فلسفه فرهنگ: خاستگاه و زمینه‌ها، دستاوردها و افق‌های پیش‌رو

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

چکیده

چکیده
فلسفه فرهنگ حوزه مطالعاتی نسبتاً نوپایی است که در قرن بیستم و در پی بحران­هایی که شرایط زندگی انسان را به شدت تحت تأثیر قرار داده­ بود، به طور جدی مطرح شده و در دهه‌های اخیر بسیار اهمیت یافته ­است. این حوزه مطالعاتی بر آن است تا با شناخت، بررسی و تحلیل فرهنگ، به‌مثابه‌ى اصلی­ترین وجه وجود انسان، در حکم داروی زمانه عمل کند و با ارائه‌ى الگوهایی نوین، به انسان در شکل­دهی هرچه بهتر زیست‌جهان فرهنگی­اش و خروج از بحران انسانیت یاری رساند. در این نوشتار، بعد از ارائه‌ى تعریفی از فلسفه فرهنگ و توضیح وظایف آن، زمینه­های شکل­گیری و چرایی پیدایش آن را در سه مقوله‌ى نقد فرهنگ، شرایط اجتماعی و جنگ جهانی اول بررسی کرده­ایم، سپس ضمن بیان تاریخچه پیدایش فلسفه فرهنگ به شرح اجمالی اندیشه­های زیمل و کاسیرر، دوتن از چهره­های اصلی آن، پرداخته و در نهایت به دستاوردها و افق­های پیش روی فلسفه فرهنگ اشاره­ای مختصر داشته­ایم.
 
 
 

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Philosophy of Culture: its Origins and its Future

چکیده [English]

Abstract
Philosophy of culture is a relatively young discipline which evolved in the early 20th century, as a reaction against the all-embracing crisis facing human life. Examining culture, as the main aspect of human existence, it aims at developing a theory for man’s cultural life, whit the help of which man can live a better life. In this paper after an introduction to the philosophy of culture and its tasks, I have examined the causes which has led to the growth of this discipline. Then having given a history of philosophy of culture, I have explained the views of two major figures in the field, namely Simmel and Cassirer, on the human culture. Finally I have mentioned some of the achievements and also future prospects of philosophy of culture.
 
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • philosophy of culture
  • Culture
  • Human

 

فلسفه فرهنگ:

خاستگاه و زمینه­ها، دستاوردها و افق­های پیش­ رو[1]

فاطمه طارمی راد[2]

دانش‌آموخته دکتری، رشته فلسفه، دانشگاه مونیخ، آلمان

 

چکیده

فلسفه فرهنگ حوزه مطالعاتی نسبتاً نوپایی است که در قرن بیستم و در پی بحران­هایی که شرایط زندگی انسان را به شدت تحت تأثیر قرار داده­ بود، به طور جدی مطرح شده و در دهه‌های اخیر بسیار اهمیت یافته ­است. این حوزه مطالعاتی بر آن است تا با شناخت، بررسی و تحلیل فرهنگ، به‌مثابه‌ى اصلی­ترین وجه وجود انسان، در حکم داروی زمانه عمل کند و با ارائه‌ى الگوهایی نوین، به انسان در شکل­دهی هرچه بهتر زیست‌جهان فرهنگی­اش و خروج از بحران انسانیت یاری رساند. در این نوشتار، بعد از ارائه‌ى تعریفی از فلسفه فرهنگ و توضیح وظایف آن، زمینه­های شکل­گیری و چرایی پیدایش آن را در سه مقوله‌ى نقد فرهنگ، شرایط اجتماعی و جنگ جهانی اول بررسی کرده­ایم، سپس ضمن بیان تاریخچه پیدایش فلسفه فرهنگ به شرح اجمالی اندیشه­های زیمل و کاسیرر، دوتن از چهره­های اصلی آن، پرداخته و در نهایت به دستاوردها و افق­های پیش روی فلسفه فرهنگ اشاره­ای مختصر داشته­ایم.

 

واژگان کلیدى: فلسفه فرهنگ، فرهنگ، انسان.

 

 

 

فلسفه فرهنگ چیست؟

فلسفه‌ى فرهنگ[3] حوزه مطالعاتی نسبتاً جوانی است که در سال­های اخیر اهمیت چشم‌گیری پیدا کرده­ است. هر چند بحث از «فرهنگ، مفهوم، کارکرد و مسائل آن» سابقه­ای دیرینه دارد و از همان آغاز جزء موضوعات فلسفی بوده­ است.[4] اما اندیشیدن فلسفی درباب فرهنگ، به شکل کنونی، که تحت عنوان فلسفه فرهنگ شناخته می­شود، تقریباً تازه است. در حقیقت به دنبال بحران­ها و چالش­هایی که زندگی انسان را تحت تأثیر قرار داد، اندیشیدن فلسفی درباب فرهنگ، به‌مثابه‌ى اساسی­ترین وجه وجود انسان، اهمیت فراوانی پیدا کرد. گویی فرهنگ بیمار شده­ بود و همه‌ى نظریات گوناگونی که امروزه ذیل عنوان فلسفه فرهنگ شناخته می­شوند، در عین تنوع و گستردگی­ای که دارند، در حکم علاج­هایی برای بیماری فرهنگ بودند، از این‌رو فلسفه فرهنگ را می­توان درمان تشخیصی زمانه[5]  نامید.[6]

می­توان گفت تقریباً هیچ تعریف یکسان و پذیرفته شده­ای از اصطلاح فلسفه فرهنگ وجود ندارد، البته این بدین معنا نیست که این تعاریف از اساس با هم متفاوتند، بلکه هریک از این تعاریف از یک منظر به فلسفه فرهنگ می­پردازند. مثلاً برخی از این تعاریف به کارکردها، وظایف و اهداف فلسفه فرهنگ نظر دارند و برخی دیگر به موضوعات مورد بحث آن. در این میان به نظر می­آید تعریفی که رالف کنرزمن[7]  از فلسفه فرهنگ ارائه می­کند مختصرترین و در عین­حال جامع­ترین تعریف از فلسفه فرهنگ باشد که به ماهیت اصلی آن اشاره دارد:

«فلسفه فرهنگ بررسی دقیق دنیای متناهی­ای است که انسان­ها ساخته­اند، یعنی فرهنگ»

مراد از بررسی دقیق، «ملاحظات فلسفی درخصوص معنا، هدف و ارزش فرهنگ، شرایط ایجاد و صورت­های تجلی آن»[8] یا به عبارت بهتر انحاء گوناگون بروز و ظهور آن است. به بیان دیگر، دغدغه فلسفه فرهنگ این است که مفهوم فرهنگ و ساختارهای حاکم بر آن را بررسی و تحلیل کند تا از این طریق بتواند به هدف خود که «ارائه نظریه برای جهان فرهنگی»[9]،[10] و در نتیجه‌ى آن سروسامان دادن به زندگی فرهنگی انسان است دست یابد.[11] نکته­ای که در این‌جا باید به آن توجه داشت این است که مقصود از روشن کردن مفهوم فرهنگ به هیچ وجه تعریف فرهنگ نیست و فلسفه فرهنگ اساساً «مکتب فکری جامعی است که بدون تعریف قطعی و نهایی متعلق خود به حل مشکل زمانه می‌پردازد».[12]

فلسفه فرهنگ را می­توان نامعلوم­ترین و غالباً چالشی­ترین[13] حوزه‌ى مطالعاتی در فلسفه دانست. این ویژگی علاوه بر اهمیت آن، به گستردگی حوزه مورد بحث آن نیز باز می‌گردد. گرچه در نگاه اول چنین به­نظر می­آید که موضوع مورد بحث آن یعنی فرهنگ بسیار مشخص و روشن است، اما اگر فرهنگ را اصلی­ترین وجه وجود انسان _و نه مساوی انسان_[14] بدانیم، آن‌گاه هر آن‌چه به نحوی با دنیای انسانی ارتباط پیدا می­کند می­تواند در فلسفه فرهنگ مورد بحث قرار گیرد، از مفاهیمی چون زمان، مکان، هویت و ازخودبیگانگی گرفته تا تکنولوژی و طراحی و ... .[15] همین کثرت موضوعات، فلسفه فرهنگ را به حوزه­ای چالش برانگیز تبدیل کرده ­است.

گستردگی فلسفه فرهنگ را بر دو وجه ایجابی و سلبی می­توان تعبیر کرد: از یک سو ایجابی است چرا که این گستردگی از نقش مهم آن در تحلیل مسائل متنوع دنیای انسانی حکایت می­کند، از سوی دیگر سلبی است چرا که همین گستردگی ارائه تعریفی دقیق و روشن از آن و تعیین حدود و ثغور آن را دشوار می­سازد.[16]

یکی از مسائلی که توجه به آن درخصوص فلسفه فرهنگ خالی از لطف نیست این است که به باور اکثر قریب به اتفاق پژوهش‌گرانِ حوزه فلسفه فرهنگ، فلسفه فرهنگ رشته­ای هم­ارز سایر رشته­های فلسفی نیست و به­نوعی دربرگیرنده همه آن­هاست. توضیح آن‌که در دنیای کنونی ما فرهنگ اهمیتی روزافزون یافته، به طوری که فلسفه نیز در دوره‌های اخیر هر چه بیش‌تر با فرهنگ درگیر شده و درواقع فرهنگ تمام دل‌مشغولی­اش شده است؛ در نتیجه‌ى چنین وضعی طبیعی است که  موضوعات مورد بحث در فلسفه، همه همان موضوعات مورد بحث در فلسفه فرهنگ باشند، بنابراین فلسفه فرهنگ را می‌توان به تعبیر ویلهلم پرپیت[17] فلسفه در کلیتش[18] خواند[19] و دیگر رشته­ای در کنار سایر رشته­ها نظیر فلسفه علم، فلسفه هنر و فلسفه دین نخواهد بود. از این‌رو به­نظر می­آید تعبیر حوزه مطالعاتی برای فلسفه فرهنگ مناسب‌تر باشد.

 

 

 

 

 

 

 1.1.  تعریف فرهنگ[20]

چنان‌که گفتیم فلسفه فرهنگ به هیچ روی این وظیفه را بر عهده خود نمی­بیند که به تعریف فرهنگ بپردازد و اساساً می­توان گفت ارائه یک تعریف کلی و واحد از فرهنگ امکان­پذیر نیست،[21] اما در عین­­حال به نظر می­آید ارائه تعریفی _ولو مختصر_ از فرهنگ، برای این‌که اجمالاً بدانیم وقتی از فلسفه فرهنگ سخن گفته می­شود، مراد فلسفه‌ى چه چیزی است لازم باشد.[22] با توجه به تعریفی که از فلسفه فرهنگ ارائه کردیم، هر آن چیزی که به واسطه‌ى اعمال انسانی بر روی زمین وجود دارد،[23] فرهنگ است. به دیگر سخن، فرهنگ دربردارنده‌ى همه‌ى امورِ اعم از روحی و ذهنی و مادی و عینی است که انسان­ها به اشکال گوناگون، چه با دخل و تصرف در چیزهای از پیش موجود و چه به صورت کاملاً بدیع و تازه، پدید آورده­اند. در واقع فرهنگ را می­توان زیست جهان انسان نامید.

«فرهنگ مظهر آن حوزه‌ای از اعمال و زندگی انسانی است که در آن رشد و تکامل‌هایی فراتر از طبیعت خود را نشان می­دهد».[24] همین نکته فرهنگ را از طبیعت متمایز می­کند، به این معنا که فرهنگ به مثابه آن‌چه به جعل و فعل انسانی، به هر طریق که می‌خواهد باشد، ایجاد می­شود در مقابل طبیعت به‌مثابه آن‌چه از پیش وجود دارد و به بیان دیگر از پیش داده ­شده ­است قرار می­گیرد. این تمایز یکی از نکات مورد تأکید در فلسفه فرهنگ است. فلسفه فرهنگ از این جهت به این تقابل می­پردازد که انسان به واسطه گذر کردن از طبیعت و فاصله گرفتن از آن و دراقع با اعمال فرهنگی خویش، شرایط دشواری را برای خود رقم زده­ است و گویی اسیر اعمال فرهنگی خود شده ­است.

 

1.1.        2.1.  وظایف و کارکردها[25]

فلسفه فرهنگ نوعی تحلیل انتقادی فرهنگ است و از این‌رو می­توان یکی از مهم‌ترین وظایف فلسفه فرهنگ را نقد فرهنگ دانست.[26] نقد فرهنگی که محور آن، ارتباط فرهنگ یا به عبارت دقیق‌تر فرهنگ­ها با فرایند تمدن جهانی است. فلسفه فرهنگ نسبت انسان را با جهان خودساخته و صورت­های زندگی­اش بررسی می­کند و به دنبال معنای تکامل فرهنگی انسان و پیشرفت وی و نیز یافتن معیارهایی است که برای سنجش این تکامل و پیشرفت باید به­ کار گرفته­ شود.

از سوی دیگر فلسفه فرهنگ تلاش می­کند از میان صورت­های گوناگون و متنوع زندگی اجتماعی انسان­ها اصول و قواعد مشترکی بیابد. در واقع «مهم­ترین چیزی که فلسفه فرهنگ می­تواند برای ما به ارمغان بیاورد بنیان‌گذاری سلسله مراتبی لازَمان و ذاتی[27] از ارزش­هاست»[28].[29]همان­طور که در تعریف فلسفه فرهنگ اشاره شد فلسفه فرهنگ در پی آن است که به زیست­جهان انسان­ها سروسامان دهد، حال یکی از عواملی که تحقق این هدف را  تسهیل می­کند، بنا نهادن ارزش­هایی است که برای همه انسان­ها، صرف نظر از فرهنگ خاصی که به آن تعلق دارند، معنادار و دارای کارکرد باشد. تنها در سایه چنین ارزش­های کلی و پایداری است که می­توان از هم‌زیستی مسالمت‌آمیز نوع بشر، در عین حفظ تکثر و تنوع فرهنگ­هاشان، سخن گفت.

 

1.2.        3.1.  نسبت فلسفه فرهنگ با سایر رشته­های مطالعاتی

ارتباط فلسفه فرهنگ با سایر رشته­های مطالعاتی باتوجه به وظیفه و کارکرد آن مشخص می­شود. اگر بپذیریم که فلسفه فرهنگ در پی ارائه نظریه برای جهان فرهنگی است و درواقع می­خواهد برای اعمال فرهنگی انسان جهت و مقیاس تعیین کند و از طرف دیگر اگر در نظر داشته باشیم که فرهنگ، اصلی­ترین وجه وجود انسان و به تعبیر دقیق‌تر مکمل وجود انسانی است، آن‌گاه طبیعتاً فلسفه فرهنگ برای پیش‌برد اهداف خود باید به کل قلمرو انسانیت[30] توجه داشته­ باشد و از این‌روست که علوم مربوط به حوزه­های مختلف وجود انسانی (اخلاق، علم، هنر، دین، تاریخ، زبان، فناوری، تعلیم و تربیت، حقوق و ....) مانند انسان­شناسی، فلسفه تاریخ، فلسفه دین، فلسفه اخلاق، فلسفه هنر، الهیات و ... هریک به نوبه خود یکی از شاخه­های فلسفه فرهنگ به حساب می­آیند. البته این نسبت و ارتباط فقط با رشته­های مطالعاتیِ به اصطلاح علوم انسانی نیست، بلکه از آن‌جا که موضوع فلسفه فرهنگ، انسان است، برای نیل به مقصود خود علاوه بر علوم انسانی، به علوم طبیعی و هم‌چنین رشته­هایی که به مطالعه ساخته­های انسانی، و نه لزوماً خود انسان می­پردازند، نیز نیاز دارد.[31] به عنوان نمونه می­توان از نسبت فلسفه فرهنگ با معماری و تکنولوژی سخن گفت. همین گستردگی و تنوع موضوعات مورد بحث در فلسفه فرهنگ باعث شده ­است که با بسیاری رشته­ها هم‌پوشانی داشته ­باشد، به­طوری­که بعضاً با برخی از آن­ها یکی پنداشته می­شود، از جمله مهم­ترین این رشته­ها انسان­شناسی فلسفی و فلسفه تاریخ است.

 

  1.  

1.1.                         

1.2.                         

1.3.                         

1.3.1.                        1.3.1.  فلسفه فرهنگ و انسان­شناسی فلسفی

«پرسش از انسان برای فلسفه فرهنگ مانند کاتالیزور عمل می­کند: به فلسفه فرهنگ مسیر را نشان می­دهد»،[32] با توجه به این مسأله کاملاً بدیهی است که انسان­شناسی به مثابه رشته­ای که به مطالعه انسان می­پردازد در پیوندی تنگاتنگ با فلسفه فرهنگ قرار گیرد. عنوان اثر کاسیرر نیز به خوبی گویای این ارتباط درهم­تنیده است: رساله‌ای در باب انسان: درآمدی بر فلسفه فرهنگ بشری.[33]

باید در نظر داشت که این ارتباط یک ارتباط دوطرفه است، مراد آن‌که از یک­ سو فلسفه فرهنگ بدون مدد گرفتن از انسان­شناسی نمی­تواند بتمامه به مقصود خود دست یابد و از سوی دیگر انسان­شناسی بدون یک نظریه فرهنگی جامع، که ارائه آن کار فلسفه فرهنگ است، اساساً امکان تحقق ندارد. بر اساس همین ارتباطِ دوسویه می­توان چنین قائل شد که اختلاف این دو صرفاً به جهت وجهه نظرشان است،[34] به این معنا که اگر تأکید بر خود انسان باشد، انسان­شناسی و اگر تأکید بر زیست­جهان فرهنگی انسان و دنیای اعمال و افعال و ساخته­های وی باشد فلسفه فرهنگ است.

1.3.2.                        2.3.1.  فلسفه فرهنگ و فلسفه تاریخ

با قول به تاریخی بودن انسان، ارتباط فلسفه فرهنگ و فلسفه تاریخ به خوبی روشن می‌شود. چراکه بر این اساس گویی تاریخ و فرهنگ دوروی یک سکه وجود آدمی­اند. درواقع انسان موجودی فرهنگی_تاریخی است و فرهنگ فقط در تاریخ تحقق می­یابد، درنتیجه بررسی فرهنگ انسانی به نوعی به معنای بررسی تاریخ انسان نیز هست. به دیگر سخن در بررسی فرهنگ گریزی از بررسی تاریخ نیست. این ارتباط تنگاتنگ بیش از همه در آراء اعضای مکتب بادن[35] که برایشان «فلسفه فرهنگ و فلسفه تاریخ مترادف بودند»[36] مشهود است.

 

خاستگاه و زمینه­ها

زمینه­های پیدایش و شکل­گیری فلسفه فرهنگ را می­توان در چند دسته جای داد. گرچه ممکن است این اقسام در نگاه اول متفاوت به نظر برسند، اما درنهایت همه­شان به یک واقعیت اشاره دارند: پدیده بحران، بحرانی که در همه‌ى ابعاد زندگی انسان خودش را نشان داده ­بود و به تعبیر پل والری[37] آن را می­توان بحران روح[38] نامید.[39] حال بعضی از این اقسام، موجد و یا تشدید کننده این احساس بحران بوده[40] و برخی در واکنش به آن قوت گرفته­اند.[41] این زمینه­ها عبارتند از: 1. نقد فرهنگ 2. شرایط اجتماعی 3. جنگ جهانی اول.[42]

 

  1. 1.         
  2. 2.         

2.1.        1.2.  نقد فرهنگ

نقش نقد فرهنگ، که از زمان روسو شکل جدیدی یافت[43] و رفته رفته با شروع قرن بیستم مقبولیت و عمومیت درخور توجهی پیدا کرد، در شکل­گیری فلسفه فرهنگ غیر قابل انکار است، تا حدی که برای برخی فلسفه فرهنگ همان نقد فرهنگ است.[44] شاید نتوان این دو را با قاطعیت یکی دانست، اما قدر مسلم این است که نقد فرهنگ جز لاینفک فلسفه فرهنگ است.

تعریف نقد فرهنگ نیز به مانند فلسفه فرهنگ چندان آسان نیست و این امر تا حدی به کاربردهای متنوع آن بازمی­گردد.[45] در حالت کلی نقد فرهنگ را می­توان «نقد به وضعیت زمانه خویش»[46]،[47] خواند، اما اگر بخواهیم کمی دقیق‌تر و درواقع ناظر به شرایط زندگی مدرن از نقد فرهنگ سخن بگوییم باید آن را «اعتراض به سقوط کلی اخلاق و جامعه، اعتراض به ازخودبیگانگی و عقلانی شدن، اعتراض به سیطره دهشتناک پول، تکنولوژی و یا رسانه»[48] بدانیم. درحقیقت نقد فرهنگ در تلاش است ملالت و «ناخوشایندی فرهنگ»[49] را که حاصل سلطه فزاینده و تهدید­آمیز علم و تکنولوژی است، تبیین کند و از این طریق راه را برای رسیدن به وضعیتی مطلوب‌تر از وضع موجود هموار سازد.

 

2.2.        2.2.  شرایط اجتماعی

«بدون سختی­ها و مشکلاتی که زندگی صنعتی­شده به خود دیده ­بود فلسفه هیچ­گاه به مثابه فلسفه فرهنگ انگاشته نمی­شد».[50] تجربه صنعتی­شدن و ناخرسندی از آن‌چه با خود به همراه آورده ­بود، یعنی نابسامانی­های اخلاقی و اجتماعی، شرایط زندگی انسان را به شدت تحت تأثیر قرار داده­ بود و علوم و هنرها به مثابه دو بعد اساسی فرهنگ انسان، «نه تنها به بهبود زندگی انسان کمک نکرده، بلکه برعکس، به موازات پیشرفت و تکاملشان، روح انسان­ها را هرچه بیشتر فاسد کرده­ بودند»،[51] به­طوری­که «اعتماد به زندگی از دست­رفته و زندگی خودش به مسأله تبدیل شده»[52] و گویی انسان به نوعی «بی­خانمانی استعلایی»[53] دچار گشته ­بود. تعابیری هم که شماری از فلاسفه و اندیشمندان آن زمان به کار می­برند همگی حاکی از این وضعیت نابسامان فرهنگی و ناخرسندی از آن است.[54]

 

2.3.        3.2.  جنگ جهانی اول

اکثر قریب به اتفاق پژوهش‌گران حوزه فلسفه فرهنگ، جنگ جهانی اول را نقطه عطف و حادثه تعیین­کننده در پیدایش و رشد فلسفه فرهنگ می­دانند.[55] درواقع بحرانی که تا پیش از این وجود داشت با این جنگ به اوج خودش رسید. این حادثه که پیترووست[56] از آن به «برادرکشی اروپایی»[57] و «نبرد فرهنگ»[58] تعبیر می­کند،[59] ظرفیت مخرب اعمال انسانی را بتمامه به نمایش گذاشت و بی اعتمادی گسترده­ای را نسبت به علم و اخلاق انسانی در به­کارگیری آن درپی داشت؛ چراکه علم و تکنولوژی که تا پیش از این عاملی اساسی در پیشرفت فرهنگ بشری پنداشته می­شد، اکنون با  پشتیانی از این جنگ مسبب اصلی آشفتگی­هایی تلقی می­شد که در زندگی انسان­ها رخ داده ­بود. در نتیجه‌ى چنین وضعی است که پل والری (1956) از مرگ آمال اخلاقی علم سخن می­گوید و معتقد است «سبعیت موجود در استفاده از علم، آن را بی­آبرو کرده ­است»[60] در واقع این جنگ مظهر از بین رفتن فرهنگ اروپایی بود. اثر اسوالد اشپنگلر[61] با عنوان زوال مغرب زمین[62] دال بر همین اثر مخرب جنگ جهانی است.

 

تاریخچه

تاریخچه پیدایش فلسفه فرهنگ و سیر تطور آن را از سه منظر می­توان مورد بررسی قرار داد: 1. بحث­های فلسفی در باب فرهنگ؛ 2. پیدایش اصطلاح فلسفه فرهنگ؛ 3. به رسمیت شناخته شدن و ورود به حوزه مطالعات آکادمیک.

 

  1. 2.         
  2. 3.         

3.1.        1.3.  بحث­های فلسفی در باب فرهنگ

می­­توان گفت قدمت بحث فلسفی از فرهنگ به قدمت تاریخ فلسفه است. بر این اساس شاید حتی بتوان از هزیود، سوفسطاییان به­ویژه پروتاگوراس نیز نام برد.[63] در محاوره پروتاگوراس افلاطون نیز می­توان ردی از نقد فرهنگ یافت.[64] نزد توماس آکوئینی هم به نوعی فلسفه فرهنگ مطرح بوده ­است.[65]و [66]     

نکته­ای که باید درمدنظر قرار داد این است که هرچند در همه ادوار تاریخ فلسفه، فرهنگ به نحوی از انحا مورد توجه بوده، اما به نظر می­آید نوع رویکرد و مسائل مورد توجه تا حدی متفاوت بوده ­است؛ به این معنا که اساساً تا دوران جدید اگر هم حرفی از فرهنگ در میان بوده، کمتر از زاویه «پدیده بحران» مورد توجه بوده­ است و ظاهراً بیش‌تر به بحث تقابل فرهنگ و طبیعت نظر داشته­اند؛ گرچه دوگانه فرهنگ و طبیعت، چنان‌که پیش‌تر اشاره شد، یکی از بحث­های محوری در فلسفه فرهنگ است، اما مسأله این‌جاست که در سده اخیر و در پی بحران­های پیش ­آمده، مسائل فلسفه فرهنگ صبغه‌ای دیگر نیز به خود گرفته­ است.[67]درواقع معضل فرهنگ، لااقل به شکلی که در دوره‌ى اخیر مطرح شده و ابعاد گسترده­ای که به خود گرفته، در ادوار گذشته مطرح نبوده ­است. به دیگر سخن «ادراک بحران، عنصری جدید در فلسفه فرهنگ وارد کرده­ است».[68] از این‌رو به نظر می­آید بتوان فلسفه فرهنگ را به دو دوره مدرن و ما قبل مدرن، یا به تعبیر بهتر دوره کلاسیک، تقسیم کرد که بر اساس آن مراد از دوره مدرن دوره­ای است که فلسفه فرهنگ به معنای امروزین آن یعنی ناظر به پدیده بحران به­کار رفته است.

آغاز دوره فلسفه فرهنگ مدرن را می­توان قرن هجدم و هم‌زمان با رواج نقد فرهنگ و مطرح شدن آراء ویکو[69] واش دانست[70] و براین اساس از این دو به عنوان پیشگامان فلسفه فرهنگ نام برد. این افراد گرچه مستقیماً به فلسفه فرهنگ اشاره نکرده­اند، اما گفته­هایشان جرقه­های اصلی فلسفه فرهنگ را زده ­است.[71] و [72]

3.2.        2.3.  پیدایش اصطلاح فلسفه فرهنگ

غالباً لودویگ اشتاین[73] با  اثر خود تلاش­هایی برای فلسفه فرهنگ[74] که در سال 1899 چاپ شد واضع اصطلاح «فلسفه فرهنگ» شناخته می­شود. اما عنوان فرعی رساله استادی فردیناند تونیس[75] «اجتماع و جامعه. قضیه فلسفه فرهنگ»[76] (1887) این مدعا را رد می­کند. ضمن این‌که پیش از تونیس نیز گوتفرید زمپر[77] هنگام بازدید از نمایشگاه جهانی لندن[78] در سال 1851 به این اصطلاح اشاره کرده ­بود.[79] علیرغم نقش اشتاین در معرفی مفهوم فلسفه فرهنگ، این رودلف اویکن[80] است که با انتشار جریان­های فکری عصر حاضر[81] در سال 1904، که سومین ویراست مفاهیم بینادین عصر حاضر[82] بود، به «تثبیت فلسفه فرهنگ سرعت بخشید».[83] یکی از مهم‌ترین آثاری که نقش جدی در «توجه بین المللی به  فلسفه فرهنگ، در همان سال­های اولیۀ تکوینش و در زمانی کوتاه» داشت،[84] مجله میان­رشته­ای لوگوس[85] بود که با عنوان فرعی مجله بین‌المللی فلسفه فرهنگ[86] از سال 1910 آغاز به کار کرد. چاپ این مجله که جرج زیمل نیز از ویراستاران آن بود، تا سال 1933 ادامه داشت و بعد از آن مجله فلسفه فرهنگ آلمان[87] جانشین آن شد که چاپ آن تا سال 1944 ادامه یافت. با این نوشته­ها اصطلاح فلسفه فرهنگ دیگر شکلی تثبیت­ شده یافت و بعد از این در کتب متعدی به کار رفت. یکی از مهم‌ترین این کتاب­ها، کتاب فرد و اجتماع. پرسش­های بینادین نظریهاجتماعی و اخلاق[88] با عنوان فرعی بنیانگذاری فلسفه فرهنگ[89]  نوشته تئودور لیت[90] است که در سال در سال 1919 به چاپ رسید. کتاب دیگر، کتاب فلسفه فرهنگ[91] اثر آلویس دمپف[92] است که در سال 1932 منتشر شد.

اما صرف نظر از این سیر تاریخیِ تکوین و تثبیت اصطلاح فلسفه فرهنگ، باید به آثار دوتن از چهره­های اصلی فلسفه فرهنگ اشاره کرد. این آثار گرچه با فاصله زمانی از یکدیگر نوشته شده­اند، اما هر دو در تقویت بنیان­های فلسفه فرهنگ نقشی اساسی داشته­اند.

اثر نخست، مقاله «مفهوم و تراژدی فرهنگ»[93] نوشته جرج زیمل است که برای نخستین بار در سال 1911 در مجموعه مقالاتی با عنوان فرهنگ فلسفی[94] به چاپ رسید. زیمل که پیش از این نیز در آثار دیگر خود به انحاء گوناگون و به دفعات به مسأله بحران فرهنگ اشاره کرده­ بود،[95] در این مقاله، که آن را می­توان اثر کلاسیک فلسفه فرهنگ و نقد فرهنگ به حساب آورد،[96] تراژدی فرهنگ را حاصل سنتز سوژه و اوبژه[97] می­داند. در نظر وی با فاصله گرفتن هرچه بیش‌تر فرهنگ عینی[98] به معنای دستاوردهای انسان در حوزه‌های گوناگون زندگی­اش مانند نهادهای اجتماعی، آثار هنری، دین­ها و شناخت­های علمی، تکنولوژی، قواعد شهری و موارد بیشمار دیگر[99] و فرهنگ ذهنی[100] به معنای آن‌چه افراد به واسطه آن در [تولید] عناصر (فرهنگ عینی) مشارکت می‌کنند[101] و به بیان دیگر توانایی و ظرفیت انسان در تولید و کنترل عناصر فرهنگ عینی، فرهنگ وضعیتی تراژیک پیدا می­کند. به این صورت که فرهنگ عینی چنان در رشد خود سرعت می­­یابد که از فرهنگ ذهنی پیشی می­گیرد و در نتیجه‌ى این «تفوقِ اوبژه بر سوژه»[102] انسان دیگر کنترلی بر اعمال خود نخواهد داشت و فرهنگ دیگر تکامل پیدا نخواهد کرد.

دو اثر دیگر هر دو تألیف ارنست کاسیرر هستند. یکی کتاب سه جلدی فلسفه صورت‌های سبملیک[103] که آن را  به زبان آلمانی و در فاصله سال­های 1923 تا 1929 در برلین منتشر کرد[104] و دیگری کتاب رساله­ای در باب انسان. مقدمه­ای بر فلسفه فرهنگ بشری که آن را به زبان انگلیسی و در سال 1944 در دوران تبعید خود در آمریکا چاپ کرد.[105] در هر دو اثر، کاسیرر به دنبال یافتن پاسخی برای پرسش انسان چیست؟ است و با توجه به این‌که در نظر وی فرهنگ نظام اعمال انسانی[106] است درواقع می­خواهد فهمی از فرهنگ به دست دهد. به همین منظور وی از صورت­های سمبلیک سخن می­گوید. او سمبل را سرنخ طبیعت انسانی[107] می­داند. با این توضیح که نقطه عزیمت فلسفه صورت‌های سمبلیک تعریفی کارکردی[108] (ناظر به کارکرد) و نه جوهری[109] از انسان است؛ یعنی تعریفی که به جای طبیعت متافیزیکی و فیزیکی او فعل[110] وی را مدنظر داشته باشد.[111] چرا که عقل/ قوه ناطقه به هیچ روی نمی­تواند دلالت تام و تمامی بر صورت­های زندگی فرهنگی انسان در غنا و تنوعشان[112] داشته باشد و مشخصه انسان، که آن را از عالم حیوانی متمایز می­کند و دایره انسانیت[113] را تعین می­بخشد، فعل وی[114] یا همان صور فرهنگی متعدد هستند که صوری سمبلیک‌اند. از این‌رو انسان را باید نه حیوان ناطق که حیوان سمبلیک[115] خواند. انسان حیوانی سمبلیک است که در جهان سمبلیک زندگی می‌کند و اسطوره، دین، زبان، هنر، تاریخ و علم صورت­های سمبلیکی هستند که هر یک بخشی از این جهان یا به تعبیر دیگر شبکه تجربه انسانی هستند.[116]

در واقع کاسیرر در صدد رسیدن به گونه­ای «فلسفه انسان» است که از طریق آن بتوان به شناخت این صور گوناگون اعمال انسانی و به بیان دقیق‌تر فرهنگی دست یافت و سپس میان آن­ها وحدت برقرار کرد.[117] این­گونه فلسفه برای او در حقیقت همان فلسفه فرهنگ است؛ زیرا در نظر وی «فلسفه فرهنگ را می­توان مطالعه [همین] صورت­ها خواند».[118]

  1.  
  2.  

3.1.                         

3.2.                         

3.2.1.                        1.2.3.  سابقه فلسفه فرهنگ در زبان­های گوناگون

همان­طور که از تاریخچه­ای که برای فلسفه فرهنگ گفته شد پیداست، فلسفه فرهنگ در زبان آلمانی بسیار رشد کرده ­است تا جایی‌که می­توان گفت زبان فلسفه فرهنگ اساساً آلمانی است. علاوه بر کتاب­هایی که، چه به‌مثابه کتاب­های آغازکننده‌ى صورت مدون فلسفه فرهنگ و چه به‌مثابه آثار کلاسیک فلسفه فرهنگ، به آن­ها اشاره شد، در غالب دایرة­المعارف­های فلسفی آلمانی زبان، مدخلی به فلسفه فرهنگ اختصاص یافته ­است که اکثر آن­ها را چهره­های برجسته معاصر فلسفه فرهنگ تألیف کرده­اند.[119]  ضمن این‌که در دهه­های اخیر در زبان آلمانی کتاب­هایی به چاپ رسیده­اند که به شکلی به معرفی فلسفه فرهنگ می­پردازند، خواه به صورت تألیف خواه به صورت گردآوری نوشته­های مربوط به فلسفه فرهنگ.[120]

در زبان انگلیسی اما ماجرا به گونه­ای دیگر است. به نظر می­آید فلسفه فرهنگ هنوز جایگاهی را که در زبان آلمانی دارد در زبان انگلیسی پیدا نکرده­است. تقریباً در هیچ­یک از دایرةالمعارف­های معتبر فلسفی مدخلی برای فلسفه فرهنگ در نظر گرفته نشده­ است. تنها کتابی که شاید با مسامحه بتوان آن را هم‌سنگ کتبی که درباره فلسفه فرهنگ در زبان آلمانی نوشته شده­اند دانست کتابی است از مورتون وایت با عنوان فلسفه فرهنگ، گستره پراگماتیزم کل­گرایانه.[121] اما باید توجه داشت که این کتاب هم، همان­طور که از اسم آن کاملا مشخص است، فلسفه فرهنگ را به آن شکل که در زبان آلمانی مرسوم است مورد بررسی قرار نمی­دهد و کاملاً به یک حوزه خاص یعنی حوزه پراگماتیزم نظر دارد. به اعتقاد وایت «در آغاز قرن بیستم ویلیام جیمز و جان دیوئی راه را برای جستار پراگماتیک در باب عناصر فرهنگ گشودند».[122]

اما علی‌رغم این‌که فلسفه فرهنگ در زبان انگلیسی رشد پیدا نکرده به آثار کاسیرر در این زبان بسیار توجه شده­است؛ حتی شاید بتوان گفت بسیار زودتر و بیش‌تر از آن‌چه کاسیرر در خود زبان آلمانی مورد توجه قرار گیرد در زبان انگلیسی به وی پرداخته ­شده است. این امر به دوران تبعید کاسیرر و زندگی و تدریس او در انگلیس، سوئد و آمریکا باز می­گردد. کاسیرر در این سال­ها اندیشه­های خود را عمدتاً به زبان انگلیسی مطرح می­کرد و بنابراین طبیعی است که در این زبان بسیار شناخته ­شده ­باشد.

درعین­حال اگر پیوند فلسفه فرهنگ و فلسفه تاریخ را در نظر آوریم آن‌گاه شاید بتوانیم از سابقه‌ى فلسفه فرهنگ در زبان انگلیسی هم سخن بگوییم، چرا که فلسفه تاریخ در زبان انگلیسی بسیار مورد توجه قرار گرفته است.

در زبان فرانسه هم وضعیت مشابه زبان انگلیسی است و در این زبان هیچ معادلی برای آن‌چه در زبان آلمانی فلسفه فرهنگ نامیده ­می­شود وجود ندارد­.[123] اما درخصوص همین زبان هم اگر به نسبت فلسفه فرهنگ و نقد فرهنگ توجه کنیم و در نظر داشته ­باشیم که یکی از نظریه­پردازان اصلی نقد فرهنگ، روسوی فرانسوی بوده­ است، آن‌گاه می­توان از سابقه فلسفه فرهنگ در زبان فرانسه هم صحبت به­میان آورد.

 

3.3.        3.3.  به رسمیت شناخته شدن و ورود به حوزه مطالعات آکادمیک

به نظر می­آید عمر آکادمیک فلسفه فرهنگ از سی سال تجاوز نکند؛ در دهه­های اخیر است که فلسفه فرهنگ به مثابه یک حوزه مطالعاتیِ درخور توجه به این اندازه مطرح شده­ است و کتاب­هایی که به معرفی فلسفه فرهنگ می­پردازند اغلب در همین سال­ها نوشته شده­اند.

اما ظاهراً از سال 1934 و با اختصاص داده شدن مدخلی به فلسفه فرهنگ در کتاب راهنمای فلسفه[124] است که فلسفه فرهنگ دیگر عملاً جایگاه رسمی خودش را در کتاب­ها و دایرةالمعارف­های فلسفی پیدا می­کند و به رسمیت شناخته می­شود.[125] البته پیش از این تاریخ نیز نمونه­هایی وجود دارد که نشان می­دهد فلسفه فرهنگ از همان سال­های آغازین شکل­گیری خود به حوزه آکادمیک هم راه یافته بوده­ است؛ برای مثال جرج زیمل در ترم زمستانی 1906/1907 سلسله درس­گفتارهای فلسفه فرهنگ را در دانشگاه برلین ارائه می­کند[126] و در سال 1927 نیز پل تیلیش سمت استاد افتخاری فلسفه دین و فلسفه فرهنگ را در دانشگاه لایپزیگ دریافت می­کند.[127] اما این موارد بسیار معدودند و تازه در سال­های اخیر است که این اندازه در دانشگاه­ها و کتاب­ها و مقالات علمی به فلسفه فرهنگ اهمیت داده ­می­شود.

 

دستاوردها و افق­های پیش رو

در این‌جا لازم است بار دیگر تعریفی را که از فلسفه فرهنگ ارائه کردیم به یاد بیاوریم. گفتیم که فلسفه فرهنگ تحلیل انتقادی فرهنگ را برعهده دارد و می­خواهد با پی بردن به کنه تجلیات فرهنگی نوعی معیار و مقیاس برای اعمال انسانی ارائه کند. درواقع اگر این طور تعبیر کنیم که انسان برای خودش پروژه­ای به نام «پروژه زندگی خوب» تعریف کرده است، این فلسفه فرهنگ است که می­تواند با شناخت، معرفی و تحلیل عناصری که انسان به واسطه انسان بودنش برای این زندگی لازم دارد به وی در پیش‌برد این زندگی کمک نماید. حال دستاوردهای فلسفه فرهنگ همگی در نسبت و قیاس با این امر سنجیده می­شوند.

اما برشمردن دستاوردهای فلسفه فرهنگ چندان سهل نیست، چراکه با توجه به گستره وسیع فلسفه فرهنگ، که در باب آن سخن رفت، نه تنها تأملات فلسفی، بلکه اساساً هر آن‌چه به نحوی انسان، مسائل او و دنیای ساخته­های وی را بررسی و تحلیل می­کند تا به وی در هرچه بهتر کردن زندگی فرهنگی­اش یاری رساند، می­تواند در زمره یافته­ها و دستاوردهای فلسفه فرهنگ به حساب آید. در عین حال برای شناخت بهتر این دستاوردها، با توجه به حوزه­های متعدد و منتوع مورد بحث در فلسفه فرهنگ، شاید بتوان آن­ها را دسته­بندی کرد و هریک را ذیل یک مقوله جای داد؛ برای مثال از دستاوردهای فلسفه فرهنگ در حوزه سیاست، اخلاق، تکنولوژی، رسانه و ... سخن گفت.[128]

به طور کلی می­توان گفت فلسفه فرهنگ پرتو جدیدی بر مسائل فلسفه و فراتر از آن مسائل عالم انسانی تابانده است. به بیان دیگر بخش عمده‌ى آن‌چه فلسفه فرهنگ تا کنون به دست داده معرفی نگاهی جدید، یعنی نگاهی که در آن همه چیز از زاویه نسبتش با فرهنگ انسانی دیده می­شود، ­است. این مسأله در خوانش آثار فلاسفه و نظریه­پردازان اجتماعی هم نمایان است. یکی از کارهایی که طی سال­های اخیر درپی مطرح شدن جدی فلسفه فرهنگ انجام می­شود، بررسی بحث از فرهنگ به شکل عام و فلسفه فرهنگ به شکل خاص در آثار فلاسفه و اندیشمندان است، چه آن­ها که مستقیماً به بحث از فلسفه فرهنگ پرداخته­اند و درواقع در شمار افراد شاخص فلاسفه فرهنگ به حساب می­آیند و چه آن­ها که می­توان از آثارشان، به هر نحوی، بحث­های ناظر به فلسفه فرهنگ را استخراج کرد.

فلسفه فرهنگ، چنان‌که اشاره شد، حوزه مطالعاتی جوانی است و به همین جهت بدیهی است که افق گسترده­ای پیش روی خود داشته ­باشد. هنوز موضوعات متعددی وجود دارد که می­توان آن­ها را از زاویه فلسفه فرهنگ مورد بررسی قرار داد. اما یکی از مهم‌ترین مسائلی که فلسفه فرهنگ می­تواند در آن نقشی کلیدی ایفا کند و به بیان دقیق‌تر باید ایفا بکند، مسأله‌ى وضعیت فرهنگی دنیایی کنونی است. توضیح آن‌که اگر فلسفه فرهنگ در اصل معطوف به پدیده بحران است، پرواضح است که در وضعیت کنونی بسی بیش از روزهای آغازین تکوینش مورد نیاز باشد، چرا که مجموعه مسائلی که فرهنگ، امروزه با آن­ها رو­به­روست بیش‌تر و پیچیده­تر شده­ و درواقع بحران و تراژدی فرهنگ بسیار پررنگ‌تر از قبل شده­ است.

از سوی دیگر، از عمده مسائلی که می‌توان آن را از عناصر اصلی فرهنگ انسان امروز خواند، ارتباط تنگاتنگ فرهنگ­های مختلف با یکدیگر است. اگر در نظر داشته باشیم یکی از پرسش­های محوری فلسفه فرهنگ، نسبت فرهنگ­ها با یکدیگر و نیز با فرهنگ جهانی است، آن­گاه به نقش فلسفه فرهنگ در این میان به­خوبی پی­می­بریم.[129]

اما نکته این‌جاست که آن‌چه فلسفه فرهنگ تاکنون انجام داده همه معطوف به بستر جامعه غربی و ناظر به وضعیت بحرانی آن بوده­ است،[130] حال آن‌که امروزه با در ارتباط قرار گرفتن هرچه بیش‌تر فرهنگ­های گوناگون با یکدیگر، در بحث از فرهنگ و تحلیل مسائل آن باید به همه فرهنگ­ها توجه داشت و از تأملات فلسفی اندیشمندان در همه فرهنگ­ها برای اندیشیدن در باب فرهنگ و مسائل گوناگون آن مدد گرفت. این مسأله خود روزنه جدیدی را به روی فلسفه فرهنگ می­گشاید.

 

منابع

Becker, H., "Kulturkritik",Handbuch Kulturpilosophie R. Konersmann(Ed.),  Stutgart/Weimer, J. B. Metzler, 2012.

Bollenbeck, G., Eine Geschichte der Kulturkritik: Von J.J. Rousseau bis G. Anders. München, C.H. Beck, 2007a.

-----------, "kulturkritik-ein Reflexionsmodus der Moderne", Zeitschrift für Kulturphilosophie, 2007b.

Burkard, F., Kulturphilosophie, Freiburg/München, Karl Alber, 2000.

Cassirer, E., Philosophie der Symbolischen Formen, Tübingen, H. Kaupp, 1954.

----------, Symbol, Myth, and Culture: Essays and Lectures of Ernst Cassirer, 1935-1945, D. Verene (Ed.), New Haven: Yale University Press, 1979.

----------,  Gesamelte Werke, M. Lukay (Ed.), (Vol. 23). Hamburg: Felix Meiner, 2006.

----------, Zur Logik der Kulturwissenschaften, Fünf Studien mit einem Anhang: Naturalistische und Humanistische Begründung der Kulturphilosophie, Hamburg, Felix Meiner, 2011.

Dempf, A., Kulturphilosophie, München, R. Oldenbourg, 1932.

Freyer, H., Theorie des Objektiven Geistes: Eine Einleitung in die Kulturphilosophie (3., Unveränderte Aufl.), Darmstadt, Wissenschaftliche Buchgesellschaft, 1973.

Geyer, C., Einführung in die Philosophie der Kultur, Darmstadt: Wissenschaftliche Buchgesellschaft, 1994.

Hoffmeister, J., Wörterbuch der Philosophischen Begriffe (1st ed.), Leipzig, Felix Meiner, 1944.

Konersmann, R., "Aspekte der Kulturphilosophie", Kulturphilosophie, R. Konersmann (Ed.), Leipzig, Reclam, 1996.

----------, Kulturphilosophie zur Einführung, Hamburg, Junius, 2003.

----------, Grundlagentexte Kulturphilosophie: Benjamin, Blumenberg, Cassirer, Foucault, Levi-Strauss, Simmel, Valery u.a. Hamburg: Meiner, 2009.

----------, "Einleitung",  Handbuch Kulturpilosophie Konersmann, R.(ed.),  Stutgart/Weimer, J. B. Metzler, 2012.

Krois, J., Cassirer, Symbolic Forms and History, New Haven, Yale University Press, 1987.

Mühlmann, W., "Kultur", Wörterbuch der Soziologie, Stuttgart, Ferdinand Enke, 1969.

Nietzsche, F., Die fröhliche Wissenschaft; Wir Furchtlosen (C. Scheier, Ed.), Hamburg, Felix Meiner, 2013.

Perpeet, W., "Kultur, Kulturphilosophie", Histöriches Wörterbuch der Philosophie, Darmstadt, Wissenschaftliche Buchgesellschaft, 1976.

----------, "Kulturphilosphie um die Jahrhundertwende", Naturplan und Verfallskritik: Zu Begriff und Geschichte der Kultur, H. Brackert & F. Wefelmeyer (Eds.),  Frankfurt am Main: Suhrkamp, 1984.

----------,  Kulturphilosophie: Anfänge und Probleme, Bonn: Bouvier, 1997.

Recki, B., "Kulturphilosophie", Enzyklopädie Philosophie,  Vol.2, Hamburg: Felix Meiner, 2010.

Rousseau, J., Schriften zur Kulturkritik: die zwei Diskurse von 1750 und 1755, (K. Weigand, trans.), (2nd ed.), Hamburg, Felix Meiner, 1964.

Schmidt, H., Philosophisches Wörterbuch (8th. ed.), Leipzig, A. Kröner Verlag, 1931.

Schwemmer, O., Kulturphilosophie: Eine medientheoretische Grundlegung, München, Fink, 2005.

----------, "Kultur", Enzyklopädie Philosophie, Vol. 2, Hamburg, Felix Meiner, 2010.

Simmel, G., Philosophische Kultur, Gesammelte Essais (3rd ed.), Potsdam, Gustav Kiepenheuer, 1923.

----------, Gesamtausgabe, O. Rammstedt(Ed.), Frankfurt am Main, Suhrkamp, Vol.16, 1999.

Spranger, E., Kulturphilosophie und Kulturkritik, H. Wenke (Ed.). Tübingen, Max Niemeyer, 1969.

Valéry, P., Die Krise des Geistes: Drei Essays (H. Steiner, trans.), Frankfurt am Main, Insel, 1956.

van Vliet, M., "Die Aktualität Ernst Cassirers", Zeitschrift für Kulturphilosophie, Frankreich (C. Brede-Konersmann, trans.), 2009.

Veauthier, F. Werner, Kulturkritik als Aufgabe der Kulturphilosophie: Peter Wusts Bedeutung als Kultur- und Zivilisationskritiker, Heidelberg, Winter, 1998.

Welter, R., "Kulturphilosophie", Enzyklopädie Philosophie und Wissenschaftstheorie, Vol. 4, Stuttgart/Weimar, Metzler, 2010.

White, M., A Philosophy of Culture the Scope of Holistic Pragmatism, Princeton, Princeton University Press, 2002.



[1]. تاریخ وصول: 12/4/1393،  تاریخ تصویب: 5/8/1393

[2]. پست الکترونیک:  fatemeh_tr@yahoo.com

[3]. Kulturphilosophie

این اصطلاح صورت دیگری نیز دارد: Philosophie der Kultur، اما شکل رایج، شکل اول است.

در زبان انگلیسی هنوز معادل ثابت و دقیقی برای این اصطلاح وضع نشده است و به  هر دو صورت "فلسفه فرهنگ" (philosophy of culture) و "فلسفه فرهنگی" (cultural philosophy) به کار می­رود. مثلاً مورتون وایت/Morton White (2010) در کتاب خود هر دو اصطلاح را در کنار هم و به عنوان مترادف به کار می­برد (مقدمه: xiii). (برای توضیح درخصوص کتاب مورتون وایت بنگرید به 1.2.3.). اما در زبان آلمانی این نوع ترکیب وصفی، یعنی صفت واقع شدن فرهنگ برای موصوفِ فلسفه مرسوم نیست.

[4]. Recki, B., "Kulturphilosophie", Enzyklopädie Philosophie,Hamburg, Felix Meiner, 2010, p.1341.

[5]. Kulturphilosophie als Zeitdiagnostik

[6]. Geyer, C., Einführung in die Philosophie der Kultur, Darmstadt, Wissenschaftliche Buchgesellschaft, 1994, p.36.

[7]. Konersmann, R., Grundlagentexte Kulturphilosophie: Benjamin, Blumenberg, Cassirer, Foucault, Levi-Strauss, Simmel, Valery u.a. Hamburg, Meiner, 2009, p.70.

از پژوهش‌گران معاصر حوزه فلسفه فرهنگ که تا کنون آثار درخور توجهی در زمینه فلسفه فرهنگ منتشر کرده است، تا جای‌که شاید بتوان او را پرکارترین فیلسوف معاصر آلمان در زمینه فلسفه فرهنگ دانست.

[8]. Hoffmeister, J., Wörterbuch der Philosophischen Begriffe (1st ed.), Leipzig, Felix Meiner, 1944, p.417.

[9]. Theorie der kulturellen Welt

[10]. Freyer, H., Theorie des Objektiven Geistes: Eine Einleitung in die Kulturphilosophie, Darmstadt, Wissenschaftliche Buchgesellschaft, 1973, p.11.

[11]. در این‌جا بیش‌تر بر وظیفه فلسفه فرهنگ و هدف آن تأکید شده ­است؛ اساساً تفکیک وظایف فلسفه فرهنگ از چیستی آن بسیار دشوار است، چراکه جز از طریق کارکردهای فلسفه فرهنگ نمی­توان به ماهیت آن پی­برد.

[12]. Welter, R., "Kulturphilosophie", Enzyklopädie Philosophie und Wissenschaftstheorie, 2010, p.410.

[13]. Cassirer, E.   Zur Logik der Kulturwissenschaften, Fünf Studien mit einem Anhang: Naturalistische und Humanistische Begründung der Kulturphilosophie, Hamburg, Felix Meiner, 2011, p.135.

[14]. بعضی فرهنگ را مساوی انسان می­دانند، مثلاً پرپیت (1984) می­گوید: انسان و فرهنگ دو مفهوم بدیل هستند، ص366.

[15]. در کتاب راهنمای فلسفه فرهنگ (Handbuch Kulturphilosophie) شمار قابل توجهی از این مفاهیم مورد بحث قرار گرفته­اند.

[16]. یکی از اتهاماتی که همواره به فلسفه فرهنگ وارد شده ­است نامعینی موضوع و حوزه آن است (Recki, B., Kulturphilosophie, In Enzyklopädie Philosophie, p.1348.)؛ البته این ابهام تا حدی معلول ابهام موجود در تعریف واژه فرهنگ نیز هست، به نظر اشومر (2005) ما هنوز نمی­توانیم از یک فلسفه فرهنگ تثیبت­شده سخن بگوییم و این ناشی از پیچیده بودن پدیده فرهنگ است، ص13.

[17]. Wilhem Perpeet, 1976.

از فلاسفه فرهنگ معاصر آلمان (1915-2002) که تألیفات قابل توجهی در زمینه فلسفه فرهنگ دارد.

[18]. Philosophie im Ganzen

[19]. نئوکانتی‌ها قائل به چنین چیزی بودند و معتقد بودند فلسفه فرهنگ کل فلسفه را دربرمی­گیرد؛

Krois, J., Cassirer, Symbolic forms and History, New Haven, Yale University Press, 1987, p.72.

[20]. Culture/Kultur

در خصوص واژه‌ى فرهنگ نکته­ای وجود دارد که توجه به آن لازم به­نظر­ می­آید. تنها در زبان آلمانی است که دو واژه فرهنگ (Kultur) و تمدن (Zivilisation) به مثابه‌ى دو مفهوم متقابل به­کار می­روند؛

Perpeet, W., "Kultur, Kulturphilosophie", Histöriches Wörterbuch der Philosophie, 1976, p.1318; Perpeet, W., Kulturphilosophie: Anfänge und Probleme, 1997, p.22; Schwemmer, O., "Kultur", Enzyklopädie Philosophie, 2010, p.1338.

اما در زبان­های انگلیسی و فرانسه به تمایز میان این دو قائل نیستند و این دو مترادف هستند (پرپیت، 1997، 23). به نظر پرپیت اساساً همین تمایز است که امکان پیدایش مفهوم فلسفه فرهنگ را فراهم آورده ­است، ص 21. برای اطلاعات بیش‌تر در خصوص این تمایز و شرح آن بنگرید به:

Perpeet, W., "Kultur, Kulturphilosophie", Histöriches Wörterbuch der Philosophie, pp.1318, 1319; Perpeet, W., Kulturphilosophie: Anfänge und Probleme, pp.22,33; Schwemmer, O., "Kultur", Enzyklopädie Philosophie, pp.1338,1339.

[21]. کروبر و کلاکهون، دو انسان شناس معروف آمریکایی، در سال 1952، 164 تعریف مختلف از فرهنگ را گردآوری و دسته­بندی کردند:

Alfred L. Kroeber, Clyde Kluckhohn, Culture; a Critical Review of Concepts and Definitions,1952.

البته باید توجه کرد که در دهه­های اخیر، یعنی بعد از چاپ این کتاب، پژوهش­های زیادی در خصوص تعریف فرهنگ و ابعاد مختلف آن انجام شده­ و این کتاب اکنون دیگر کمی قدیمی شده­ است، اما به دلیل دقتی که این دو نویسنده در کارشان داشته­اند هنوز به آن استناد می­شود.

[22]. ما در اینجا قصد نداریم به تعریف و شرح فرهنگ بپردازیم و صرف یک تعریف اجمالی برای نیل به مقصود کفایت می­کند، اما در عین­حال برای توضیحات فلسفی در باب فرهنگ برای نمونه بنگرید:

Schwemmer, O., "Kultur", Enzyklopädie Philosophie, pp.1347,1346; Recki, B., "Kulturphilosophie", Enzyklopädie Philosophie. 

[23]. Mühlmann, W., "Kultur", Wörterbuch der Soziologie, Stuttgart, Ferdinand Enke, 1969, p.599.

[24] .Schwemmer, O., "Kultur" , Enzyklopädie Philosophie, p.1335.

[25]. همان­طور که اشاره کردیم وظایف و کارکردهای فلسفه فرهنگ از تعریف آن جدا نیست و برخی از تعاریف موجود در واقع بیان‌کننده‌ى وظایف و کارکردهای آن نیز هستند، ولی برای روشن­تر شدن بحث و پررنگ کردن برخی جنبه­ها، در این‌جا به صورت مجزا وظایف و کارکردهای آن را شرح می­دهیم.

[26]. یکی از زمینه­های اصلی پیدایش فلسفه فرهنگ نقد فرهنگ بوده ­است. نک: ادامه مقاله. این بعد فلسفه فرهنگ در نئوکانتی­ها بسیار برجسته است، به­طوری­که فلسفه فرهنگ نزد آن­ها اساساً چیزی نیست جز نقد فرهنگ و در واقع جانشین نقد عقل کانت است، چنان‌که کاسیرر می­گوید: «نقد عقل به نقد فرهنگ تبدیل شده است»Cassirer, E. Philosophie der symbolischen Formen, p.11  . در آراء پیتر ووست نیز این جنبه فلسفه فرهنگ بسیار پررنگ است. در خصوص فلسفه فرهنگ و نقد فرهنگ نزد پیتر ووست برای نمونه بنگرید به:

F. Werner Veauthier, Kulturkritik als Aufgabe der Kulturphilosophie: Peter Wusts Bedeutung als Kultur- und Zivilisationskritiker, Heidelberg, Winter, 1998.

[27]. منظور ناظر به ذات انسان است.

[28]. Spranger, E, Kulturphilosophie und Kulturkritik, H. Wenke (Ed.). Tübingen, Max Niemeyer, 1969, p.33.

[29]. اشپرنگر معتقد است این همان چیزی است که ماکس شلر درصدد آن بوده است (ص 33). پرپیت (1976) هم بیان می­کند که نئوکانتی­های مکتب جنوب غربی آلمان (Südwestdeutsche Schule) نوعی جهان­بینی معطوف به ارزش دارند، جهان‌بینی­ای که «برای رویکرد ما در خصوص جهان، خواسته­ها و افعالمان هدف و مسیر تعیین کرده­ است» p.1310. بر همین اساس است که می­توان از ارتباط فلسفه فرهنگ و فلسفه ارزش سخن گفت. هم‌چنان‌که ریکرت معتقد است مسائل فلسفه فرهنگ مطلقاً فقط در ارتباط و نسبت با مسأله ارزش نمود می­یابند. Geyer, C., Einführung in die Philosophie der Kultur, p.36.

[30]. کاسیرر اجزاء مختلف قلمرو انسانیت را این‌گونه نام می­برد: زبان، اسطوره، دین، هنر، علم، تاریخ.

Cassirer, E., Gesamelte Werke, M. Lukay (Ed.), 2006, p.36.

[31]. با این توضیح مطلبی که پیش‌تر به آن اشاره شد، مبنی بر این‌که غالب پژوهش‌گران فلسفه فرهنگ آن را در ردیف سایر شاخه­های فلسفه قرار نمی­دهند روشن­تر می­شود.

[32]. Konersmann, R., "Einleitung", Konersmann, R.(ed.), Handbuch Kulturpilosophie, 2012, p.2.

[33]. Cassirer, E., An Essay on Man; an Introduction to a Philosophy of Human Culture, 1944.

این اثر به فارسی ترجمه شده است: کاسیرر، ارنست، رساله­ای در باب انسان، درآمدی بر فلسفه فرهنگ، ترجمه نادر بزرگ­زاده، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی،1380ش. برای توضیح در خصوص این کتاب بنگرید به: صص 2-3.

[34]. برای نمونه بنگرید به:

Konersmann, R., "Einleitung", Konersmann, R.(ed.), Handbuch Kulturpilosophie, p.2.

[35]. Badische Schule نام دیگر مکتب جنوب غربی آلمان:

[36]. Krois, J. Cassirer, Symbolic forms and History, p.72.

[37]. Paul Valéry

[38]. The Crisis of the Mind

عنوان مقاله­ای از پل والری که آن را یک سال بعد از پایان جنگ جهانی در سال  1919 در مجله Athenaeum به زبان انگلیسی منتشر کرد. با توجه به عنوان انگلیسی چنین به نظر می­آید که تعبیر «بحران ذهن» مناسب‌تر باشد، کما این‌که جمال کاظمی در ترجمه مقاله "بحران در مدرنیته" نوشته فرانکلین بومر در بحث از والری "بحران ذهن" را به کار برده است (بنگرید به: جمال کاظمی، "بحران در مدرنیته"، پگاه حوزه، 1380ش، ص27)؛ اما با توجه به محتوای مقاله و هم‌چنین عنوان فرانسه اثر La crise de l'espritو نیز عنوان آلمانی آن Die Krisis desGeistes، واژه "روح" دقیق‌تر می­نماید.

[39]. هوگو فون هوفمن­اشتال (Hugo von Hofmannstahl) نمایشنامه و رمان­نویس اتریشی نیز در مکاتبات خود با  کارل جی بورکهارت (Carl J. Burkhardt) از "بحران در همه امور روحی" (Krise in alles Geistige) سخن می­گوید.

 Konersmann, R., "Aspekte der Kulturphilosophie", in R. Konersmann (Ed.),Kulturphilosophie, 1996, p.10.

[40]. مانند جنگ جهانی اول

[41]. مانند نقد فرهنگ

[42]. این زمینه­ها را چندان با قاطعیت نمی­توان از هم تفکیک کرد، چون این عوامل علت و معلول همند، مثلاً شرایط اجتماعی خودش یکی از عوامل ایجادکننده نقد فرهنگ بوده و از آن طرف جنگ جهانی خودش شرایط اجتماعی ویژه‌ای را سبب شده­ است.

[43]. پرسش از پیشرفت انسان و طرح نظریه‌ى بازگشت حتی در دواران باستان هم مطرح بوده است، مثلاً سنکا (Lucius Annaeus Seneca) فیلسوف و دولت‌مرد روم در نامه خود به لوسیلیوس (Lucilius Junior) از از دست رفتن دوران طلایی اظهار تأسف می­کند (Becker, H., Kulturkritik, R. Konersmann(Ed.), Handbuch Kulturpilosophie, 2012, p.46)، اما روسو را باید  "نخستین و رساترین صدای آن ارتباط ویژه فرهنگ و نقد" (Ibid, p.47) به معنایی که زمینه فلسفه فرهنگ را ایجاد کرد، دانست. برای اطلاع از آراء روسو درخصوص نقد فرهنگ برای نمونه بنگرید به:

Becker, H., "Kulturkritik", R. Konersmann (Ed.), Handbuch Kulturpilosophie, p.47; Recki, B., "Kulturphilosophie", Enzyklopädie Philosophie, p.1343;  Bollenbeck, G., Eine Geschichte der Kulturkritik: Von J.J. Rousseau bis G. Anders, 2007a, pp.22-111.

[44]. برای مثال نزد نئوکانتی‌ها چنین است. برای نمونه بنگرید به:

Perpeet, W., Kultur, "Kulturphilosophie", Histöriches Wörterbuch der Philosophie; Perpeet, W.,  Kulturphilosophie: Anfänge und Probleme.

[45]. بلنبک (2007b) سه کاربرد متفاوت را برای نقد فرهنگ قائل می­شود: کاربرد عام، کاربرد خاص، کاربرد ویژه در زبان آلمانی (p.202).

[46]. با این تعریف است که انواع ابراز ناخرسندی­ها از وضعیت فرهنگی جامعه، از عهد باستان تا عهد حاضر، ذیل مقوله نقد فرهنگ جای می­گیرند.

[47]. Bollenbeck, G., "kulturkritik-ein Reflexionsmodus der Moderne", Zeitschrift für Kulturphilosophie, 2007b, p.202.

[48]. Bollenbeck, G., Eine Geschichte der Kulturkritik: Von J.J. Rousseau bis G. Anders, p.7; Bollenbeck, G., "kulturkritik - ein Reflexionsmodus der Moderne", Zeitschrift für Kulturphilosophie,p.201.

[49]. Das Unbehagen in der Kultur

این اصطلاح در اصل از زیگموند فروید و درواقع عنوان کتابی از وی است که برای اولین بار در سال 1930 به زبان آلمانی منتشر شد. از این کتاب دو ترجمه به زبان فارسی موجود است: ناخوشایندی­های فرهنگ (تمدن و ناخرسندی‌های آن) و تمدن و ملالت­های آن؛ ظاهراً عنوان هر دو ترجمه (به خصوص ترجمه دوم) برگرفته از عنوان ترجمه انگلیسی کتاب باشد: Civilization and Its Discontents، نظر به تفاوتی که درخصوص تفاوت میان فرهنگ و تمدن در زبان آلمانی و مترادف نبودن و چه بسا حتی مقابل هم بودن این دو بیان شد، به نظر می­آید معادل ناخوشایندی فرهنگ مناسب‌تر باشد.

مشخصات کتابشناسی کتاب به زبان اصلی و ترجمه­های انگلیسی و فارسی آن بدین قرار است:

Freud, S., Das Unbehagen in der Kultur, Wien, Internat, Psychoanalyt, 1930.

Freud, S., Civilization and Its Discontents. (J. Strachey, trans.), New York, W. W. Norton, 1962.

فروید، زیگموند، ناخوشایندی­های فرهنگ ( تمدن و ناخرسندی­های آن ). ترجمه امید مهرگان، تهران، گام نو، 1380ش. همو، تمدن و ملالت­های آن، ترجمه محمد مبشری، تهران، ماهی، 1387ش.

[50]. در این‌جا هم باردیگر با این نظر پرپیت روبه­رو هستیم که امروزه فلسفه چیزی نیست جز فلسفه فرهنگ.

Perpeet, W., "Kultur, Kulturphilosophie", Histöriches Wörterbuch der Philosophie, p.1310.

[51]. Rousseau, J., Schriften zur Kulturkritik, die zwei Diskurse von 1750 und 1755, 1964, p.15.

[52]. Nietzsche, F., Die fröhliche Wissenschaft; Wir Furchtlosen (C. Scheier, Ed.), 2013, p.8.

[53].Transcendental Homelessness

اصطلاحی که جرج لوکاچ در کتاب خود با عنوان نظریه رمان (1916) به­کار می­برد.

[54]. برای مثال "بحران فرهنگ اروپایی/Die Krisis der europäischen Kultur" از رودلف پانویتس (Rudolf Pannwitz)، "تراژدی فرهنگ/ Tragödie der Kultur" از جرج زیمل (Georg Simmel)، "فرهنگ نفرین شده/Die verfluchte Kultur" از تئودور لسینگ (Theodor Lessing).

[55]. براى نمونه بنگرید به:

Perpeet, W., "Kultur, Kulturphilosophie", Histöriches Wörterbuch der Philosophie, p.1311; Konersmann, R.,  Kulturphilosophie zur Einführung, p.72.

4. Peter Wust: از فلاسفه وجودی آلمان (1880-1940). یکی از بهترین تحلیل­ها در خصوص بعد فرهنگی جنگ جهانی اول و از منظر فلسفی از آن پیتر ووست است. برای اطلاع کلی از اندیشه ووست در این خصوص بنگرید به:

Veauthier, F. Werner, Kulturkritik als Aufgabe der Kulturphilosophie: Peter Wusts Bedeutung als Kultur- und Zivilisationskritiker, 1998, pp.154,167.

[57]. der europäische Brudermord

[58]. Kulturkampf

[59]. Ibid, pp.155-158.

[60]. Ibid, p. 90.

[61]. Oswald Spengler

[62]. Untergang des Abendlandes

این اثر یک مجموعه است که اشپنگلر اولین سری آن را با نام "سرنوشت فرهنگ/Schiksal der Kultur" در سال 1918 منتشر کرد.

[63]. Perpeet, W.,  Kulturphilosophie: Anfänge und Probleme, p.17; Perpeet, W., "Kulturphilosphie um die Jahrhundertwende",  H. Brackert & F. Wefelmeyer(Eds.), Naturplan und Verfallskritik: Zu Begriff und Geschichte der Kultur, 1984, pp.367-368.

[64]. Recki, B., "Kulturphilosophie", Enzyklopädie Philosophie, p.1343.

[65]. مارتین گرابمن در کتابی با عنوان فلسفه فرهنگ توماس آکوئینی در چهار بخش به شرح آرای توماس آکوئینی درباره فرهنگ می­پردازد.

Grabmann, M., Die Kulturphilosophie des hl, Thomas von Aquin, Augsburg, Filser, 1925.

[66]. بحث­های گذشتگان همگی درواقع به نوعی همان نقد فرهنگ به معنای کلی است که پیش‌تر هم به آن اشاره شد: ناخرسندی از وضعیت موجود و نقد به آن در طلب شرایطی بهتر. 

[67]. ممکن است گفته ­شود که حتی نزد روسو هم که درواقع یکی از پیشگامان فلسفه فرهنگ در معنای امروزه به حساب می­آید، بحث اصلی بر سر ماجرای دوگانه فرهنگ و طبیعت و شعار بازگشت به طبیعت است، این سخن درست است، اما نکته این‌جاست که بازگشتی که روسو از آن سخن می­گوید با نظریه بازگشت مثلاً کلبیون تفاوت دارد. روسو در عین این‌که به دنبال نوعی وضع طبیعی است به هیچ وجه فرایند تمدن را نفی نمی­کند و آن را غیرقابل بازگشت می­داند. درواقع آن‌چه روسو از آن صحبت می­کند نه بازگشت کامل (Rückkehr) بلکه رجوع به وضعیت طبیعی به معنای تأمل در آن و استفاده از آن برای بهبود وضع حاضر (Rückbesinnung) است.

Bollenbeck, G., "kulturkritik-ein reflexionsmodus der Moderne", Zeitschrift für Kulturphilosophie.

[68]. Konersmann, R., Kulturphilosophie zur Einführung, p.61.

[69]. Giambattista Vico

دمپف/ Dempf (1932) به صراحت ویکو را آغازگر فلسفه فرهنگ می­داند و معتقد است «او هرچند واژه فرهنگ را به کار نبرد، در عین حال یک فلسفه فرهنگ جهانی/ کلی را بسط داد» (p.13)؛ کنرزمن (2003) نیز نظری مشابه دارد و "تاریخ تعیین کننده" شروع فلسفه فرهنگ را در "روشنگری" و با آراء ویکو می­داند (p.35).

[70]. Recki, B., Kulturphilosophie. In Enzyklopädie Philosophie, p.1343;Krois, J. Cassirer, symbolic forms and history, p.72.

[71]. کنرزمن (2003) برای مشخص کردن این وجه تفاوت میانِ دوره­ای که در آن اصطلاح فلسفه فرهنگ مشخصا به کار می­رود و دوره­ای که در آن مباحث جدی فلسفه فرهنگ، بدون به کار بردن اصطلاح، مطرح شده­اند، از تعبیر "پیش تاریخ" (Vorgeschichte) استفاده می­کند و ویکو و روسو و شیلر (Schiller) را به عنوان پیشگامان فلسفه فرهنگ در این دوره جای می­دهد (pp.33-58 ).

[72]. اشمیت / Schmidt (1931) در دایرةالمعارف فلسفه خود، شروع فلسفه فرهنگ را با "ایده­هایی برای فلسفه تاریخ انسانیت" (Ideen zur Philosophie der Geschichte der Menschheit) هردر می­داند و معتقد است فلسفه فرهنگ با "مبانی فلسفه حقوق" (Grundlinien der Philosophie der Rechts) و "درس­گفتارهایی درباره فلسفه تاریخ" (Vorlesungen über die Philosophie der Geschichte) هگل به اوج خود می­رسد (ص 241).  با دقت در عناوین این کتاب­ها مشخص می­شود که نویسنده کاملاً به قرابت فلسفه فرهنگ و فلسفه تاریخ نظر دارد و درواقع شروع و اوج فلسفه فرهنگ را از اوج فلسفه تاریخ جدا نمی­داند. با توجه به نسبت تنگاتنگ این دو، که پیش‌تر به آن اشاره شد، به نظر می­آید این ادعا چندان هم بی­وجه نباشد. اما بار دیگر باید تأکید کرد که مراد از تاریخچه­ای که در اینجا گفته شده­است و در اغلب مدخل­ها و معرفی­هایی هم که برای فلسفه فرهنگ نوشته می­شود همین سیر را لحاظ می­کنند، فلسفه فرهنگِ ناظر به پدیده بحرانِ دوره مدرن است.

این کتاب در فارسی با عنوان عناصر فلسفه حق ترجمه شده است: گئورک ویلهلم فریدریش هگل (1378). عناصر فلسفه حق یا خلاصه­ای از حقوق طبیعی و علم سیاست. ترجمه مهبد ایرانی­طلب. تهران: پروین.

[73]. Ludwig Stein

[74]. Versuche einer Kulturphilosphie

این اثر در اصل عنوان فرعی مجموعه مقالات اشتاین است با اسم در آغاز تغییر قرن (An der Wende des Jahrhunderts).

[75]. Ferdinand Tönnies

[76]. Gemeinschaft und Gesellschaft (Theorem der Cultur-Philosophie)

باید توجه داشت که theoem  با theory  تفاوت دارد و به نظر می­آید تونیس به عمد از این واژه استفاه کرده و theory  را به کار نبرده ­است. از اینرو ما هم در این‌جا واژه قضیه و نه نظریه را معادل آن قرار دادیم.

[77]. Gottfried Semper

[78]. Great Exhibition

این نمایشگاه که نام کامل آن "نمایشگاه بزرگ آثار صنعت همه ملل/ the Great Exhibition of the Works of Industry of All Nations" است و غالبا نمایشگاه Crystal Palace  نامیده می­شود، در سال 1851 درHyde Park  لندن برگزار شد و از آن جهت که اولین نمایشگاه از مجموعه نمایشگاه­های به اصطلاح مدرن است به اولین نمایشگاه جهانی (the first World Expo) نیز شهرت دارد.

[79]. وی در آن‌جا از تعبیر پرسش­های فلسفه فرهنگی (kulturphilosopische Fragen) استفاده می­کند.

[80]. Rudolf Euken

[81]. Geistige Strömungen der Gegenwart

[82]. Grundbegriffe der Gegenwart

[83]. Perpeet, W., "Kultur, Kulturphilosophie", Histöriches Wörterbuch der Philosophie, p.1311.

[84]. Konersmann, R., "Einleitung",  Konersmann, R.(ed.), Handbuch Kulturpilosophie, p.1.

[85]. Logos

[86]. Internationale Zeitschrift füt Philosophie der Kultur

[87]. Zeitschrift für deutsche Kulturphilosophie

[88]. Individuum und Gemeinschaft. Grundfragen der sozialen Theorie und Ethik

[89]. Grundlegung der Kuturphilosphie

[90]. Theodor Litt

[91]. Kulturphilosophie

[92]. Alois Dempf

[93]. Der Begriff und die Tragödie der Kultur

[94]. Georg Simmel., Philosophische Kultur, gesammelte Essais (1st ed.). Leipzig: W. Klinkhardt, 1911.

نسخه سوم این مجموعه در سال 1923 چاپ شد و بعد از آن به مدت بیش از شصت سال در دسترس نبوده است.

وی در این مجموعه، به موضوعات متعددی از جمله «مد» ذیل مقوله زیبایی‌شناسی، «مسئله موقعیت مذهبی» ذیل مقوله فلسفه دین و «فرهنگ مؤنث/زنانه» ذیل مقوله فلسفه فرهنگ می­پردازد.

[95]. یکی از مهم­ترین این آثار «فلسفه پول» (Philosphie des Geldes) است.

[96].  Burkard, F., Kulturphilosophie, Freiburg/München: Karl Alber, 2000, p.17.

[97].  Simmel, G., Philosophische Kultur, Gesammelte Essais (3rd ed.), Potsdam: Gustav Kiepenheuer, 1923, p.254.

[98]. Objektive Kultur

[99]. Simmel, G., Gesamtausgabe, O. Rammstedt (Ed.), Frankfurt am Main: Suhrkamp, 1999, p.183.

[100]. Subjective Kultur

[101]. Simmel, G., Philosophische Kultur, p.254.

[102]. Simmel, G., Philosophische Kultur, p.267.

[103]. Ernst Cassirer., Philosophie der Symbolischen Formen (1st ed.), Berlin, Bruno Cassirer, 1923-1929.

[104]. این سه بخش به ترتیب عبارتند از "زبان/Sprache" (1923)، "اندیشه اسطوره­ای/ Das mythische Denken" (1925) و "پدیدارشناسی شناخت/ Phänomenologie der Erkenntnis" (1929).

جلد دوم این کتاب را یدالله موقن به فارسی ترجمه کرده است: ارنست کاسیرر، فلسفه صورت­های سمبلیک، جلد دوم، اندیشه اسطوره­ای، ترجمه یدالله موقن، تهران، هرمس، 1390.

[105]. آن­طور که کاسیرر خود در مقدمه رساله­ای در باب انسان بیان می­دارد، محرک اولیه وی در نوشتن این کتاب، اصرار دوستان انگلیسی زبانش بر ترجمه فلسفه صورت­های سمبلیک به انگلیسی بوده ­است. اما با توجه به گذشت بیست و پنج سال از چاپ آن کتاب و تغییراتی که در اثر روبه­رو شدن با مسائل جدید در نوع نگاه و اندیشه­اش به­وجود آمده است،  از ترجمه آن کتاب صرف­نظر می­کند و کتابی کاملاً جدید می­نویسد. اما با وجود این، بحث محوری هردو کتاب یکی است: صورت­های سبملیک به مثابه وجه ممیز انسان.

[106]. Cassirer, E., Gesamelte Werke, M. Lukay (Ed.), 2006, p.76.

[107]. Ibid, p.28.

[108]. functional

[109]. substantial

[110]. Work

[111]. Cassirer, E., Gesamelte Werke. M. Lukay (Ed.), p.76.

[112]. Ibid, p.31.

[113]. circle of humanity

[114]. Ibid, p.76.

[115]. Ibid, p.31. animal symbolicum

[116]. Ibid, p.30.

[117]. Ibid, p.76.

[118]. Cassirer, E., Symbol, Myth, and Culture: Essays and lectures of Ernst Cassirer, 1935-1945, 1979, p.81.

ارتباط انسان‌شناسی و فلسفه فرهنگ نزد کاسیرر که پیش‌تر نیز به آن اشاره شده بود در این‌جا کاملاً مشهود است.

[119]. برای مثال مدخل «فرهنگ، فلسفه فرهنگ» را در فرهنگنامه تاریخی فلسفه (Histörisches Wörterbuch der Philosophie) به سرویراستاری ریتر، ویلهلم پرپیت نوشته ­است. بعضی مقالات این مجموعه به فارسی ترجمه شده و در مجموعه‌ای به نام فرهنگنامه تاریخی مفاهیم فلسفی به چاپ رسیده است.

[120]. مهم‌ترین این کتاب­ها عبارتند از: کتاب­هایی که به معرفی فلسفه فرهنگ و مسائل مطرح در آن می­پردازند:

Konersmann, R., Kulturphilosophie zur Einführung, Hamburg, Junius, 2003.

Konersmann, R., (Ed.), Handbuch Kulturphilosophie, Stuttgart/Weimar, J. B. Metzler, 2012.

Perpeet, W., Kulturphilosophie: Anfänge und Probleme, Bonn, Bouvier, 1997.

کتاب­هایی که نوشته­های فلاسفه مطرح حوزه فلسفه فرهنگ را گردآوری کرده­اند:

Franz-Peter Burkard., Kulturphilosophie, Freiburg/München, Karl Alber, 2000.

Konersmann, R., (ed.), Kulturphilosophie, Leipzig: Reclam, 1996.

Konersmann R., (ed.), Grundlagentexte Kulturphilosophie: Benjamin, Blumenberg, Cassirer, Foucault, Levi-Strauss, Simmel, Valery u.a. Hamburg, Meiner, 2009.

[121]. White, M., A Philosophy of Culture the Scope of Holistic Pragmatism, Princeton: Princeton University Press, 2002.

بخش یک این کتاب به فارسی ترجمه شده است: خوشنویس، یاسر، فلسفه­ای برای فرهنگ؛ گستره پراگماتیسم کل­گرایانه، سوره اندیشه، 1391ش، صص 66 و 67، 158-168.

[122]. White, M., A Philosophy of Culture the Scope of Holistic Pragmatism, p.1.

[123]. van Vliet, M., "Die Aktualität Ernst Cassirers in Frankreich" (C. Brede-Konersmann, trans.), Zeitschrift für Kulturphilosophie, 2009, p.241.

[124]. Handbuch Philosophie

[125]. Perpeet, W., Kultur, Kulturphilosophie, Histöriches Wörterbuch der Philosophie, p.1311; Konersmann, R., "Einleitung",  Handbuch KulturpilosophieKonersmann, R.(ed.), p.1.

[126]. متن این درس­گفتارها با همین عنوان "فلسفه فرهنگ" (Philosophie der Kultur) در مجموعه آثار زیمل در دسترس است. این متن را هرمان اشمالنباخ (Herman Schmalenbach)  فیلسوف آلمانی که که در سال 1906 تازه تحصیل فلسفه را در دانشگاه برلین آغار کرده­ بوده، پیاده­ کرده­ است. مشخصات کتابشناسی این درس­گفتارها بدین قرار است:

Simmel, G., Gesamtausgabe, Otthein Rammstedt (Ed.), Vol. 21, 1st. ed., Berlin, Suhrkamp, 2010, pp.557-571.

[127]. Konersmann, R., "Einleitung", Handbuch Kulturpilosophie, Konersmann, R.(ed.), p.1.

[128]. مجله فلسفه فرهنگ تقریبا چنین کاری انجام می­دهد. قید تقریباً از آن روست که با عنوان مشخص دستاورد به این مسائل نگاه نمی­کند وصرفاً هر موضوعی را از زاویه فلسفه فرهنگ مورد بررسی قرار می­دهد، اما با تأمل در مقالات متعدد این مجله می­توان به آن‌چه فلسفه فرهنگ تا کنون انجام داده­ است و آن‌چه پس از این می­تواند انجام دهد پی­برد. این مجله که از معدود مجلات تخصصی فلسفه فرهنگ است، از سال 2007 با این عنوان منتشر می­شود. پیش از این تاریخ از سال 2000 با عنوان اصلی دیالکتیک/  Dialektik و عنوان فرعی مجله فلسفه فرهنگ چاپ می­شده­ و به گفته سرویراستاران، تمرکزی را که مجله از سال 2007 بر فلسفه فرهنگ دارد نداشته است. (قبل از سال 2000 مجله دیالکتیک عنوان فرعی دیگری داشته ­است). نحوه کار مجله بدین صورت است که هر شماره را به یک موضوع یا فرد خاص اختصاص می­دهد و مقالات هم عموماً تألیف افراد سرشناس حوزه مورد بحث است. مشخصات این مجله بدین قرار است:

Ralf Konersmann et al (Eds.), Zeitschrift für Kulturphilosophie, Hamburg, Felix Meiner.

[129]. پیش‌تر در بحث از وظایف و کارکردهای فلسفه فرهنگ به اختصار به این نکته اشاره کردیم که فلسفه فرهنگ چگونه می­تواند در این خصوص نقش ایفا کند.

[130]. هرچند همیشه عنوان کلی فرهنگ و نه یک فرهنگ خاص به کار می‌رود، و حتی از بحران انسانیت به طور مطلق صحبت می­شود، اما با مطالعه آثار متعدد حوزه فلسفه فرهنگ به خوبی درمی­یابیم که نقطه عزیمت بحث‌ها فرهنگ جامعه غربی و مسائل مرتبط با آن بوده و انسانی هم که درمدنظر است انسان اروپایی است، اثر هوسرل با عنوان فلسفه و بحران انسان اروپایی (Die Krisis des europäischen Menschentums und die Philosophie) مهر تأییدی است بر این مدعا.

 
منابع

Becker, H., "Kulturkritik",Handbuch Kulturpilosophie R. Konersmann(Ed.),  Stutgart/Weimer, J. B. Metzler, 2012.

Bollenbeck, G., Eine Geschichte der Kulturkritik: Von J.J. Rousseau bis G. Anders. München, C.H. Beck, 2007a.

-----------, "kulturkritik-ein Reflexionsmodus der Moderne", Zeitschrift für Kulturphilosophie, 2007b.

Burkard, F., Kulturphilosophie, Freiburg/München, Karl Alber, 2000.

Cassirer, E., Philosophie der Symbolischen Formen, Tübingen, H. Kaupp, 1954.

----------, Symbol, Myth, and Culture: Essays and Lectures of Ernst Cassirer, 1935-1945, D. Verene (Ed.), New Haven: Yale University Press, 1979.

----------,  Gesamelte Werke, M. Lukay (Ed.), (Vol. 23). Hamburg: Felix Meiner, 2006.

----------, Zur Logik der Kulturwissenschaften, Fünf Studien mit einem Anhang: Naturalistische und Humanistische Begründung der Kulturphilosophie, Hamburg, Felix Meiner, 2011.

Dempf, A., Kulturphilosophie, München, R. Oldenbourg, 1932.

Freyer, H., Theorie des Objektiven Geistes: Eine Einleitung in die Kulturphilosophie (3., Unveränderte Aufl.), Darmstadt, Wissenschaftliche Buchgesellschaft, 1973.

Geyer, C., Einführung in die Philosophie der Kultur, Darmstadt: Wissenschaftliche Buchgesellschaft, 1994.

Hoffmeister, J., Wörterbuch der Philosophischen Begriffe (1st ed.), Leipzig, Felix Meiner, 1944.

Konersmann, R., "Aspekte der Kulturphilosophie", Kulturphilosophie, R. Konersmann (Ed.), Leipzig, Reclam, 1996.

----------, Kulturphilosophie zur Einführung, Hamburg, Junius, 2003.

----------, Grundlagentexte Kulturphilosophie: Benjamin, Blumenberg, Cassirer, Foucault, Levi-Strauss, Simmel, Valery u.a. Hamburg: Meiner, 2009.

----------, "Einleitung",  Handbuch Kulturpilosophie Konersmann, R.(ed.),  Stutgart/Weimer, J. B. Metzler, 2012.

Krois, J., Cassirer, Symbolic Forms and History, New Haven, Yale University Press, 1987.

Mühlmann, W., "Kultur", Wörterbuch der Soziologie, Stuttgart, Ferdinand Enke, 1969.

Nietzsche, F., Die fröhliche Wissenschaft; Wir Furchtlosen (C. Scheier, Ed.), Hamburg, Felix Meiner, 2013.

Perpeet, W., "Kultur, Kulturphilosophie", Histöriches Wörterbuch der Philosophie, Darmstadt, Wissenschaftliche Buchgesellschaft, 1976.

----------, "Kulturphilosphie um die Jahrhundertwende", Naturplan und Verfallskritik: Zu Begriff und Geschichte der Kultur, H. Brackert & F. Wefelmeyer (Eds.),  Frankfurt am Main: Suhrkamp, 1984.

----------,  Kulturphilosophie: Anfänge und Probleme, Bonn: Bouvier, 1997.

Recki, B., "Kulturphilosophie", Enzyklopädie Philosophie,  Vol.2, Hamburg: Felix Meiner, 2010.

Rousseau, J., Schriften zur Kulturkritik: die zwei Diskurse von 1750 und 1755, (K. Weigand, trans.), (2nd ed.), Hamburg, Felix Meiner, 1964.

Schmidt, H., Philosophisches Wörterbuch (8th. ed.), Leipzig, A. Kröner Verlag, 1931.

Schwemmer, O., Kulturphilosophie: Eine medientheoretische Grundlegung, München, Fink, 2005.

----------, "Kultur", Enzyklopädie Philosophie, Vol. 2, Hamburg, Felix Meiner, 2010.

Simmel, G., Philosophische Kultur, Gesammelte Essais (3rd ed.), Potsdam, Gustav Kiepenheuer, 1923.

----------, Gesamtausgabe, O. Rammstedt(Ed.), Frankfurt am Main, Suhrkamp, Vol.16, 1999.

Spranger, E., Kulturphilosophie und Kulturkritik, H. Wenke (Ed.). Tübingen, Max Niemeyer, 1969.

Valéry, P., Die Krise des Geistes: Drei Essays (H. Steiner, trans.), Frankfurt am Main, Insel, 1956.

van Vliet, M., "Die Aktualität Ernst Cassirers", Zeitschrift für Kulturphilosophie, Frankreich (C. Brede-Konersmann, trans.), 2009.

Veauthier, F. Werner, Kulturkritik als Aufgabe der Kulturphilosophie: Peter Wusts Bedeutung als Kultur- und Zivilisationskritiker, Heidelberg, Winter, 1998.

Welter, R., "Kulturphilosophie", Enzyklopädie Philosophie und Wissenschaftstheorie, Vol. 4, Stuttgart/Weimar, Metzler, 2010.

White, M., A Philosophy of Culture the Scope of Holistic Pragmatism, Princeton, Princeton University Press, 2002.