان داد. همان­طور که گفته شد، طرز بیان هیوم درباره­ی علیت این پیامد را به دنبال دارد که علت شرطِ کافی برای رخ­دادن معلول است. به بیان احتمالاتی داریم:

P(E/C)= x     x=1

 ولی در یک تحلیل ناتعیین­گرایانه با x<1 روبه‌روییم.

ب. ناقرینگی. از نظریه­ی انتظام چنین برداشت می­شود که اگر A علت B باشد آنگاه B نمی­تواند علت A باشد. بنابراین با یک جهتِ علّی روبه‌روییم که البته بر پایه­ی زمان تعریف شده است؛ یعنی از دو رویداد A و B آن‌چه نخست روی­ می­دهد علت و دیگری معلول است. از دیدِ پیروانِ نظریه­ی احتمالیِ علیت، دخالت دادن زمان در تعریف علیت آن را پیچیده می­کند و بهتر آن است که نظریه­ی علّی، بدون گذاشتن هر گونه شرطی بتواند جهت­دار-بودن علیت را نشان دهد.

پ. انتظام ساختگی.[30]  اگر در پیِ علتی دو معلول رخ دهد ممکن است انتظامی ساختگی در کار باشد. برایِ نمونه فرض کنید که در جایی با کاهش فشار، دو رویداد رخ دهد. نخست این‌که بلندی ستون جیوه در فشارسنج از حد معینی پایین­تر رود و پس از آن طوفان بیاید. پی­آیندیِ همیشگیِ کاهشِ بلندی جیوه و طوفان از نظرِ نظریه­ی انتظام نتیجه­ای جز این ندارد که طوفان معلولِ کاهشِ بلندیِ ستونِ جیوه در فشارسنج است. ولی می­دانیم که این رابطه­ی علّی بر قرار نیست، بنابراین نسبتِ این دو رویداد نسبتی ساختگی است.[31]

پیروان نظریه­ی احتمالی علیت ادعا می­کنند که اگر نسبت علّی بر پایه­ی نسبت احتمالاتیِ میان علت و معلول تعریف شود آن‌گاه سه نقد مطرح شده علیه نظریه­ی انتظام که در بالا به آن اشاره کردیم پاسخ داده خواهد شد. برای تحقق این امر باید مفهومی کلیدی در این نظریه را شرح دهیم: بخت­افزایی. با تعریف این مفهوم خواهیم دید که کفایت مطرح شده در نظریه انتظام جای خود را به افزایش احتمال رخ دادن معلول به شرط وجود علت، خواهد داد. هم‌چنین تعریف علیت بر پایه­ی احتمال، ما را از تعریف علیت بر پایه­ی زمان بی‌نیاز می­کند. 

 

1.3.2.      علیتِ احتمالیِ بخت­افزا

پیروان نظریه­ی احتمالی علیت بر این باورند که علت باید بختِ روی­ دادنِ معلول را بالا ببرد:

P(E/C)> P(E)

با این تعریف دیگر با انتظامِ ناکامل روبه­رو نخواهیم شد. البته باید در بیان این ادعا دقت کرد زیرا نمی­توان بدون در نظر گرفتن فرد[32] و جمعیتی[33] که در آن احتمال اندازه­گیری می‌شود از افزایشِ احتمال سخن گفت. هر جمعیتی می­تواند سبب تغییرِ احتمالِ رخ دادنِ معلول شود. برای نمونه احتمالِ حمله­ی قلبی در یک سال، در جمعیتِ سی ساله­ها با پنجاه ساله­ها متفاوت است. بنابراین نمی­توان گفت که فرد یا جمعیت هرچه باشد، C احتمالِ رخ دادنِ E را افزایش می­دهد. احتمال نسبی است و به نوع جمعیت بستگی دارد.[34]

برای نشان دادن رابطه­ی احتمالی در پیوندهای علّی، نخست به تعریف علت در نخست-نگاه[35] می­پردازیم که نشان می­دهد چگونه علت، احتمال رخ دادنِ معلول را می­افزاید. پس از آن تعریف پیراسته شده­ی آن یعنی علتِ ساختگی[36] را ارائه می­کنیم.

علت در نخست-نگاه: رویداد Bt1 علت در نخست نگاه برای رویداد At2 است اگر و تنها اگر

  1. t1<t2
  2. P(Bt1)>0
  3. [37]P(At2/Bt1)> P(At2

برای نمونه دیدیم که احتمالِ سرطان ریه At2 با کشیدن سیگار Bt1 بالا می­رود. ایلز[38] بندِ 3 ی رابطه بالا را چنین بیان کرده است:

P(At2/Bt1)> P(At2 /¬ Bt1)

از سوی دیگر اگر A و B دارای یک علت مشترک C باشند هنوز تعریف علت در نخست-نگاه درباره­ی آن‌ها برقرار است هرچند که هیچ ارتباطی با هم نداشته باشند. بنابراین به شرط­ دیگری نیازمندیم. از این رو علتِ ساختگی را چنین تعریف می­کنیم:

علتِ ساختگی: اگر Bt2 علت در نخست-نگاه At3 باشد، آن‌گاه Bt2 یک علت ساختگی At3 خواهد بود اگر و تنها اگر t1<t2 و رویداد Ct1 وجود داشته باشد به گونه­ای که

  1. P(Bt2Ct1)>0
  2. P(At3/Bt2Ct1) = P(At3/Ct1)
  3. P(At3/Bt2Ct1) ≥ P(At3/Bt1) [39]

بنابراین هر چند به نظر می­آید At3 علت Bt2 است، زیرا پیش از آن و همراه با آن رخ داده است (علت در نخست-نگاه)، شرطِ 2 نشان می­دهد که با وجود Ct1 ، Bt2 هیچ اثری در افزایش احتمال نخواهد داشت. برای نمونه کاهش فشار، علتِ مشترکِ پایین رفتنِ ستونِ جیوه و طوفان است.

مفهوم علتِ ساختگی، نخستین بار توسط رایشنباخ[40] طرح شد؛ با این تفاوت که اصطلاحِ جدا کردن از[41]  را برای آن به کار برد.[42] اگر داشته باشیم

P(At3/At2 At1) = P(At3/At2)

 

 آن‌گاه می­گوییم At2 ، At1 را از At3 جدا کرده است. از دید رایشنباخ در دو حالت این جداسازی رخ می­دهد. نخست هنگامی که At2 از نظر علّی میانِ At1 و At3 باشد و دیگری هنگامی که At2 علت مشترک At1 و At3 باشد.[43]

 

1.3.3.      نقد نظریه­ی احتمالی علیت

ناسازه­­نمای سیمپسون[44]

پیش از این اشاره­ی کوتاهی کردیم که جمعیتی که در آن احتمال اندازه­گیری می­شود بسیار مهم است. در این‌جا می­خواهیم حالت فراگیرتری را بررسی کنیم که اهمیت همه­ی شرایط موجود را در اندازه­گیری احتمال نشان می­دهد. این شرایط را می­توانیم بافتِ پس­زمینه[45] بنامیم. می­خواهیم نشان دهیم که بافتِ پس­زمینه چگونه بر رابطه­ی احتمالی علت و معلول اثر می­گذارد.

ادوارد سیمپسون[46] در مقاله­ای[47] نشان داد که چگونه بافتِ پس­زمینه می­تواند نسبت­ها را در زیرجمعیت­های یک جمعیت تغییر دهد. در این‌جا صورتی از آن را طرح می­کنیم که در نقدِ علیتِ ­احتمالی به کار می­آید. فرض کنید کشیدنِ سیگار و آلودگی هوا، هر دو علتِ سرطان ریه به حساب آیند. بنابراین احتمال دچار شدنِ ساکنانِ شهر (که آلودگی هوا در آن وجود دارد) به سرطان در اثر آلودگی، بیشتر از اثرِ سیگار کشیدن خواهد بود. اگر C نشان دهنده­ی سیگار کشیدن باشد و B زندگی در روستا و E سرطان ریه، آن‌گاه

P(E/C) < P(E/¬C)

در نظر داشته باشید که E در این‌جا مجموعه­ی کسانی است که به سرطان دچار شده­اند و هم در شهر و هم در روستا ساکن هستند و بیماری عده­ی زیادی از آن‌ها به علت آلودگی هوا بوده است.

البته می­توانیم نسبت بالا را وارونه کنیم به این ترتیب که شرط ساکن بودن در روستا را به عنوان بافتِ پس­زمینه­ای وارد نسبت کنیم

P(E/CB) > P(E/¬CB)

از این رو برخی از پیروان علیتِ احتمالی شرط زیر را به فرض­های علیتِ احتمالی افزوده­اند:

C علت E است اگر و تنها اگر P(E/CB) > P(E/¬CB)  برای هر بافت پس­زمینه­ای B برقرار باشد.[48]

خلاصه­ی آن‌چه در بالا طرح شد چنین است: مواردی وجود دارد که بر خلاف نظریه­ی علیتِ احتمالی، علت، احتمال روی دادنِ معلول را بالا نمی­برد ولی می­توان با یافتنِ بافتِ پس­زمینه­ای مناسب نشان داد که احتمالِ بخت­افزا هنوز برقرار است. اما همیشه نمی­توان بخت­افزایی علت را با بافت پس­زمینه­ی مناسب اصلاح کرد. علیتِ بخت­کاه[49] مواردی را نشان می­دهد که نظریه­ی احتمالی در تبیین آن‌ها با معیار بخت­افزایی، ناتوان است.

 

1.3.4.      علیت بخت­کاه 

فرض کنید بازیکنی در مسابقه­ی فوتبال قصد زدن ضربه­ی ایستگاهی دارد. بازیکن ضربه را می­زند ولی توپ در جهت مناسب شوت نمی­شود. با این حال توپ به یکی از مدافعان تیم روبرو می­خورد و بی­اختیار به درونِ دروازه می­رود. می­دانیم که ضربه­ی ایستگاهی بازیکن (Sf) علتِ گل شدن توپ است (G) ولی از سوی دیگر ضربه­ی ایستگاهی، احتمال گل شدن توپ را کاهش می‌دهد. اگر فرض کنیم که ضربه­ی ایستگاهی درست زده می­­شد (St) آنگاه با بافت پس­زمینه­ی B خواهیم داشت[50]:

P(G/ SfB) < P(G/ StB)

صورت دیگر نمونه­ی بالا را داو[51] طرح کرده است که بر پایه­ی یک نمونه­ی واقعیِ فیزیکی است. فرض کنید یک اتم ناپایدار می­تواند از دو راه واپاشی کند. راهِ نخست، مسیرِ ACE است و دیگری ABE (مطابق شکل). در هر مسیر با احتمال­های زیر روبه‌روییم:

P(C/A) =1/4

P(E/C) =¾

P(B/A) =¾

P(E/B) =1

 

 

در مسیر ACE می­توانیم بگوییم که C علتِ E است. از سوی دیگر با اندازه­گیری احتمال در هر دو مسیر برای E خواهیم داشت:

P(E) = P(E/C). P(C/A) + P(E/B). P(B/A) = 15/16

به روشنی می­توانیم بگوییم که احتمال روی دادنِ E در کل بیشتر از روی دادنِ آن به شرط وجود علت یاC  است:

 P(E)[52]>P(E/C)

اکنون با دو نمونه روبه­روییم که بیان می­کنند چگونه علت می­تواند بختِ معلول را کاهش دهد. چند راهِ حل برای این مشکل پیشنهاد شده است. راهِ حل نخست را خوب تعریف کردن[53] علت می­نامیم. اگر به نمونه­ی نخست باز گردیم می­بینیم که با جدا کردن دو علت از هم می­توان این مشکل را حل کرد. اگر ضربه­ی ناخوداگاه (ضربه­ای که به مدافع برخورد کرده و گل شده است) را در نظر بگیریم آنگاه به روشنی خواهیم داشت:

P(G/¬SfB) < P(G/ SfB)

یعنی ضربه­ی نادرست بازیکن اگر چه نادرست زده شده ولی سوی ضربه به گونه­ای بوده که توپ بخت بالایی برای گل شدن داشته است. ولی این نکته بی­اشکال نیست. زیرا اگر جهانی که در آن هستیم جهانی تعیین­گرایانه باشد، آن‌گاه

P(G/ SfB) = 1

از سوی دیگر اگر ضربه درست زده می­شد، گل می­شد و بنابراین

P(G/ StB) = 1

در هر صورت دو احتمال یک می­داشتیم که از احتمال بخت­افزا پشتیبانی نمی­کند.[54]

اگر جهان ما جهانی ناتعیین­گرا می­بود، آن‌گاه نابرابریِ P(G/¬SfB) < P(G/ SfB) می­توانست بخت­افزایی را نگاه دارد به شرطی که با نمونه­ی دوم روبه‌رو نمی­بودیم. در نمونه‌ی دوم هیچ سرشتِ پنهانی نمی­توان یافت که با آن بتوان علت را دقیق­تر تعریف کرد.

راه دیگرِ گذر از این پیچیدگی، خوب تعریف کردنمعلول[55] نام دارد. یعنی معلول­هایی که با آن روبه­رو هستیم همسان یا همانند نیستند. گل شدنِ توپ با ضربه­ی درست، معلولی متفاوت با گل شدنِ توپ با ضربه­ی نادرست است. ولی دوباره در نمونه­ی دوم این راه­ِ حل به شکست می­انجامد زیرا در ذاتِ معلول چیزِ دقیق­تر نمی­توان یافت که مانندِ نمونه­ی نخست دو معلول را از هم تمییز دهد. یعنی در هر دو مسیر واپاشی اتمی به دست می­آید که از هر نظر یکسانند.[56]

راه حل سوم، افزودنپیوندهای علّی[57] است به این معنا که در میان دو رویدادی که رابطه­ی بخت­کاهی دارند پیوندهایی را بیابیم که با علتِ پیش از خود رابطه­ی بخت­افزایی داشته باشد. برای نمونه در حالت نخست ضربه­ی نادرست احتمال برخورد توپ به مدافع را می­افزاید و برخورد توپ به مدافع احتمال گل شدن را افزایش می­دهد. روشن است که در میان همه­ی علت و معلول­ها، به ویژه آن‌هایی که بی­درنگ رخ می­دهند یافتن چنین علت‌های میانی­ای ممکن نیست. هم‌چنین در حالت دوم (واپاشی اتمی) نیز چنین علتی یافت­ناشدنی است.[58]

داو بر این باور است که می­توان وجود علیتِ بخت­کاه را پذیرفت؛ در صورتی که بپذیریم میان علت و معلول دو مسیر وجود دارد. یک مسیر که در آن علت تمایل به تولید یا به وجود آوردن معلول را دارد و مسیر دیگر که در آن علت قصد جلوگیری از معلول را دارد. گرچه احتمال، در مسیر جلوگیری ممکن است بالاتر باشد، ولی علت در این مسیر موفق به جلوگیری نمی­شود: «این نکته توضیح می­دهد که چرا علیت بخت­کاه وجود دارد. علت یک فرایندِ علّی به وجود می­آورد که به معلول بیانجامد، هم‌چنین یک فرایندِ نیرومندترِ جلوگیرنده وجود دارد که اگر موفق باشد از روی­دادنِ معلول جلوگیری می­کند».[59]

بنابراین نکته­های زیر را می­توانیم از توضیح­های بالا برداشت کنیم:

  1. علت و معلول می­توانند در بیش از یک مسیر با هم پیوند داشته باشند.
  2. شاید مسیرهای میان علت و معلول دربرابرِ هم (ضدِ هم) باشند. در این حالت یک را مسیر علّی و دیگری را مسیر جلوگیری می­نامیم.
  3. هنگامی که مسیرها دربرابرِ هم باشند تنها یکی از آن‌ها ممکن است.
  4. در مورد علیتِ بخت­کاه در مسیرِ موفق، علت، بخت را افزایش و در مسیر دیگر، بخت را کاهش می­دهد.[60]

این نقد بر علیتِ احتمالی نشان می­دهد که تعریف علیت بر پایه­ی احتمالات چندان راه­گشا نیست. اگر پیروان نظریه­ی احتمالی علیت، نقد بالا را محدود به موارد ویژه بدانند یا با نوعِ تفسیر آن مخالف باشند؛ باز نمی­توان تفسیر احتمالی را تفسیری دقیق دانست. زیرا مجبوریم برای جلوگیری از به دست آمدن نابرابری­های بخت­کاه، پیوسته وضعیتِ علت و معلول را تغییر دهیم و رابطه­ی آن‌ها را به گونه­ای تعریف کنیم که از شرِّ پادنمونه­ها رها شویم. این وضعیت به گونه­ای مصادره به مطلوب خواهد بود.

 

1.3.5.      رابطه­ی احتمال و علیت

  تاکنون به این مسأله پرداختیم که چگونه افزایشِ احتمال، پیوندِ علّی را توضیح می­دهد (البته با نادیده گرفتن بحثی که درباره­ی علیت بخت­کاه کردیم). اکنون این پرسش در میان است که آیا افزایش احتمال نشان‌دهنده­ی پیوندی علّی، به‌ویژه پیوندی با جهت مشخص است؟پاسخ منفی است. برای درک این مطلب باید در نظر داشته باشیم رابطه­ی احتمالی رابطه­ای قرینه است در حالی که پیوندِ علّی - از نظر علیتِ احتمالی - چنین نیست.

به بیان دیگر، «اگر X احتمالِ Y را افزایش دهد، Y نیز احتمالِ X را می­افزاید. بنابراین اگر افزایش احتمال بر علیت دلالت کند، بنابراین علیت، دست­کم در علت­های بخت­افزا قرینه خواهد بود. ولی به روشنی علیت قرینه نیست و نمی­خواهیم نظریه­ی ما به گونه­ای باشد که در حالتی که X علت Y است، Y را علت X بداند».[61]   

برای بررسی این کاستی کمی باید به بنیاد نظریه­ی علیت نظر کنیم. شاید بتوان دو گونه هدف برای یک نظریه­ی علّی یافت: یکی توجیه رابطه­ای علّی که از پیش علت و معلول، آن بر ما آشکار است و دیگری یافتن دو پیونددار که با هم رابطه­ی علّی دارند. از نظر نگارنده هدف دوم مهم­تر و حتا شاید تنها هدف یک نظریه­ی علّی باشد. این مهم نیست که از پیش بدانیم X علت Y است و سپس بگوییم این پیوندی موجه است، زیرا با بخت­افزایی سازگار است یا در چنین و چنان شرط­هایی صدق می­کند. برعکس، به یک نظریه­ی علّی نیازمندیم زیرا می­خواهیم در جایی که وابستگی دو رویداد برای ما روشن نیست، در میان آمده و به ما بگوید که در این‌جا پیوندی هست یا نه.

با توضیح­های داده شده، اکنون به جمله­ای که از ایلز آورده­ایم باز می­گردیم: «... نمی­خواهیم نظریه­ی ما به گونه­ای باشد که در حالتی که X علت Y است، Y را علت X بداند.» در حقیقت در این‌جا با یک مغلطه روبه‌روییم. نمی­خواهیم در حالتی که X علت Y است! Y را علت X بدانیم. آیا این نظریه است که به ما می­گوید  X علت Y است؟ نه. در واقع نظریه به ما می­گوید Y هم علت X است ولی ما با دانش پیشینی که مشخص نیست پیامدِ کدام نظریه است از پیش می­دانیم که X علت Y است. این مغلطه را مغلطه­ی دانشِ پیشینی می­نامیم.

هدف ما در این‌جا برخلاف زیربخش­های پیشین نقد خودِ نظریه نیست، بلکه نقد تفسیری است که بر نظریه بار شده است. تنها زمانی نقد بر خودِ نظریه وارد است که این فرض را بپذیریم که علیت ناقرینه است، به این معنی که ممکن نیست میان دو پیونددار، رابطه­ی علّی دو سویه باشد و البته این فرضی است که نمی­خواهیم آن را در نظر بگیریم.[62]

 

  1. 2.    نظریه­ی انتقالیِ علیت[63]

اکنون به بررسی نظریه­ای خواهیم پرداخت که علیت را با کمیت­های فیزیکی تعریف می­کند. این رویکرد، برخلاف رویکرد نظریه­ی احتمالیِ علیت است که برای توصیف علیت از احتمال کمک گرفته بود. هم‌چنین این نظریه­ی آغازی است برای نظریه­های علّی نا-هیومی. این نظریه از آن جهت سودمند است که به نقدهای وارد بر نظریه­ی احتمالیِ علیت پاسخ می‌دهد و خواهیم دید که بستری فراهم خواهد کرد برای نظریه­ی کامل­ترِ فرایندیِ علیت که به آن خواهیم پرداخت.

 

2.1. نظریه­ی انتقالی

بنیادِ نظریه­ی انتقالی بر این است که علت کمیتی را به معلول خود انتقال می­دهد. ارونسون[64] نخستین بار چنین توصیفی از علیت ارائه کرد که در سه گزاره­ی زیر می­گنجد:

  1. در "A علت B است"، B تغییری را در یک چیز (شیء) مشخص می­کند که یک تغییر غیرطبیعی است.
  2. در "A علت B است"، در زمانی که B رخ می­دهد، چیزی که علتِ B است با چیزی که دستخوشِ تغییر می­شود در تماس است.
  3. پیش از زمان روی­دادنِ B ، جسمی که در تماس با جسمِ معلول است، دارای کمیتی (مانندِ سرعت، اندازه­حرکت، انرژی جنبشی، گرما و همانند آن) است که به جسمِ معلول انتقال می­دهد، و هم‌چون B نمایان می­شود.[65]

منظور از غیرطبیعی در بند 1 تمایزی است که ارونسون میان تغییر علّی و تغییر طبیعی می­نهد. تغییر علّی تغییری است که پیامد برهم­کنش با جسم­های دیگر است، در حالی که تغییر طبیعی تغییری است در گذر طبیعی رویدادها، که بدون تأثیر بیرونی روی می­دهد. در بند 2 ارونسون، مانندِ هیوم بر این باور است که علیت تنها در تماسِ مستقیم و بدون هیچ کنش­گر میانی معنا پیدا می­کند. بند 3 بیان‌کننده­ی بنیاد نظریه است که می­گوید علت، کمیتی را به معلول خود انتقال می­دهد. همان­طور که دیدیم گوناگونی این کمیت­ها مشخص نیست و هر گونه کمیت فیزیکی­ای را در بر می­گیرد.[66]

از سوی دیگر جهتِ علیت بر پایه­ی جهتِ انتقال تعریف می­شود و اشاره­ای به ارتباط علیت با زمان نمی­شود. در حقیقت از نظر ارونسون علت و معلول هم­زمان رخ می­دهد درست مانند دو چرخ­دنده که با گردش یکی دیگری نیز به حرکت در می­آید. به همین ترتیب نیز کمیتِ فیزیکی­ای هم‌چون انرژی از یکی به دیگری جریان می­یابد.[67]

پس از ارونسون، فیر[68] (1979) توصیف دقیق­تری از نظریه­ی انتقالی ارائه کرد. از نظر او کمیت­هایی که انتقال­شان پیوندِ علّی را نشان می­دهد، تنها انرژی و اندازه حرکت هستند. از سوی دیگر فیر بر خلاف ارونسون بر این باور بود که جهت علیت بر پایه­ی ترتیب زمانی مشخص می­شود.[69]

 

2.2.   سودهای نظریه­ی انتقالی

یکی از سودهای نظریه­ی انتقالی، گریز از مسأله­ی علیتِ بخت­کاه است. زیرا آن‌چه سبب تعریف علیت در وضعیتی ویژه می­شود انتقالِ کمیت (انرژی یا اندازه­حرکت) است. بنابراین مهم نیست که احتمالِ رویدادی در یک مسیر بیشتر از احتمال آن در مسیر دیگر باشد. C علت E است (بازگردید به نمونه­ی واپاشی اتمی در قسمت 1.3.4) چون انرژی منتقل شده و اتم جدیدی شکل گرفته است.[70] 

یکی دیگر از سودهای این نظریه این است که با توجه به تعریفی که از علیت شده است می­توانیم پیوندی علّی را در طبیعت تشخیص دهیم بی­آنکه پیش از آن درباره­ی یک رابطه‌ی علّی پیش­فرضی داشته باشیم. برای روشن­تر شدن این موضوع باید به خاطر آوریم (بازگردید به رابطه­ی احتمال و علیتدر1.3.5) که پیروان نظریه­ی احتمالیِ علیت نمی‌توانستند با شرط احتمال، رویدادهایی را تبیین کنند که از نظر خودشان پیوندی علّی بود. برای نمونه نظریه­ی احتمالی این پیامد را داشت که همان­گونه که علت بختِ معلول را می­افزاید معلول نیز بختِ علت را می­افزاید؛ و پیروان نظریه­ی احتمالی پیشاپیش می­دانستند که بخت­افزاییِ معلول برای علت حالتی درست از علیت نیست. در واقع آن‌ها احتمال را برای توجیه علیت به کار می­بردند نه یافتن پیوندهای علّی (که اگر چنین نبود معلول را هم می‌شد علتِ علت­اش شمرد یا علیتِ بخت­کاه پیوندی علّی به حساب نمی­آمد). ولی در نظریه­ی انتقالی این حالت وجود ندارد، زیرا تنها با دیدن انتقالِ کمیت می­توانیم رابطه­ی علّی را نتیجه بگیریم و در صورت نبود انتقال، علیتی نیز در کار نخواهد بود.

 

2.3.   نقد نظریه­ی انتقالی

علیتِ پایدار[71]

همان­گونه که پیش از این گفته شد، بنیاد نظریه­ی انتقالی بر انتقالِ کمیت­های انرژی و اندازه­حرکت و مانند آن‌هاست. ولی در طبیعت با موردهایی از علیت روبه­رو هستیم که به نظر می­رسد در آن‌ها جابجایی کمیت رخ نمی­دهد. بهترین نمونه، حرکت فضاپیمایی است که با اینرسیِ درونی خود در فضا حرکت می­کند. اگر در پی علت این حرکت باشیم باید بگوییم که علتِ حرکت، اینرسیِ درونی است و یا حالتِ پیشین، علتِ حالتِ پسین است. آشکار است که در چنین گونه­ای از علیت، انتقالِ کمیتی در کار نیست. در حقیقت هیچ­گونه برهم­کنشی وجود ندارد که از راه آن کمیتی بتواند انتقال یابد. این گونه از علیت را که یک حالت، در گذر زمان، پایدار می­ماند علیتِ پایدار می­نامند.[72]

اکنون مسأله­ی پیش روی پیروان نظریه­ی انتقالی این است:

مسأله­ی پایداری (1): در یک حرکت با اینرسی درونی چه انتقالِ کمیتی علتِ حرکت است؟

پیشنهاد آرمسترانگ برای پیرایش نظریه این است که پایداری را گونه­ای از انتقال در نظر بگیریم؛ به این معنا که انتقال انرژی یا اندازه­حرکت از بخش زودترِ جسم به بخش دیرترِ آن انجام می­شود. ولی این توصیف بیشتر معنای ماندگاری می­دهد تا انتقال. از سوی دیگر دیدیم که در تعریف علیتِ انتقالی لازم است که انتقالِ کمیت از یک جسم به جسم دیگر انجام شود و جسمی که معلول است باید کمیتی را به دست آورد که پیش از این نداشته است.داو خود بر این باور است که باید گونه­ی دیگری از علیت را در کنار علیتِ انتقالی بپذیریم که همان علیتِ پایدار است. به بیان دیگر علیت می­تواند در بر دارنده­ی دو مفهوم دادن[73] و نگاه­داشتن[74] باشد.[75]

نگارنده بر این باور است که وجود نمونه­های پایداری مسأله­ای پیچیده­تر از آن است که بتوان تنها با افزودن گونه­ی دیگری از علیت آن را حل کرد. پیچیدگی از آن‌جا آغاز می­شود که حرکت امری نسبی است و هیچ چارچوب مرجعی را نمی­توان بر دیگری برتری داد. بنابراین حرکت با سرعت ثابت، نسبت به یک چارچوبِ مرجعِ ویژه به این معنا است که جسمِ متحرک (در این‌جا فضا پیما) در چارچوبِ مرجعِ سوار بر خود، ساکن خواهد بود. از دید ناظرِ سوار بر فضاپیما، اجسامِ دیگری وجود دارند که در حرکت با سرعت ثابت هستند. به دیگر سخن، پذیرفتن وجودِ علیت در حرکتِ اجسام با سرعت ثابت این پیامد را در پی دارد که اجسام ساکن هم تحتِ اثرِ علتی هستند و هر جسمی را اگر چه ساکن، باید با علیت تبیین کرد. این نتیجه­گیری مفهوم علیت را فراتر از هر تصورِ معمولی از علیت می­برد.

اکنون مسأله به این صورت تغییر می­کند:

مسأله­ی پایداری (2): آیا یک جسم ساکن در گذر زمان انرژی یا اندازه حرکت انتقال می‌دهد؟

یا

آیا حالت پیشین یک جسم ثابت علتِ حالت پسین آن است؟

می­بینیم که با تغییر صورتِ مسأله، از مفهومِ علیت با آن‌چه تا کنون می­پنداشتیم فاصله گرفته­ایم. روشن است که تا کنون تصور ما از علیت با مفهوم تغییر[76] در هم تنیده بود و مسأله­ی پایداری، علیت را به حالت­هایی گسترش می­دهد که دربردارنده­ی تغییر نیستند. اگر بپذیریم که علیت با تغییر همراه است آن‌گاه می­توانیم ادعا کنیم که پایداری نقد مناسبی بر علیتِ انتقالی نیست و در نتیجه نیازی هم به پذیرفتن علیت پایدار در کنار علیت انتقالی نیستیم.

 

2.4.   ناقرینگی علّی

بر پایه­ی نظریه­ی انتقالی می­توان برای علیت جهت نیز تعریف کرد. جهتِ علیت همان جهتِ انتقال کمیت است. بنابراین این جهت­مندی از جهتِ زمان جدا است. بر پایه­ی تعریفِ این‌چنینی جهت، با دو اشکال روبه­روییم: یکی شناخت­شناسانه و دیگر هستی­شناسانه. در مورد نخست، چگونه می­توانیم بفهمیم که کمیت، از رویداد زودتر به رویداد دیرتر انتقال یافته است؟ یا چگونه می­توانیم بفهمیم که کمیت، از رویداد دیرتر به رویداد زودتر انتقال نیافته است؟ پیچیدگی مسأله در این‌جاست که نمی­توانیم بگوییم رویداد نخست علت و دیگری معلول است زیرا جهتِ علیت در نظریه­ی انتقالی از جهتِ زمان جداست.[77]

از سوی دیگر درباره­ی مسأله‌­ی هستی­شناسانه این پرسش وجود دارد که منظور از انتقال یک کمیت در جهتی ویژه چیست؟ نمی­توان گفت که جسم در زمانی زودتر دارای کمیتی بوده و در زمانی دیرتر آن را انتقال داده است زیرا این تحلیل نیز به جهت زمان وابسته است.[78]

از نظر نگارنده نقد داو بر این رویکرد نظریه­ی انتقالی وارد نیست زیرا باید میان ناقرینگیِ علّی و ناقرینگیِ زمانیِ علیت تمییز گذاشت. شگفت این‌که داو خود این تفاوت را در جای دیگر بیان کرده است.[79] رویکرد نظریه­ی انتقالی این است که علیت، ناقرینه است زیرا علت، کمیتی را به معلول انتقال می­دهد. بنابراین هر جا که با انتقالِ کمیت روبه­روییم یک رابطه­ی علّی را انتظار داریم. رابطه­ای که ناقرینه است. در این‌جا بحثی از زمان نیست. کسی نمی‌توان ادعا کند که علت زودتر رخ داده است یا دیرتر.[80]

 

  1. 3.    نظریه­ی فرایندیِ علیت

در این قسمت گونه­ای از علیت را شرح خواهیم داد که علیت را بر پایه­ی فرایند[81] تعریف می­کند. چنین تعریفی نشان­دهنده­ی تمایز این رویکرد با رویکردهای طرح شده در قسمت‌های پیشین است؛ به این معنا که چیزهای علّی نه رویداد، بلکه فرایند هستند.

 

3.1.    توصیف نظریه فرایندی علیت

این نظریه که حاصلِ کارهای وسلی سمن[82] است، رویکردی کاملاً متفاوت را پی می­گیرد. از نظر او اندیشیدن به علیت بر پایه­ی رویدادها یا مجموعه­ای از رویدادها که شیوه­ی فراگیر فیلسوفان تاکنون بوده است، نادرست است. از این رو مفهوم­هایی هم‌چون شرطِ لازم یا شرطِ کافی یا ترکیبی از آن دو نیز که در نظریه­هایی از این دست دیده شده­اند نیز به کار نمی­آیند. از این رو سمن کار خود را با نقد نظریه­های پیشین آغاز نمی­کند، بلکه با تعریف دو مفهوم کاملاً نو، بنیاد نظریه­ی تازه­ای را می­افکند.[83]

دو مفهومی که سمن آن‌ها را توضیح می­دهد به ترتیب فراوری و پراکنی[84] هستند. «هنگامی­که می­گوییم چکش میخ را فرو می­کند منظورمان این است که فرو رفتن میخ در چوب فراورده­ی ضربه است... و یا یک آشفتگی در هوا، می­تواند از بالای جو به پایین پراکنده شود...»[85] به بیان دیگر اثر علّی می­تواند در فضا و زمان پراکنده شود. این مفهوم­ها پیامد تعریف علیت هم‌چون فرایند است.

از نظر سمن تفاوت اصلی فرایند با رویداد در این است که رویدادها در فضا و زمان ویژه­ای جای می­گیرند در حالی که فرایندها وابسته به بازه­ی فضایی و زمانیِ طولانی­تری هستند. رویدادها با نقطه نشان داده می­شوند، ولی فرایندها با خط. برای نمونه برخوردِ یک توپ به تور دروازه یک رویداد است، ولی حرکتِ توپ از پایِ بازیکن تا رسیدن به تورِ دروازه، یک فرایند است. هم‌چنین حرکتِ سایه­ی یک ماشین بر دیوار نیز فرایند است، ولی باید در نظر داشت که هر فرایندی یک فرایندِ علّی نیست. فرایند از نظر سمن همان چیزی است که راسل آن را  خطِ علّی می­نامد: «خطِ علّی، پایداری چیزی است مانند شخص، میز، فوتون یا مانند آن. در طول یک خطِ علّی، ممکن است با دوامِ کمیت یا ساختار و یا تغییرِ تدریجی و نه تغییر ناگهانی روبه‌رو شویم.»[86]

سمن با طرح یک نمونه­ی نوآورانه و کمک گرفتن از نظریه­ی نسبیت خاص به تمایز میان فرایندها و چیزی اشاره می­کند که آن را فرایند-نما[87] می­نامد. یک نورافکن را در نظر بگیرید که نورِ خود را بر روی دیواری می­اندازد. می­دانیم که جریانِ تابشی، فرایند است. گذاشتن یک فیلترِ رنگی در برابر نورافکن باعثِ تغییر رنگ تصویر روی دیوار نیز خواهد شد. در هر حال این تابش و ایجاد تصویر با ویژگی­های گفته شده از فرایند هم­خوانی دارد زیرا رنگین بودنِ نور در طولِ فرایند پایدار خواهد ماند. اگر نورافکن دَوَران کند تصویر نوری افتاده بر دیوار نیز حرکت خواهد کرد و اگر هم‌چنان فیلتر رنگی بر نورافکن قرار داشته باشد رنگین بودنِ نور، باز پایداری را نگاه خواهد داشت.

ولی درباره­ی خودِ تصویر چه می­توان گفت؟ آیا تصویرِ متحرک نیز یک فرایند است؟ اگر دیوار را به اندازه­ی کافی عقب ببریم و سرعتِ دوران را زیاد کنیم، به روشنی در می­یابیم که تصویر می­تواند با سرعتی بیشتر از سرعت نور حرکت کند. آیا این نمونه، نسبیت خاص را نقض می­کند؟ هر چند این نمونه آن‌چه را که راسل به عنوان خط علّی تعریف کرده، برآورده می­کند، ولی نمی­توان آن را فرایند علّی نامید. از نظر سمن تصویرِ متحرک، فرایند-نما است.

سمن برای جداسازیِ فرایندها از فرایند- نماها محکِ جدیدی را تعریف می­کند، که نشانه[88] نام دارد. فرایندِ علّی بر خلاف فرایند-نما توانایی انتشارِ[89] نشانه را دارد. نشانه تا زمانی که دخالتی در فرایند نشود همراه فرایند خواهد ماند. در نمونه­ی پیشین، گذاشتن فیلتر رنگی تا زمانی که دست به تغییر فیلتر نزنیم، سبب رنگین ماندنِ نور منتشر شده می­شود. ولی در مورد فرایند-نماها چنین نیست. یعنی نمی­توان فرایند-نما را نشانه­گذاری کرد. فرض کنید که قسمتی از دیوار را در مسیر گذرِ لکه­ی نور، رنگی کنیم. لکه با رسیدن به منطقه­ی رنگین تغییر رنگ می­دهد ولی با گذر از آن به رنگِ چشمه­ی نور در خواهد آمد. بنابراین فرایند-نما توانایی انتقالِ نشانه­گذاری انجام شده را ندارد.[90]

از این رو می­توان اصلِ انتشارِ نشانه را چنین تعریف کرد: اگر P فرایندی باشد که در نبود برهم­کنش نسبت به ویژگی Q در بازه­ی زمانی A تا B یکپارچه بماند؛ آن‌گاه یک نشانه­ (که نشان­دهنده­ی تغییر ویژگی Q به Q' است) زمانی به وسیله­ی P نمایان می­شود که برهم­کنشی در A رخ دهد و نشانه تا B انتشار یابد، اگر و تنها اگر P در B ویژگی Q' را نشان دهد.[91]

همان­گونه که دیده می­شود اثرِ علّی می­تواند پراکنده می­شود. از سوی دیگر سمن، فراوری علّی را بر پایه­ی دوشاخه­های علّی تبیین می­کند.

 

دوشاخه­ی عطفی[92] و دوشاخه­ی بر هم­کنشی[93]

دو رویداد A و B ممکن است همبستگی­ای داشته باشند که بتوان آن را با یک علتِ مشترکC  که پیش از هر دوی آن‌ها رخ داده تبیین کرد (مطابق آن‌چه در علیتِ ساختگی دیدیم). از این رو C می­تواند A و B را از هم جدا کند.[94] برابری و نابرابری زیر این دوشاخه‌ی عطفی را توضیح می­دهد:

) P(AB) > P(A) P(B

P(AB/C) = P(A/C) P(B/C)

اکنون فرض کنید که روی یک میز بیلیارد، دو توپ  Aو B قرار دارد و ضربه­ به توپ A به گونه­ای زده می­شود که توپ B نیز به داخل یکی از سوراخ­ها بیافتد. آشکار است که یک همبستگی میان دو توپ وجود دارد ولی برخلاف آن‌چه در دوشاخه­ی عطفی با آن روبه­رو هستیم ضربه­ی بازیکن (C) نمی­تواند آن دو را از هم جدا کند. این فرایندِ علّی بر پایه­ی دوشاخه­ی برهم­کنشی تعریف می­شود که بنا بر آن، هرگاه تصادفی[95] میان دو فرایند روی دهدکه به فراوری یک تغییر در هر دوی­ آن‌ها بیانجامد و نتوان همبستگی میان آن‌ها را با یک علتِ مشترک جدا کرد با یک دوشاخه­ی برهم­کنشی روبه­رو خواهیم بود که نابرابری زیر را در پی خواهد داشت:

P(AB/C) > P(A/C) P(B/C)

بنابراین دوشاخه­ی برهم­کنشی، باعثِ فراوری تغییر در ترتیب و ساختارِ فرایندِ علّی می­شود. به بیان کامل­تر فرایندِ علّی با اثر علّی پراکنده و با­ برهم­کنش علّی، تغییر در فرایند فراورده می­شود. از سوی دیگر نشانه، تغییری است در فرایند و اگر تغییر پایدار بماند، نشانه انتشار می­یابد. تغییر در فرایندها زمانی روی می­دهد که فرایندها با هم تصادف کنند و اگر تغییر پس از تصادف پایدار باشد، تصادف تشکیل برهم­کنشِ علّی می­دهد که به فراوری نشانه­ای می­انجامد که منتشر می­شود.[96]

 

3.2.   نقد نظریه­ی فرایندی علیت

دور

داو نظریه­ی فرایندی سمن را در چند بند به این ترتیب صورت­بندی کرده است:[97]

  1. فرایند چیزی است که پایداریِ یک خصلت[98] را نشان می­دهد.
  2. فرایند علّی، فرایندی است که می­تواند نشانه انتشار دهد.
  3. اگر نشانه در نبود برهم­کنش، در هر نقطه­ی فضازمانی بازه، نمایان شود می­گوییم نشانه در یک بازه­ی زمانی منتشر شده است.
  4. نشانه تغییری است در خصلت، که با برهم­کنش محلی نمایان می­شود.
  5. برهم­کنش، تصادفِ دو فرایند است که هر دو فرایند را نشانه­گذاری کرده و آن نشانه در هر فرایند ورای مکانِ تصادف منتشر می­شود.

از نظر داو، این نظریه با این سیما، دو دور را در خود نهان دارد. دورِ نخست در تعریفِ برهم­کنش و نشانه آشکار می­شود. به نظر می­رسد که تعریف هر کدام از آن‌ها به دیگری وابسته است. این نکته را با سنجیدنِ بندهای 4 و 5 می­توان دید. یعنی نشانه تغییری در یک فرایند است که با یک برهم­کنش نمایان می­شود (4) و برهم­کنش تصادفی است که دو فرایند را نشانه­دار می­کند (5).[99]

از نظر سمن این دور را می­توان تنها با تغییر برهم­کنش با تصادف در 4 از میان برداشت.[100] ولی این تغییر سبب می­شود که دیگر نتوانیم فرایندها را از فرایند-نماها جدا کنیم. فرض کنید که دو لکه­ی نوری بر روی پرده­ای با هم برخورد کنند و درست در لحظه‌ی برخورد، فیلتری رنگی روی سرچشمه­ی نور قرار گیرد. بنابراین می­توان نتیجه گرفت که پس از برخورد، تصادف به فراوری نشانه انجامیده است و لکه­­های نوری فرایند هستند.[101]

در بخشِ 1.3.5 اشکالی را طرح کردیم به نامِ مغلطه­ی دانشِ پیشینی. به نظر می­رسد که چنین مغلطه­ای در این‌جا نیز به چشم می­خورد که هم از دیدِ داو و هم از دیدِ سمن پنهان مانده است. اگر وضعیتی را که هیوم طرح کرده بود در نظر آوریم که در آن موجودی برای نخستین بار یک پیوند علّی را می­بیند (در این‌جا تصادف یا برهم­کنش) آن‌گاه چگونه پی خواهد برد که با یک فرایند روبه­رو است یا یک فرایند-نما؟ مغلطه­ی دانشِ پیشینی به ما می­گوید که چون از پیش می­دانیم دو لکه­ی نوری فرایند نیستند، پس نظر سمن درباره­ی جابجایی برهم­کنش و تصادف نادرست است. یادآوری می­کنیم که مسأله در این‌جا درست بودن یا نبودنِ نظریه­ی سمن نیست بلکه نوعِ نقد کردنِ نظریه است. از نظرِ کاربردی، نظریه باید این توانایی را داشته باشد که درباره­ی علّی­بودنیک موقعیت به ما آگاهی دهد نه آن‌چه را که از پیش علیت می­دانیم (یا نمی­دانیم) را توجیه کند. نظریه باید توانایی این را داشته باشد که موجودی را که برای نخستین بار لکه­های نوری تصادف کننده را می­بیند، نسبت به علّی بودن یا نبودن­اش آگاه کند.

دورِ دیگری که می­توان در نظریه­ی فرایندی یافت در دو بندِ 3 و 5، در تعریف انتشار آشکار می­شود: انتشار در نبود برهم­کنش روی می­دهد (3) و از سوی دیگر در هر برهم­کنش، فرایندها نشانه­ را ورای مکان تصادف منتشر می­کنند (5). راهی که برای برون­رفت از این دور هست، این است که در بندِ 5 انتشار را حذف کنیم. هرچند با این کار دور از میان برداشته می­شود ولی محکِ نظریه برای تمییز گذاشتن میان فرایند و فرایند-نما نیز در پی آن از میان می­رود. اگر قرار باشد که نشانه منتشر نشود (ورای مکان تصادف یا برهم­کنش)، آن‌گاه رنگین شدن ناگهانی لکه­ی نوری نیز یک فرایند علّی به حساب خواهد آمد.[102]

 

3.3.  کفایت نظریه­ی فرایندی علیت

یکی از کاستی­های نظریه­ی سمن در این است که توانایی در بر گرفتن همه­ی فرایندهای علّی را ندارد. از سوی دیگر این نظریه در کنار نهادن همه­ی فرایند-نماها ناتوان است. برای نمونه بسیاری از فرایندهایی که آن‌ها را علّی می­نامیم مانند ذرات زیراتمی دارای عمر کوتاهی هستند. ولی اگر قرار باشد که فرایند یکپارچگی در بازه­ی زمانی از خود بروز دهد آن‌گاه چنین فرایندهایی از دامنه­ی نظریه کنار نهاده می­شود و در نتیجه این پرسش طرح می­شود که چه بازه­ی زمانی لازم است تا یک چیز در فضازمان، فرایند به حساب آید. مسأله‌ی بازه­ی زمانی در جای دیگری نیز خود را نشان می­دهد: هنگامی که می­گوییم نشانه باید در نبود برهم­کنش نیز منتشر شود. چه مدت لازم است که نشانه در حال انتشار باشد تا فرض­های نظریه را برآورده کند؟ به‌ویژه این‌که نشانه­ها، پی در پی در برهم­کنش­های پسین، می­توانند دست‌خوش تغییر ­شوند.[103]

از سوی دیگر خود-پراکنیِ[104] فرایندها چندان خوش­فهم نیست زیرا بسیاری از فرایندها خود-پراکنی ندارند. جریان الکتریکی در بودنِ میدان، جریان می­یابد و موج­های صوتی بدون محیطِ مربوط منتشر نمی­شوند. به بیان دیگر در نبود برهم­کنش انتشار نمی­یابند. بنابراین به نظر می­رسد که چنین شرطی به کنار گذاشتن بسیاری از فرایندها می­انجامد. شاید در نگاهِ نخست، کنار نهادن شرطِ خود-پراکنی راه حلِ مسأله باشد ولی با این کار به بسیاری از فرایند­-نماها اجازه می­دهیم که خود را وارد مفهوم فرایندِ علّی کنند. آشکار است که نظریه با پذیرفتن و کنار نهادن این شرط، در هر دو حالت، با مشکل روبه‌رو خواهد شد.[105]

همان­طور که گفته شد کاستیِ دیگر نظریه در کنار نهادن فرایند-نماها است. نظریه با فرض­های خود بسیاری از فرایند-نماها را هم‌چون فرایند می­پذیرد. این بیش‌تر از آن رو است که تعدادی از فرایند-نماها توانایی انتشارِ نشانه را دارند. پیش از این در بندِ 4 دیدیم که نشانه تغییری است در خصلت. به نظر می­رسد که ایراد کار در تعریف خصلت باشد. مفهومِ خصلت در کارهای سمن مبهم است. برای نمونه فرض کنید که سایه­ی برج میلاد دارای این خصلت است که هنگام صبح در دورترین فاصله از بیمارستان میلاد قرار گرفته باشد. با گذر زمان این خصلت تغییر می­کند و بنا بر بندِ 4 این تغییر یک نشانه به حساب می­آید زیرا پیامدِ تصادف محلی دو فرایند است: حرکت سایه در طول زمین و قطعه­ای از زمین که میانگین فاصله­ی دو سازه است. این نشانه بنا بر بندِ 3 به وسیله­ی فرایند انتشار می­یابد. بنا بر بندِ 2 سایه فرایندی علّی است.[106]

 

3.4.        سنجشِ نظریه فرایندی با دیگر نظریه­ها

3.4.1.   علیت بخت­کاه

همان­گونه که در بخش 1 دیدیم نظریه­ی احتمالی علیت با پیچیدگی ژرفی در تبیین آن دسته از پیوندهای علّی روبه­رو بود که با نام علیتِ بخت­کاه از آن سخن گفتیم. یکی از سودهای نظریه­ی فرایندی در توانایی تبیین این­گونه از فرایندها است. با رویکرد این نظریه می­توان درباره­ی نمونه­ای که در آن‌جا طرح کرده بودیم نظر دهیم: بازیکنی ضربه­ی ایستگاهی خود را بد می­زند و توپ به دیوار دفاعی برخورد می­کند ولی توپ سرانجام گل می­شود. نظریه­ی فرایندی بیان می­کند که جهان­خطِ توپ و بازیکن دفاع کننده که نشان دهنده­ی دو فرایند علّی هستند در برهم­کنشی، تولیدِ نشانه می­کنند (حرکت توپ در جهت ویژه) و این فرایندِ علّیِ تازه، در مرحله­ی دیگر با تورِ دروازه برهم­کنش می­کند.

بنابراین در نظریه­ی فرایندی مهم نیست که بختِ معلول در نسبت با علتِ خود چقدر است. مهم این است که میان این دو می­توان فراوری و پراکنی یافت. به بیان دیگر نظریه­ی فرایندی شرط لازم[107] را برآورده می­کند زیرا بودن علت برای معلول ضروری است. این همان نکته­ای است که در نظریه­ی احتمالی و در موردِ علیتِ بخت­کاه وجود ندارد. زیرا در آن حالت، وجودِ علت برای روی­دادنِ معلول ضرورتی ندارد. ولی آیا نظریه­ی فرایندی شرطِ کفایت را هم برآورده می­کند؟[108]

 

3.4.2.       شرطِ کفایت[109]

همان­گونه که گفته شد در هر بر­هم­کنش علّی با تغییری در خصلتِ موجود در فرایندها روبه­روییم که به صورت نشانه انتشار می­یابد. به نظر می­رسد که وجودِ علت برای نمایان شدن معلول، کافی باشد ولی موردهایی را می­توان یافت که در آن علت به معلول نمی­انجامد و گاهی پیامدی متفاوت با آن‌چه چشم داریم روی می­دهد. کارت­رایت در نمونه­ای بیان می‌کند که به کاربردن افشانه­ی نابودکننده­ی برگ­ها در باغچه­اش، به از بین رفتن نود در صد برگ­ها انجامیده است ولی ده در صد برگ­ها سالم مانده­اند.[110] با رویکرد نظریه­ی فرایندی می­توان گفت که برهم­کنش­های علّی میان سم و برگ به نابودی آن‌ها انجامیده است ولی نظریه توضیح نمی­دهد که چرا این بر­هم­کنش درباره­ی ده درصد برگ­های سالم مانده روی نداده است.

نمونه­ی دیگر رفت و برگشت توپ تنیس در برخورد با دیوار است. گذرِ توپ در فضازمان، فرایندی علّی و برخورد با دیوار گونه­ای از برهم­کنش است. از سوی دیگر برخورد توپ به دیوار علتِ بازتاب آن است. ولی نمی­توان گفت که برخورد دیوار با توپ علتِ پایدار ماندن دیوار یا ایستاده ماندن آن است. هم‌چنین برخورد توپ با دیوار نمی­تواند علتِ سبز ماندن توپ باشد. به نظر می­رسد برهم­کنش­ها و فرایندهای علّی­ای وجود دارند که گاه به علتی می­انجامند و گاه نه. داو این­گونه پیوندها را بدپیوند[111] می­نامد.[112] می­توان نتیجه گرفت که نظریه­ی فرایندی تبیین دقیقی از چگونگی پیوندِ علت و معلول نمی­دهد و علت در برخی از موردها برای معلولِ خود کافی نیست.

 

  1. 4.    نظریه­ی علّی کمیت­ پایستار[113]

در این بخش به توصیف نظریه­ای خواهیم پرداخت که می­تواند برایند پیراسته شده­ی دو بخش پیشین باشد. به دیگر سخن، در این نظریه، علیت هم‌چون یک فرایند در نظر گرفته می­شود و از سوی دیگر با انتقال گونه­ای از کمیت­ها در بر­هم­کنش­ها روبه‌رو هستیم. در این بخش به باز-تعریفِ مفهوم­هایی مانند جهان خط، چیز (شی­ء)، فرایند، فرایند-نما و بر­هم­کنش خواهیم پرداخت. این نظریه در حقیقت پاسخ و نقدِ فیل داو بر نظریه­ی فرایندیِ وسلی سمن است.[114]

 

4.1.    نظریه­ی کمیت­های پایستار

تعریف فرایند و بر­هم­کنش را از نگاه سمن در قسمت پیشین دیدیم. اکنون نظریه­ای را شرح می­دهیم که فرایندهای علّیِ سمن را بر پایه­ی کمیت­های پایستار تعریف می­کند. پیش از طرح این نظریه، بیشتر سخن از انتقال انرژی بوده است تا انتقال کمیت­های پایستار. پیوندِ میانِ انتقالِ انرژی و علیت نکته­ی تازه­ای نیست. نخستین بار کواین[115] آن را پیشنهاد کرده بود. سپس همان­طور که گفته شد ارونسون و فیر نظریه­ی انتقالی را فرمول­بندی کردند. این ایده به اندازه­ی کافی در قرن­های هجدهم و نوزدهم متداول بوده است.[116] اما ایده­ی شکل­گیری نظریه­ی کمیت­های پایستار آن را به همه­ی برهم­کنش­های فیزیکی تعمیم می­دهد. بریان اسکیرمز[117] بود که کمیت­های پایستار را نخست پیشنهاد کرد و سپس داو آن را با نظریه­ی فرایندی سمن ترکیب کرد. داو و سمن هر کدام روایت متفاوتی از این نظریه دارند؛ ما روایت داو را شرح می­دهیم و البته آن را نسبت به روایت سمن می­سنجیم.[118]

بنیاد نظریه­ی کمیت­ِ پایستار بر پایه­ی تغییرِ کوچکی در تعریف سمن است، به این صورت که فرایندِ علّی نه بر پایه­ی انتشارِ نشانه بلکه بر پایه­ی دارا بودنِ کمیتِ پایستار توصیف می­شود. از این رو نظریه­ی کمیتِ پایستار را می­توان در دو بندِ زیر تعریف کرد:

  1. فرایند علّی، جهان خطِ یک چیز (شیء) است که دارای کمیتِ پایستار باشد.
  2. برهم­کنش علّی، تصادفِ جهان خط­هایی است که در بر دارنده­ی داد و ستد[119] کمیتِ پایستار است.

باید در نظر داشت که فرایند می­تواند علّی یا ناعلّی (فرایند-نما) باشد و تنها تمایز آن‌ها در دارا بودن کمیتِ پایستار است. منظور از جهان­خط، مجموعه نقطه­هایی است که بر روی نمودار فضازمانِ مینکوفسکی هستند و تاریخِ آن چیز را نشان می­دهند. چیز (شیء) هر آن‌چه است که در هستی­شناسی علم وجود دارد مانند ذره، موج یا میدان؛ که البته در بر دارنده­ی چیزهای غیرعلّی مانند لکه­ی نور یا سایه نیز می­شود. بنابراین فرایند، مسیرِ[120] چیزی در گذرِ زمان است یا جهان­خطِ یک چیز. ولی آن‌چه یک چیز (شیء) در نظر گرفته می­شود چیست؟ در حقیقت یک چیز نیازمند یکسان ماندن در گذرِ زمان است. بنابراین برخی از یکسان ماندن­های ظاهری در نمودارِ فضازمان، که می­توان آن‌ها را کرم[121] نامید، نشان‌دهنده­ی چیز نخواهند بود. به بیان روشن­تر هر ناحیه یا بخشِ امتداد یافته در نمودار فضازمان، جهان­خط یک چیز و البته یک فرایند نخواهد بود. از این رو یکسانی در گذرِ زمان ویژگی فرایند است و همه­ی کرم­ها این یکسانی را برآورده نمی­کنند. نمونه­ای از این کرم­ها دگرشوند[122]های ­زمان­گونه[123] هستند که درباره­شان سخن خواهیم گفت.

کمیت پایستار که نقشِ پایه­ای را در نظریه دارد هر کمیتی است که قانونِ بقا بر آن حاکم است مانند جرم-انرژی، اندازه­حرکت خطی یا بار. داد و ستد این کمیتِ پایستار در تصادف، به معنی انتقالِ این کمیت میان دو یا چند فرایند است.[124]

از نظر داو یکسانی فرایند علّی با جهان­خطِ چیزی که دارای کمیتِ پایستار است، امری ممکن است نه ضروری. یعنی در جهانِ ما یا جهان­های همانندِ ما که چنین قانون­هایی بر آن‌ها حاکم است، فرایندِ علّی، جهان­خطِ چیزی است که دارای کمیتِ پایستار باشد.[125]

 

4.2.   یکسانی و دگرشوندها

یکی از سودهای نظریه­ی کمیتِ پایستار نسبت به نظریه­ی فرایندی، در راه­حل آن در جداسازی فرایندها از فرایند-نماها است. دیدیم که مفهوم انتقالِ نشانه در این باره با پیچیدگی­هایی روبه­رو بود. بر پایه­ی نظریه­ی کمیتِ پایستار چیزی مانند لکه­ی نوری را از آن جهت نمی­توان فرایند به حساب آورد زیرا اگرچه دارای ویژگی­های مانند سرعت، اندازه و ریخت است ولی دارای کمیتِ پایستار مانند اندازه­حرکت یا انرژی نیست.

ولی نکته­ی مهم­تر در رابطه با لکه­ی نوری، تنها نداشتن کمیتِ پایستار نیست، بلکه مسأله این است که آن را نمی­توان چیزی (شیء­ای) به حساب آورد. لکه­ی روی دیوار در گذر زمان همان چیز باقی نمی­ماند و در حقیقت می­توان گفت که حرکت هم نمی­کند. بنابراین لکه یک دگرشوندِ زمان­گونه است که مجموعه­ای از لکه­هایی است که پیاپی روشن می­شوند و از این رو یک فرایند-نما است. نمونه­ی بهتری از دگرشوندهای زمان­گونه ویژگی‌های آبیز[126] و سابی[127] هستند که گودمن طرح کرده است و بر پایه­ی آن x چنین تعریف می­شود:

در بازه­ی زمانی t1 تا t2 ، x آبی است

در بازه­ی زمانی t2 تا t3 ، x سبز است[128]

نمونه­ی دیگری از دگرشوندهای زمان­گونه این است که x را برای نمونه چنین تعریف کنیم: x در یک بازی بیلیارد، نزدیک­ترین توپ به توپ سیاه است. بنابراین

در بازه­ی زمانی t1 تا t2 ، x توپ صورتی است

در بازه­ی زمانی t2 تا t3 ، x توپ قرمز است

و به همین ترتیب. باید توجه داشت که دگرشوندهای فضاگونه هم می­توان تعریف کرد. نمونه­ی آن چیزِ y است که از ساعت یک شخص به همراه خودکار قرمز او و میزی که این دو روی آن قرار گرفته­اند تشکیل شده است.[129]

نکته­ی جالب در این است که x در همه­ی نمونه­های بالا دارای کمیتِ پایستار در بازه­ی زمانی t1 تا t3 است. بنابراین کنار نهادن دگرشوندها از حوزه­ی فرایندهای علّی به خاطر دارا نبودن کمیتِ پایستار نیست بلکه از آن روست که آن‌ها چیز به حساب نمی­آیند.

کیستلر[130] بر این باور است که چنین تعریفی از دگرشوندهای زمان­گونه ایجاد دور می­کند: «با آگاهی بیشتر در توضیح این مفهوم، به سادگی می­توان دریافت که توپ قرمز با آن چیزی که توپ صورتی است یکسان نیست و بنابراین هنگامی که توپ صورتی را در [t1] دارید، همه­ی چیزِ دگرشوند را در [t1] ندارید. اگر منظور این باشد، ویژگی­نمایی داو از آن‌چه چیزِ ناب هست، ایجادِ دور می­کند».[131]به بیان دیگر می­دانیم که یک چیز باید یکسانی را در گذر زمان نشان دهد. اگر از پیش بدانیم بخش­های زمانیِ دگرشوند بخش­های یک چیزِ یگانه نیستند، دگرشوندهای زمان­گونه کنار گذاشته می­شوند.

 

4.3.     سودهای نظریه­ی کمیت­های پایستار

نظریه­ی کمیتِ پایستار دربردارنده­ی برهم­کنش­های علّی است، یعنی فرایندهای علّی با هم تلاقی می­کنند و کمیتِ پایستار داد و ستد می­شود. از نظر فیر اگر انتقال وجود داشته باشد با علیت روبه­رو می­شویم، یعنی داد و ستد کمیت فیزیکی داریم ولی در نظریه­ی کمیتِ پایستار اگر علیت در کار باشد پس با برهم­کنش علّی روبه­روییم. عکس این مسأله برقرار نیست زیرا ممکن است داد و ستدهایی به غیر از انرژی یا اندازه حرکت (کمیت پایستار) داشته باشیم و همان­طور که دیدیم این نحوه­ی انتقال، پذیرفتنی نیست. در حقیقت نظریه­ی کمیتِ پایستار به مفهومِ انتقال، متعهد نیست. لازم نیست کمیت­ها انتقال یابند. مفهوم داد و ستد که داو آن را به کار برده مفهومی ضعیف­تر است و معنایش تغییری مساوی در مقدار کمیت­های فیزیکی است. نظریه نمی­گوید آن چیزی که کمیت را می­دهد علت و آن چیزی که کمیت را دریافت می­کند معلول است. بنابراین به مفهوم جهتِ علیت هم پایبندی ندارد و نسبت به زمان قرینه است. این خلاف نظر ارونسون و فیر است که جهت انتقال را جهت علیت می­دانستند و گاهی آن را با جهتِ زمان همسو می­پنداشتند. از سوی دیگر نظریه­ی کمیتِ پایستار به همسانیِ کمیت­های فیزیکی نیز پایبند نیست. این نظریه نمی­گوید که معلول همان کمیتی را دریافت کرده است که علت داده است، بلکه تنها تغییر در مقدار را می­پذیرد.[132]

نظریه­ی کمیتِ پایستار درباره­ی فرایندهایی است که جهان­خط یک چیز هستند و دارای کمیتِ پایستارند. بنابراین توانایی تبیینِ گونه­های زیادی از پدیده­ها را دارند، مانند پدیده­ی پایداری. نمونه­ای که درباره­ی کشتیِ فضایی در نقدِ نظریه­ی انتقالی شرح دادیم در این‌جا مسأله­ساز نیست، زیرا کشتی فضایی، جهان خطِ چیزی است که دارای کمیتِ پایستار اندازه­ی حرکت است.[133]

در نظریه­ی فرایندی سمن «فرایندِ علّی» و «برهم­کنش» تعریفِ دوری دارند اما در نظریه­ی کمیتِ پایستار مفهوم­های «جهان­خط»، «چیز»، «دارا-بودن»، «کمیتِ پایستار»، «تلاقی» و «داد و ستد» هیچ­کدام بر پایه­ی فرایندهای علّی و برهم­کنش تعریف نشده­اند.[134]

از سوی دیگر در نظریه­ی فرایندی، نشانه باید در نبود برهم­کنش انتشار یابد که همان‌طور که دیدیم مسأله­ساز است. اما در نظریه­­ی کمیتِ پایستار، به مفهوم انتشار کاری نداریم و تنها تغییر در دارا بودنِ کمیتِ پایستار تعیین­کننده است. هم‌چنین تعریف نشانه به صورتِ تغییر در ویژگی، مفهومی گنگ است. برای نمونه سایه­ی ماشین رونده بر دیوار، نشانه­ای است که فرایندی علّی را نشان می­دهد، اما نظریه­ی کمیتِ پایستار، آن را فرایند به حساب نمی­آورد.[135]

تعریف دوشاخه­های علّی بر پایه­ی تعریف­های آماری، مانند دوشاخه­های عطفی یا دو شاخه­های برهم­کنشی، می­توانند زمینه­ساز مشکل­هایی مانند آن‌چه در نظریه­ی احتمالی دیدیم باشد. ولی نظریه­ی کمیتِ پایستار مرز روشنی با مفهوم­های احتمالی کشیده است.[136]

افزون بر آن‌چه گفته شد سودهای دیگری نیز در نظریه­ی فرایند وجود دارد: از جمله این‌که این نظریه ساده­تر و غیرموردی[137]­ تر است. هم‌چنین پدیده­های بیشتری را در بر می‌گیرد زیرا نظریه­ی فرایندی باید به گونه­ای اصلاح می­شد تا بتواند برهم­کنش­های گونه­ی X را تبیین کند، ولی نظریه­ی کمیتِ پایستار علاوه بر آن، در بر دارنده­ی برهم­کنش­هایی از گونه­ی y و λ نیز می­باشد.

سودِ دیگرِ نظریه­ی کمیتِ پایستار این است که نیازمندِ پیوستگیِ فضازمانی نیست. فرایندی را در نظر بگیرید که دربردارنده­ی واپاشی یک اتم به اتم دیگر است. این فرایند از نظر فضا-زمانی پیوسته نیست. نظریه­ی فرایندی سمن نیازمندِ پیوستگیِ فرایندی­ ست که تبیین می­شود، ولی نظریه­ی کمیتِ پایستار به راحتی این فرایند را تبیین می­کند.[138]

 

4.4.        نقد نظریه­ی کمیت پایستار

یک کمیت پایستار کمیتی است که قوانین پایستگی و بقا بر آن حاکم است. پایستگی بر پایه­ی تغییرناپذیری در یک سیستمِ بسته[139] تعریف می­شود. هیچکاک ادعا می­کند که این تعریف دوری است به این معنا که سیستمِ بسته سیستمی است که در آن برهم­کنش­های علّی با هر چیز بیرونی وجود نداشته باشد. پاسخ داو این است که ما باید سیستمِ بسته را تنها بر پایه­ی کمیت­های مورد نظر تعریف کنیم. برای نمونه، انرژی در یک واکنش شیمیایی پایسته است، اگر هیچ جریان انرژی به درون یا بیرونِ سیستم نداشته باشیم، یعنی:

a)         dQin/dt = dQout/dt = 0

b)        dQin/dt = - dQout/dt = 0

که در آن Qin مقدار Q ورودی به سیستم و Qout مقدار Q خروجی از سیستم است.[140]

از سوی دیگر الکساندر روگر نیز استدلال می­کند که در برخی از فضازمان­های نسبیتیِ عام، قوانینِ بقا برقرار نیستند و در نتیجه در آن‌ها نمی­توان هیچ فرایند علّی­ای یافت. پاسخ داو ساده است: جهان ما چنین جهانی نیست.[141] در توضیح این نکته باید گفت - همان­طور که پیش‌تر گفته شد- که از نظر داو این‌که فرایندِ علّی، جهان­خط چیزی است که دارای کمیتِ پایستار باشد، امری ممکن است،[142] یعنی در جهانی با ویژگی­های جهان ما برقرار است.

جان نورتون بر این نکته تأکید می­کند که پیوند ندادنِ نظریه به یک کمیتِ پایستارِ خاص بسیار مهم است، زیرا اگر نظریه، کمیتِ پایستارِ خاصی را معرفی کند، بیمِ آن می­رود که نظریه به پیشرفت­های علمی گره بخورد. به بیان دیگر ممکن است کمیتی را پایستار بپنداریم که واقعاً پایستار نباشد و بنابراین فرایندهایی را علّی بدانیم که در واقع علّی نیستند.

افزون بر نقدهای طرح شده در بالا، نظریه­ی کمیت­ِ پایستار با مسأله­های دیگری نیز روبه­روست. از آن‌جا که بررسی این مسأله­ها، خود نیازمند مقاله­ای جداگانه است و در چارچوب این پژوهش مجال رسیدگی به آن‌ها را نداریم؛ تنها موضوعِ آن را برای خواننده­ی مشتاق بیان می­کنیم که می­تواند زمینه­ی مطالعه­­ی بیشتر باشد.

مسأله­ی یکسانی چیزها در گذرِ زمان، خود یک مسأله­ی فربه در فلسفه است که نظریه‌ی کمیتِ پایستار باید بتواند با تعریف دقیق خود از یک چیز، نقدهای گوناگون طرح شده را پاسخ بگوید.[143] مسأله­ی دیگری که نظریه­ی کمیتِ پایستار باید به آن پاسخ بگوید، مسأله­ی جلوگیری[144] و کنارکشی[145] است. جلوگیری یعنی با عمل کردن به امری (علت) باعث روی ندادنِ امر دیگری شویم (معلول). کنارکشی یعنی با عمل نکردن به امری باعث روی دادنِ امر دیگری شویم. هنگامی که می­گوییم «A علت* B است»[146]، اگر A منفی باشد با کنارکشی روبه­روییم و اگر B منفی باشد با جلوگیری (و آمیخته­ای از هر دو مورد هم می‌تواند روی دهد). برای نمونه هنگامی که می­گوییم بی­توجهی پدر علتِ* تصادف بچه بود، منظورمان کنارکشی و هنگامی که می­گوییم کشیدنِ پرده علتِ* تاریک شدن اتاق است، منظورمان جلوگیری است. مسأله­ای که نظریه­ی کمیت پایستار باید پاسخ دهد این است که آیا این علت*ها، علت­هایی عینی هستند یا نه و اگر هستند چگونه در نبودِ فرایندی علّی یا برهم­کنشی روی می­دهند.[147] 

 

نتیجه

در پژوهش پیش رو تلاش کردیم نظریه­های نظریه­های علّی نوین را شرح دهیم. نظریه­هایی که بررسی کردیم نظریه­هایی تجربی بودند. یعنی نظریه­هایی که در پیِ تعریفِ علیت بر پایه‌ی یافته­های تجربی هستند. همان­طور که دیدیم مهم‌ترین مسأله­های پیش روی این نظریه­ها، نخست در بر گرفتن همه­ی پدیده­های علّی است، یعنی جامع و فراگیر بودن نظریه و دوم توانایی جداسازی علت و معلول­های واقعی از علت و معلول­هایی که غیرواقعی یا ظاهری هستند؛ یعنی تعریفی مانع. این نکته نشان­دهنده­ی مسیر حرکت ما از نظریه­ی انتظام تا کمیتِ پایستار است. به بیان دیگر با هر گام که به پیش نهادیم تلاش کردیم دایره‌ی نمونه­های علّی­ای را که یک نظریه در بر می­گیرد گسترش دهیم و در همان حال از نمونه­های نامطلوب بپرهیزیم. به بیان دیگر نظریه­های علّیِ ما، هر چه پیشتر آمدیم فراگیرتر گردیدند و دقیق­تر.

در توضیح روند فراگیرتر شدن، همان­طور که دیدیم، نظریه­ی انتظام توانایی تبیینِ پدیده­هایی را نداشت که در آن علت شرط کافی برای معلول خود باشد. نظریه­ی احتمالی علیت در پاسخ به این کاستی شکل گرفت. در این تحول با تغییر مفهوم نسبتِ علّی از یک نسبتِ کافی به یک نسبتِ احتمالی روبه­رو بودیم. اما نسبتِ احتمالی خود مشکل­آفرین شد زیرا تعریف بخت­افزا بودن علت برای معلول نمی­توانست پاسخ­گوی تبیینی روابطِ علّی شناخته شده باشد.

نظریه­ی انتقالی نگرشی نو به مسأله­ی علیت است، یعنی تعریف علیت بر پایه­ی داد و ستد کمیت­های فیزیکی. این نظریه در دو مرحله پیراسته شد: در نظریه­ی فرایندی علیت، علیت را فرایند تعریف کردیم و در نظریه­ی کمیتِ پایستار نشان دادیم که این فرایند جهان­خطی است که در برخورد با دیگر جهان­خط­ها کمیت­های پایستار را انتقال می­دهند.

مسأله­ی دیگر که همراه با فراگیرتر شدن نظریه­ها پدیدار می­شود، این است که به همراه فراگیر شدن، ممکن است از مانع بودن تعریف کاسته شود. به بیان دیگر نظریه­های علّی ممکن است حوزه­ی گسترده­ای از پدیده­ها را در بر بگیرند که در بر دارنده­ی پدیده­های غیرِ علّی نیز بشود. از این رو اگرچه نظریه­های علّیِ انتقالی و فرایندی توانایی خوبی در تبیین پدیده­هایی داشتند که نظریه­های انتظام و احتمالی را با پیچیدگی روبه­رو کرده بود، ولی گستره­ی زیادی از پدیده­ها را نیز در بر می­گرفتند که در واقع علّی نبودند. به نظر می­رسد که نظریه­ی کمیتِ پایستار در ارائه­ی تعریفی از علیت که هر دو نکته­ی بالا را به خوبی حل کرده باشد کامیاب بوده است، یعنی ارائه­ی تعریفی جامع­تر و مانع­تر.

اگر چه رویکرد ما رویکردی تجربی بود، ولی تلاش کردیم که مسأله­های مفهومی و متافیزیکی سنتی را نادیده نگیریم. به ویژه نشان دادیم که تعاریف ما از علیت تا چه حد با تعاریف سنتی هماهنگ یا نا­هماهنگ است: مفهوم ضرورت، همپوشانی جهتِ علّی با جهتِ زمان و وابستگی معلول به علت و عدم وابستگی علت به معلول از جمله مواردی بود که در هر نظریه آن را روشن کردیم.

سرانجام هدف ما رسیدن به نظریه­ای بود که افزون بر دقت و فراگیری و هم‌چنین جامع و مانع بودن، با تعاریف دوری روبه­رو نباشد. نظریه­ی کمیتِ پایستار از این نظر نسبت به نظریه­ی فرایندی برتری داشت.

         

منابع

Cartwright, N., How the Laws of Physics Lie, New York, Oxford University Press, 1999.

Dowe, P., Physical Causation, New York, Cambridge University Press, 2007.

_______, “Chance Changing Causal Processes”, in Cause and Chance: Causation in an Indeterministic World, Ed. Phil Dawe and Paul Noordhof, London, Routledge, 2004, pp.28-38.

_______, “Causal Process Theories”, in The Oxford Handbook of Causation, Ed. Helen Beebee and Others, Digital book, New York, Oxford University Press, 2009.

Eells, E., Probabilistic Causality, New York, Cambridge University Press, 1996.

Hitchcoch, C., “Probabilistic Causation”, in Zalta, E.,(ed.) Stanford Encyclopedia of Philosophy, 2010, Online, Available http:

http://plato.stanford.edu/entries/causation-probabilistic/ (accessed June 2012).

Hume, D., An Enquiry Concerning Human Understanding, Peter millican (ed.), New York, Oxford University Press, 2007.

_______, A Treatise of Human Nature, ed. L.A. Selby-Bigge, Clarendon, Oxford University Press, 1978.

Kistler, M., “Reducing Causality to Transmission”, Erkenntnis, 48, 1998, pp.1-24.

Reichenbach, H., The Direction of Time, California, University of California Press, Printed version, 1971.

Salmon, W., Causality and Explanation, Oxford University Press, 1998.

Simpson, E.H., “The Interpretation of Interaction in Contingency tables”, Journal of the Royal Statistical Society, (Series B) (Methodological), Vol.13,  No.2, 1951, pp.238–241.

Suppes, P., A Probabilistic Theory of Causality, Amesterdam, North-Holland Publishing Company, 1970.



[1]. تاریخ وصول: 27/9/1392؛  تاریخ تصویب: 6/4/1393

[2]. پست الکترونیک:  arashpoorshaban@yahoo.com

[3]. Conceptual approach

[4]. revisionist

[5]. Dowe, P., Physical Causation, New York, Cambridge University Press, 2007, pp.2-4.

[6]. Empirical approach

[7]. David Hume (1711-76)

[8]. Contiguity

[9]. Temporal priority

[10]. Hume, D., A Treatise of Human Nature, 1978, section II: Of probability and of the idea of cause and effect.

[11]. Success

[12]. Necessary connexion = necessary connection

[13]. Ibid, section II.

[14]. Dowe, Physical Causation, p.17.

[15]. Hume, D., An Enquiry Concerning Human Understanding, 2007, Section4, Sceptical Doubts concerning the Operations of the Understanding, part 1, pp.18-23.

[16]. Habit

[17]. Hume, A Treatise of Human Nature, section XIV, p.169.

[18]. Ibid, section XV: Rules by witch to judge of causes and effects.

[19]. Dowe, Physical Causation, pp.18-19.

[20]. Supervene

[21]. هیوم همه­ی آن‌چه را در فهم انسان می­گنجد به دو بخشِ نسبت­های بین ایده­ها و امرهای واقعبخش می‌کند. ویژگی نسبت­های بین ایده­ها که در بر دارنده­ی دانش­هایی مانند هندسه و جبر هستند در سرشتِ ذهنی آن‌هاست که تنها با عملکرد مغز درک­پذیرند و هم‌چنین متناقضِ هرگزاره­ای از این دست ناممکن است (مربع وتر برابر مجموع مربع­های دو ضلع پهلویی است). ولی امرهای واقع به مقوله­هایی ربط دارند که در جهان موجودند و خلاف­شان ممکن و درک­پذیر است (خورشید فردا طلوع خواهد کرد)[نک. پژوهشی درباره­ی فهمِ انسانی، بخش نخست].

[22]. Dowe, Physical Causation, p.20.

[23]. Deterministic

[24]. Sufficient

[25]. Hitchcoch, C., ”Probabilistic Causation”, in Zalta, E.,(ed.) Stanford Encyclopedia of Philosophy, 2010, p.1.

[26]. Imperfect Regularities

[27]. Invariable Succession

[28]. Ibid, pp.2-3.

[29]. Hume, An Enquiry Concerning Human Understanding, p.56.

[30]. Spurious Regularity

[31]. Ibid.

[32]. Individual

[33]. Population

[34]. Eells, E., Probabilistic Causality, New York, Cambridge University Press, 1996, pp.23-24.

[35]. Prima Facie Cause

منظور این است که با دیدن دو پدیده که شرایط تعریف شده توسط هیوم برای علیت را برآورده می­کنند پی­ می­بریم که آن دو پدیده علت و معلول­اند (شرایط علت و معلول بودن در نظریه­ی انتظام). اما ساپس می­خواهد نشان دهد که این شرایط برای علت و معلول بودن دو پدیده کافی نیستند؛ از این رو بی­درنگ مفهوم علتِ ساختگی را تعریف می­کند (شرایط علیت و معلول بودن در نظریه­ی احتمالی علیت).

[36]. Spurious Cause

[37]. Suppes,P., A Probabilistic Theory of Causality, Amesterdam, North-Holland Publishing Company, 1970, p.12.

[38]. Eells, Ellery, 1953-2006.

[39]. Ibid, pp.21-23.

[40]. Reichenbach, Hans, 1891-1953.

[41]. Screen off

[42]. Reichenbach, H., The Direction of Time, California, University of California Press, Printed version, 1971, pp.189, 192, 201.

[43]. Hitchcoch, “Probabilistic Causation”, in Zalta, E.,(ed.) Stanford Encyclopedia of Philosophy, pp.8-9.

[44]. Simpson’s Paradox

[45]. Background Context

[46]. Simpson, Edward, 1922- .

[47]. Simpson, E.H., “The Interpretation of Interaction in Contingency Tables”, Journal of the Royal Statistical Society, Vol.13,  No.2, 1951.

[48]. Hitchcoch, ”Probabilistic Causation”, in Zalta, E.,(ed.) Stanford Encyclopedia of Philosophy, pp.13-15. 

[49]. Chance-Lowering Causality

[50]. این نمونه را سمن درباره­ی سنجاب و توپ گلف طرح کرده است که نگارنده آن را چنین تغییر داده است.

[51]. Dowe, “Chance Changing Causal Processes” & Physical Causation.

[52]. Dowe, Physical Causation, pp.33-34.

[53]. Fine-grained the cause

[54]. Dowe, P., “Chance Changing Causal Processes”, Cause and Chance: Causation in an Indeterministic World, pp.29-31.

البته نمونه­های آورده شده در این این‌جا، دستکاری شده و با آن‌چه داو طرح کرده متفاوت است، ولی روش نقد را به همین صورت در صفحه­هایی که ارجاع داده­ایم می­توان یافت.

[55]. Fine-grained the effect

[56]. Ibid.

[57]. Interpolating Causal Links

[58]. Ibid, pp.32, 34.

[59]. Ibid, p.34.

[60]. Ibid, pp.34-36.

[61]. Eells, Probabilistic Causality, p.57.

[62]. برای مطالعه­ی توصیف کامل­تری از این نقد نک: پورشعبان، آرش، علیت معکوس: تحلیل و تبیین، دانشگاه آزاد، پایان­نامه­ی کارشناسی ارشد، 90-1389.

[63]. Transference Theory of Causation

[64]. Aronson L. jerrold

[65]. Dowe, Physical Causation, p.41.

[66]. Ibid, p.42.

[67]. Ibid

[68]. Fair, David.

[69]. Ibid, pp.44-45.

[70]. Ibid, pp.45-46.

[71]. persistence

[72]. Dowe, Physical Causation, p.52.

[73]. Giving

[74]. Keeping

[75]. Ibid, pp.54-55.

[76]. Change

[77]. Ibid, pp.59-60.

[78]. Ibid

[79]. Ibid, p.179.

[80]. برای بحث بیشتر درباره­ی مسأله­ی جهتِ علیت در نظریه­ی انتقالی نک: پورشعبان، آرش، علیت معکوس: تحلیل و تبیین، دانشگاه آزاد پایان­نامه­ی کارشناسی ارشد، 90-1389، فصل4، صص 44-46.

[81]. Process

[82]. Salmon, Wesley, 1925-2001.

[83]. Salmon, Causality and Explanation, p.285.

[84]. Production and Propagation

برابرِ عربیِ این دو واژه، تولید و انتشار هستند که می­توانستیم آن‌ها را در متن به کار بریم ولی از آن‌جا که به نظر می­رسد سمن در انتخاب این دو واژه خواسته است که زیبایی و هماهنگی آوایی دو مفهوم را نیز در نظر بگیرد (هر دو با pro آغاز می­شوند و به tion می­انجامند)، از نظر نگارنده، دو واژه­ی به کار گرفته شده، بازتاب این ذوق را نیز دربردارند. از سوی دیگر به زودی خواهیم دید که مجبوریم در برابر واژه­ی transmission نیز واژه­­ی همانندی را جایگزین کنیم و به نظر می­رسد انتشار برابر مناسبی باشد. 

[85]. Ibid, pp.285-286.

[86]. Ibid, p.286 (refered to Russell, 1948, p.459).

[87]. Pseudo-Process

[88]. Mark

[89]. Transmission

[90]. Ibid, pp.287-288.

[91]. Dowe, Physical Causation, p.67 (refered to salmon 1984, p.148).

[92]. Conjunctive fork

[93]. Interactive Fork

[94]. Screen off

[95]. Intersection

[96]. Salmon, Causality and Explanation, pp.289-295; Also Dawe, 2007, pp.68-69.

[97]. Dowe, Physical Causation, p.71.

طرح این صورت­بندی برای بیان نقد ضروری است و هر چند این صورت­بندی را می­توان از نظریه به همین ترتیب استنباط کرد ولی از آن رو آن را با اطمینان در این‌جا ذکر می­کنیم زیرا سمن، خود، این صورت­بندی را پذیرفته (salmon, 1994 ) و در پاسخ نقد داو آن را به همین ترتیب تکرار کرده است.

[98]. Characteristic

واژه­ی خصلت را از این رو در برابر Characteristic آوردیم زیرا پس از این با واژه­ی property نیز روبرو خواهیم بود که در برابر آن ویژگی را به کار خواهیم برد.

[99]. Dowe, Physical Causation, p.72.

[100]. Salmon, Causality and Explanation, pp.249-250.

[101]. Dowe, Physical Causation, p.72.

باید به این نکته دقت کرد که تفاوت تصادف با برهم­کنش در این است که برهم­کنش تنها میانِ دو فرایند رخ می­دهد ولی تصادف هر گونه برخوردی را در بر می­گیرد. به بیان خودِ او: « ... برهم­کنش علّی با برهم­کنش مترادف است. چیزی هم‌چون برهم­کنش غیرِ علّی نداریم ولی تصادفِ غیرِ علّی داریم.» (salmon, 1994, p.299)

[102]. Dowe, Physical Causation, p.73.

[103]. Ibid, pp.74-75.

[104]. Self-propagating

[105]. Ibid.

[106]. Ibid, pp.75-76.

این نمونه همسان با نمونه­یداو است که با جغرافیای محلی اصلاح شده است.

[107]. Necessary Condition

[108]. Dowe, Physical Causation, pp.147-148.

[109]. Sufficient Condition

[110]. Cartwright, N., How the Laws of Physics Lie, New York, Oxford University Press, 1999, pp.27-28.

[111]. Misconnection

[112]. Dowe, Physical Causation, pp.148-149.

[113]. The Conserved Quantity Theory of Causation

[114] . نک:

Dowe, Physical Causation, section 5, pp.89-122.

[115]. Dowe, “causal Process Theories”, p.203 (Refer to Quine, W, The Roots of Reference, 1973).

[116]. Dowe, P., “Causal Process Theories”, p.203 (Refer to Krajewski, W, “Energetic, Informational, and Triggering Causes”, Erkenntnis 47, 1997, pp.193-202).

[117]. Dowe, “Causal Process Theories”, p.203 (Refer to Skyrms, B, Causal Necessity, Yal University Press, New Haven, 1980).

[118]. Dowe, P., “Causal Process Theories”, in The Oxford Handbook of Causation, Ed. Helen Beebee and Others, p.203.

[119]. Exchange

[120]. Trajectory

[121]. Worm

داو این واژه را با واژه­ی spatiotemporal junk (کیچر 1989) هم­معنی می­داند که می­توان برابرِ خرت و پرت­ِ فضازمانی را برای آن انتخاب کرد. (داو، 2007، ص91)

[122]. Gerrymander

معنی این واژه در همه­ی واژه­نامه­ها، تقلب انتخاباتی یا دستکاری رای­ها به سود یک گروه آمده است و به نظر می­رسد در حوزه­ی فلسفه نخستین­بار از سویِ سمن به کار رفته باشد که البته معنایی غیر از معنای گفته شده دارد. منظور از آن در حوزه­ی فلسفه چیزهایی است که به نظر می­رسد در گذر زمان یکسان­اند و در حقیقت یک چیز به حساب می­­آیند ولی در اصل یک چیز نیستند. نمونه­ای از دگرشوندهای زمان­گونه، لکه­های نوری سمن است. نگارنده برابری بهتر از دگرشوند برای آن نتوانسته است بیابد.

[123]. Timewise

[124]. Dowe, Physical Causation,  pp.89-92.

[125]. Ibid, p.95.

[126]. bleen

[127]. grue

[128]. Ibid, p.99 (refer to Goodman, 1955).

[129]. Ibid, pp.99-100.

[130]. Max, kistler.

[131]. Kistler, M., “Reducing Causality to Transmission”, Erkenntnis 48, 1998, p.17.

[132]. Dowe, Physical Causation, pp.109-111.

[133]. Ibid.

[134]. Ibid, pp.110-114.

[135]. Ibid.

[136]. Ibid

[137]. ad hok

[138]. Ibid, p.114.

[139]. Closed System

[140]. Dowe, “Causal Process Theories”, in The Oxford Handbook of Causation, p.204.

[141]. Ibid.

[142]. Dowe, Physical Causation, p.95.

[143]. برای مطالعه­ی نظرات داو درباره­ی این مسئله نک:

Ibid, pp.101-107.

[144]. Prevention

[145]. Omission

[146]. نشانه­ی * برای این به کار رفته است تا تمایزی بگذاریم میان آن‌چه تا کنون علت می­شمردیم و آن‌چه علت از نوعِ جلوگیری و کنارکشی نامیدیم.

[147]. برای مطالعه­ی نظرات داو درباره­ی این مسأله نک:

Ibid, section 6, pp.123-145.

 

منابع

Cartwright, N., How the Laws of Physics Lie, New York, Oxford University Press, 1999.

Dowe, P., Physical Causation, New York, Cambridge University Press, 2007.

_______, “Chance Changing Causal Processes”, in Cause and Chance: Causation in an Indeterministic World, Ed. Phil Dawe and Paul Noordhof, London, Routledge, 2004, pp.28-38.

_______, “Causal Process Theories”, in The Oxford Handbook of Causation, Ed. Helen Beebee and Others, Digital book, New York, Oxford University Press, 2009.

Eells, E., Probabilistic Causality, New York, Cambridge University Press, 1996.

Hitchcoch, C., “Probabilistic Causation”, in Zalta, E.,(ed.) Stanford Encyclopedia of Philosophy, 2010, Online, Available http:

http://plato.stanford.edu/entries/causation-probabilistic/ (accessed June 2012).

Hume, D., An Enquiry Concerning Human Understanding, Peter millican (ed.), New York, Oxford University Press, 2007.

_______, A Treatise of Human Nature, ed. L.A. Selby-Bigge, Clarendon, Oxford University Press, 1978.

Kistler, M., “Reducing Causality to Transmission”, Erkenntnis, 48, 1998, pp.1-24.

Reichenbach, H., The Direction of Time, California, University of California Press, Printed version, 1971.

Salmon, W., Causality and Explanation, Oxford University Press, 1998.

Simpson, E.H., “The Interpretation of Interaction in Contingency tables”, Journal of the Royal Statistical Society, (Series B) (Methodological), Vol.13,  No.2, 1951, pp.238–241.

Suppes, P., A Probabilistic Theory of Causality, Amesterdam, North-Holland Publishing Company, 1970.